چرا گذشته ایران، راهحل امروز و فردای ایران نیست؟
تصور سادهانگارانهای وجود دارد مبنی بر اینکه احیای دوران پهلوی میتواند ایران را مانند یک ماشین زمان، به سالهای طلایی نفت در اواخر دهههای چهل و پنجاه شمسی بازگرداند.

محمدجواد رمضانی پژوهشگر حوزه مطالبهگری عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
تصور سادهانگارانهای وجود دارد مبنی بر اینکه احیای دوران پهلوی میتواند ایران را مانند یک ماشین زمان، به سالهای طلایی نفت در اواخر دهههای چهل و پنجاه شمسی بازگرداند. این نگاه، تاریخ را صرفاً به چشم یک خاطرهی دلنشین مینگرد و آن را نه به عنوان یک فرآیند پیچیدهی نهادی و اجتماعی، که به مثابه یک نوستالژی ساده میپندارد. حقیقت آن است که در شرایط کنونی ایران، حرکت در آن مسیر پیشین، نه تنها به بازآفرینی ثبات آن دوره نمیانجامد، بلکه به سناریویی شبیه به آنچه پس از سقوط قذافی در لیبی رخ داد، منجر خواهد شد: ازهمپاشیدگی قدرت مرکزی، کشمکش بر سر منابع و ظهور اربابان جنگ داخلی. برای درک این ادعا، استدلالهای خود را به ترتیب شرح میدهم:
اول: خطای مفهومی در خوانش تاریخ
ایدهی بازگشت به دوران رونق نفتی، بر یک اشتباه بنیادین در فهم تاریخ استوار است: این گمان که میتوان توسعه، ثبات و رشد اقتصادی را از بستر اجتماعی و نهادی خاص آن زمان جدا کرد و صرفاً با زندهکردن یک نماد سیاسی، دوباره خلق نمود. آن دوره، حاصل همزمانی چند عامل بینظیر بود: نظم حاکم دو قطبی در اوج جنگ سرد، درآمدهای سرشار نفتی بدون رقیبهای امروزی، و یک دولت کاملاً متمرکز. هیچیک از این شرایط در جهان پیچیدهی کنونی قابل تکرار نیست.
دوم: ضعف ساختارهای نهادی در انتقال قدرت
مسئلهی جانشینی قدرت در ایران امروز، در خلأ نهادی عمیقی رخ میدهد. نه احزاب سیاسی ریشهدار و قدرتمندی وجود دارند، نه یک ارتش کاملاً حرفهای و فراجناحی، و نه یک بوروکراسی مستقل و تثبیتشدهای که بتواند فرآیند انتقال قدرت را بدون هرج و مرج مدیریت کند. در چنین وضعیتی، بازگرداندن یک چهرهی نمادین – آن هم با حمایت و دستور دشمنان منطقهای – به جای ایجاد انسجام، به رقابتی ویرانگر برای «دسترسی به نمایندگی مشروعیت» تبدیل خواهد شد. این نقطه، دقیقاً همان جایی است که تجربهی لیبی پس از قذافی را قابل قیاس میسازد: سقوط یک نظام، بدون وجود نهادهای جایگزینی که توانایی برپایی نظم جدید را داشته باشند.
سوم: نقش تعیینکننده و مخرب قدرتهای خارجی
در این سناریو، نقش قدرتهای بیگانه حاشیهای نیست، بلکه تعیینکننده است. با تضعیف حاکمیت مرکزی، ایران به سرعت از یک چالش داخلی به یک معضل ژئوپلیتیک تمامعیار تبدیل میشود. بازیگران خارجی در چنین شرایطی، عموماً نه در پی ثبات پایدار، بلکه به دنبال مدیریت بحران برای تأمین منافع کوتاهمدت خود هستند: کنترل منابع انرژی، مهار تهدیدات امنیتی، محدود کردن رقبا و جلوگیری از سرایت بیثباتی. نتیجهی چنین مداخلهای، معمولاً ایجاد یک «ثبات منفی» است؛ وضعیتی که نه جنگ تمامعیار در آن جریان دارد و نه حکومت کارآمدی برقرار میشود.
چهارم: فعالسازی و تعمیق شکافهای اجتماعی
بازگشت نمادین به سلطنت، به جای ترمیم گسلهای اجتماعی، آنها را بیش از پیش فعال و عریان میکند. شکافهای قومی، منطقهای، ایدئولوژیک و طبقاتی در ایران امروز، خاموش هستند، نه محو شده. لحظهی فروپاشی نظم موجود، این شکافها به سرعت به ابزاری برای چانهزنی گروههای داخلی و دستاویزی برای مداخلهی خارجی تبدیل میشوند. در این فضا، منطق جنگسالاری نه یک انحراف، که یک استراتژی بقا میشود؛ بازیگرانی ظهور میکنند که مشروعیت خود را نه از صندوق رأی یا نهادهای ملی، بلکه از کنترل قلمرو، منابع محلی و پشتیبانی بیگانگان میگیرند.
پنجم: تمایز بنیادین در بستر تاریخی
در نهایت، باید بر یک تفاوت اساسی تأکید کرد: رضا پهلوی (فرزند) و رضاخان (پدر) تنها در نام مشترکاند. رضاخان در بستر تاریخی ویژهای پس از جنگ جهانی اول عمل کرد؛ نظمی که با فروپاشی امپراتوریها و بر اساس معادلاتی مانند توافق سایکس-پیکو، در پی ایجاد دولتهای متمرکز و همسو با منافع استعماری در خاورمیانه بود. او از دل فروپاشی حکومت قاجار، با سازماندهی نیروی نظامی شخصی (قزاق)، اجرای یک کودتا و بازی هوشمندانه با نهادهای دورهی مشروطه، توانست قدرت عریان را به تدریج به یک اقتدار نهادی تبدیل کند. این یک «پروژهی دولتسازی» بود.
در مقابل، رضا پهلوی در چنین موقعیت تاریخی یگانهای قرار ندارد و ابزارهای آن دوران را نیز در اختیار ندارد: نه نیروی نظامی مستقل، نه شبکهی نهادی در داخل کشور، نه توانایی تحمیل نظم و نه امکان ایجاد مشروعیت سیاسی خوداتکا.
جمعبندی: ساختن، نه بازگشت
مسئلهی اصلی این است: توسعه و ثبات، مقولاتی «بازگشتپذیر» نیستند، بلکه باید «ساخته» شوند. هیچ تونل جادویی زمان وجود ندارد که ما را به دههی پنجاه بازگرداند. تنها مسیر ممکن – اگرچه پرهزینه و طولانی – عبور از فرآیند دشوار بازسازی نهادی، تقویت ظرفیتهای حکومتی و شکلدهی به یک اجماع ملی نوین است. هر پروژهای که این واقعیتهای سخت را نادیده بگیرد و بهجای آن، به طرح و نقشهی دشمنان خارجی و رقبای منطقهای متکی باشد، راه را نه به سوی گذشتهای طلایی، که به سوی آیندهای شبیه به فاجعهی لیبی هموار خواهد کرد.



