
مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
مفهوم انقلاب در فلسفهی سیاسی و جامعهشناسی ، نه صرفاً یک شورش خیابانی یا تغییر قهرآمیز قدرت، که گسست بنیادین در «گفتمان حاکم، مناسبات تولید و همچنین نظام مشروعیتبخش یک زیستجهان اجتماعی است. به نوعی انقلابهای سیاسی-اجتماعی را میتوان در قیاس با انقلابهای علمی، نوعی تغییر پارادایم در نظر گرفت که طی آن، مفروضات پیشین دچار فروپاشی معرفتی شده و افقهای تازهای برای تفکر و کنش جمعی گشوده میشود. هانا آرنت نیز انقلاب را تولد دوبارهی امر عمومی و عرصهی آزادیِ کنشگری جمعی میداند که در آن، سوژههای سیاسی خود را از قید جبر تاریخی و سلطهی تکسویه رها میسازند. انقلاب اسلامی ایران، با عبور از این معیارهای تحلیلی، خود را نه بهمثابه یک رویداد تقلیلپذیر به کودتا یا شورش، بلکه بهعنوان یک واقعهی تمدنی بازمینمایاند که توانست در تقابل با دو گفتمان مسلط جهانیی آن عصر – یعنی لیبرالیسم غربی و مارکسیسم شرقی – گفتمان سومی را بر محوریت «استقلال»، «عدالت» و «معنویت» بنا کند. این گفتمانِ نوپدید، علیرغم پیچیدگیها و تناقضات درونیاش، نیروی محرکهای شد که ساختارهای کهنِ جامعهی ایران را در هم نوردید و نظامی نوین را بر پایهی سنتهای الهیاتی و مطالبات مدرن پیریزی کرد. در ادامه، به تبارشناسی این گفتمان و ارکان استمرار آن میپردازیم اما به طور کلی انقلاب به طور کلی به معنای دگرگونی است که از پس یک نام امیدی از فرایند قبلی که حاکمیت بنامیمیش شکلگیرد و بدیلی جدید را با برساخت ها جدید به عرضه میگذارد حال انقلاب ایران به معنای گسترده تر یکی از انقلاب های کبیر جهان محسوب می شود کبیر از این حیث که یک گفتمان نو را به جهان عرضه میکند که از سوی سلطه را نمیپذیرد و از اساس بر پایه استقلال شکل گرفته و از سوی دیگر در صدد ساختن یک جامعه ای مبتنی بر عدالت و انسانیت است که این شعار ها فارغ از رسیدن یا نرسیدن به اهداف به خودی خود یک پارادایم نو را به مثابه یک نیروی اجتماعی از یک سو و یک نیرو فکری از سوی دیگر کرد هم می آورد و توان بازآفرینی نظم در قیاس گسترده تر از قبل را در خود می بیند.
تبارشناسی تاریخی–اجتماعی انقلاب اسلامی؛ تکوین گفتمان جمهوری اسلامی در میدان منازعات طبقاتی، الهیاتی و سیاسی
انقلاب ۵۷ با محورویت جمهوری اسلامی برآمده از چیست؟ جمهوری اسلامی برآمده از سلسلهای از کنشهای طبقاتی، فکری، سیاسی و اجتماعی ریشهدار در دل تاریخ معاصر ایران بود؛ بهنوعی حاصل مناسبات الهیاتی–اجتماعی از یکسو و تحلیلهای ماتریالیستی–طبقاتی از سوی دیگر. این ساختار انقلابی از یکسو متکی بر مناسبات الهیاتی وابسته بر طبقه خردهبورژوازی بود که گسترهی ملی–مذهبیون را شامل میشد؛ نیروهایی که در سلسله رخدادهای ایرانِ پهلوی در تضاد عینی با بورژوازی کمپرادور وابسته به امپریالیسم قرار گرفته بودند. از سوی دیگر، تضاد طبقاتی میان تحلیلهای مارکسیستی وجود داشت که میکوشیدند تودههای کارگری، دهقانی و بهطور کلی فرودستان جامعه را علیه حاکمیت پهلوی بسیج کنند. هرچند چپها و مذهبیون یعنی به تعبیری دیگر نمایندگان کارگران و دهقانان و نمایندگان بورژوازی ملی–مذهبی با وجود تفاوتهای بنیادین، پس از کودتای ۲۸ مرداد در مسیر انقلاب و بر محوریت جدال با حاکمیت وابسته شاید به نحوی غیر مستقیم هم گفتمان و هم سو شدند، اما این اتحاد از مسیرهای متفاوتی شکل گرفت. در عین حال، میان این دو جریان درگیریهای نظری نیز وجود داشت: یکی بر وجه ماتریالیستی تاریخی تأکید میکرد با مبارزه مسلحانه در صدد فراهم کردن فضای عینی و ذهنی انقلاب بود و دیگری بر وجه الهیاتی- اجتماعی سعی در فورامسیون فکری اجتماعی جامعه داشت و سعی بر این بود که با عملیات مسلحانه فضارا پلیسی نکند و اثر گذاری خودرا نه در میدان نبرد بلکه در میدان مسجد بر توده های مذهبی بگذارد. از همین رو، پس از ۱۳۴۲ و ماجرای کاپیتولاسیون، گفتمان انقلاب بر محوریت اسلامی را از حیث فراگیری اجتماعی میتوان گفتمان غالب انقلاب تشخیص داد و تلاش گروههای مارکسیستی مانند چریکهای فدایی خلق و گروههای التقاطی – به تعبیر بیژن جزنی «خردهبورژوازی رادیکالیزهشده» مانند مجاهدین خلق – در ایجاد فضای علمی و نظری انقلاب، هرچند مؤثر، اما توان غلبه بر سنت ریشهدار ناخودآگاه ایرانیان را نداشت. البته نباید نحوه برخورد نظام شاهی با مارکسیست و قتل عام کمونیست ها بخصوص لیدر های این جریانات را در قالب شدن شکل اسلامی آن نادیده گرقت به صورت کلی در نهایت، انقلاب با مجاهدت همه گروههای مبارز، اما بر محوریت اسلامیت پیروز شد.
بررسی راهبردهای اقناع و تولید گفتمان؛ گذار از فضای امنیتی پهلوی به بسیج اجتماعی در فرایند فراگیرشدن انقلاب اسلامی
اتخاذ شیوه تبلیغ انقلابی اجتماعی بر خلاف پلیسی کردن فضا برای فراگیر شدن گفتمان انقلابی: با این حال، انقلاب ایران را نمیتوان صرفاً به این مبنا تقلیل داد. هنر امام خمینی در تجمیع تودههای ملی–مذهبی برای شورش علیه دستگاه پهلوی نقشی تعیینکننده داشت. ما با دو شیوهی متفاوت از امام خمینی مواجهیم: امام خمینیِ ۱۳۲۳ که در کشفالاسرار در نقد حکمیزاد، حاکمیت شاه را میپذیرد و تلاش در جهت دینیسازی حاکمیت دارد و امام خمینیِ پس از ۱۳۴۲ که بهطور کلی دیسکورس فکری خود را تغییر میدهد و نه از درِ سازش، بلکه بهعنوان یک آلترناتیو تمامعیار قصد فروپاشاندن حاکمیت پهلوی را دنبال میکند. این کنشها نه از مسیر عملیات مسلحانه، بلکه از مسیر تبلیغ، کار فکری و سازماندهی گفتمانی پیش رفت؛ همانگونه که در کتاب ولایت فقیه تبیین میکند. او در ابتدای کتاب مینویسد: «تصور ولایت فقیه موجب تصدیق است»؛ جملهای که عملاً گفتمان سلطنت را نفی میکند. این گفتمان اسلامی رنگ و بوی الهیاتی به خود گرفت و با اثرگذاری بر بخش مذهبی جامعه، از طریق تبلیغ و کار فکری، تودهها را بسیج کرد و پس از سال ۵۶ عملاً ابتکار عمل را از دست محمدرضا پهلوی خارج ساخت.
واکاوی هستیشناختی و ساختاری جمهوری اسلامی؛ تمایز آن با نظامهای میلیشاییِ فردمحور و معماری تابآوری تاریخی در بحرانها
آیا جمهوری اسلامی مانند حاکمیت های نظامی چون صدام و قذافی مبتنی بر فرد است و فرو خواهد پاشید؟ برخی بر این باورند که جمهوری اسلامی فروخواهد پاشید؛ اما با توجه به مصادیق یادشده، باید گفت جمهوری اسلامی با وجود ضعفهایش نه یک حاکمیت وابسته، نه یک روند احساسی مانند گفتمان فاشیستی، بلکه جریانی فکری تاریخی است که از دل جنبش تنباکو و سنت الهیاتی–اجتماعی ایران بازتولید شده در هر بحرانی شکل تازه ای به خود داده است . این ساختار در فرم مبتنی بر جمهوری است، اما در محتوا همانگونه که امام خمینی نیز تئوریزه کرده بر محوریت خدا شکل گرفته است؛ یعنی حاکمیت نه برای شخص، بلکه برای خداوند از این رو وجه دموکراتیک جمهوری اسلامی نیز نه بر مبنای دموکراسی پارلمانیستی غربی، بلکه بر اساس یک روند دینی احیاگرانه است که دموکراسی را نفی نمیکند، بلکه مدل غربی آن را رد و بدیلی بر اساس سنت دینی و اقتضائات زمان خود بازتعریف میکند. این امر در بحرانها آشکار میشود: دموکراسی نه صرفاً در صندوق رأی، بلکه در کنش خودجوش مردم دیندار که بر اساس باور قلبی خود حکومت را حفظ پس کل جدیدی به خود می دهد. همانگونه که در ۲۰ شهریور و نیز در کودتای ۲۸ مرداد شاهد فروپاشی دولت دموکراتیک و مدرن دکتر مصدق بودیم، اما در شرایط کنونی پس از دو جنگ تحمیلی حتی پس از ترور رهبر انقلاب نهتنها حاکمیت فرو نپاشید، بلکه تمامقد ایستاد و نیروی اجتماعی قدرتمند و جدیدی برخاسته از جنگ تحمیلی، به بازتولید معنا در بطن اجتماع پرداخت و مناسبات فکری–اجتماعی را در تضاد با امپریالیسم ساختاربندی کرد. از اینرو، امید واهی به فروپاشی جمهوری اسلامی بهواسطه جنگ و هجوم خارجی و آلترناتیوی به غایت اخته از مفهوم، نوعی بلاهت احساسی با منشأ صهیونیستی است که رهآوردی جز ویرانی ندارد. باید فهمید که جمهوری اسلامی نه یک حاکمیت دینی ساده و بنیادگرایانه مانند طالبان بلکه ساختاری پیچیده، تاریخی و ریشهدار است که پیوندی ناگسستنی با ناخودآگاه ایرانیان دارد. دموکراسی در این حکومت نه صرف صندوق رأی، بلکه روندی است که مردم در حکومتی با چنین ساختار به آن وجه دموکراتیک میدهند. از همین رو، نمیتوان آن را بهسادگی فروپاشاند. این ساختار که از ابتدا با رهبری امام خمینی – همراه با وجه کاریزماتیک او – شکل گرفت، پس از کاستهشدن از آن کاریزما نیز مناسبات فکری–اجتماعی خود را بازتولید میکند و همچون پیِ ساختمان، حاکمیت را حفظ مینماید.



