
مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
پیشگویی که این بار به سمت خودِ غرب چرخید
امانوئل تاد، مورخ، جمعیتشناس و انسانشناس فرانسوی، همان کسی است که در سال ۱۹۷۶ با تحلیل آمارهای مرگومیر نوزادان، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را در کتاب «سقوط نهایی» پیشبینی کرد؛ پیشگوییای که پانزده سال بعد به حقیقت پیوست و نام او را به عنوان یکی از دقیقترین تحلیلگران ساختاری تاریخ معاصر تثبیت کرد. حالا او تیغ نقد و پیشبینی خود را به سمت بلوک غرب چرخانده و در کتاب شکست غرب که در اوایل 2024 منتشرشده، مدعی است که این بار، این خودِ غرب است که در آستانه فروپاشی ساختاری قرار دارد. کتابی که در بحبوحه جنگ اوکراین منتشر شد و به یکی از جنجالیترین و پرفروشترین آثار فرانسه بدل گشت، نه یک تحلیل مقطعی از یک جنگ منطقهای، بلکه کالبدشکافی عمیق یک تمدن در حال زوال است.
بخش اول: جنگ اوکراین به مثابه آینه برملا شدن ضعفهای ساختاری غرب
مدعای اصلی تاد این است که جنگ اوکراین صرفاً یک درگیری منطقهای نیست، بلکه رویدادی است که ضعفهای بنیادین، ساختاری و فرهنگیِ غرب (به رهبری ایالات متحده) را برملا کرد. برخلاف انتظار رهبران غربی که فکر میکردند روسیه با تحریمهای اقتصادی به سرعت فرو میپاشد، این غرب است که در حال تجربه یک «شکست» است؛ شکستی که نه لزوماً در میدان نظامی، بلکه در عرصههای اقتصادی، جمعیتی، ایدئولوژیک و اخلاقی در حال رخ دادن است. این مدعا را باید در چارچوبی وسیعتر فهمید: جنگ اوکراین، آینهای بود که غرب در آن چهره واقعی خود را دید — چهرهای که دیگر با تصویر هژمونیک خودساختهاش همخوانی نداشت. تاد نشان میدهد که غرب در ارزیابی قدرت واقعی روسیه دچار اشتباه محاسباتی مرگباری شد. غرب بر اساس تولید ناخالص داخلی (GDP) روسیه را یک اقتصاد ضعیف (در حد ایتالیا یا اسپانیا) میپنداشت؛ اما تاد استدلال میکند که تولید ناخالص داخلی غرب، پر از «اقتصاد حبابی و غیرواقعی» (مثل خدمات حقوقی، مالی و مشاوره) است، در حالی که اقتصاد روسیه مبتنی بر «تولید واقعی»، صنعت، کشاورزی و انرژی است. اینجا است که تاد به یک نکته کلیدی نزدیک میشود،: آنچه در نهایت تعیینکننده است، نه اعداد و ارقام انتزاعی GDP، بلکه ظرفیت مادی تولید است. نظامی که بر پایه مالیسازی، سفتهبازی و خدمات غیرمولد بنا شده باشد، در یک جنگ فرسایشی که ماهیتاً یک جنگ تولیدی است از نظامی شکست میخورد که بر پایه صنعت، کشاورزی و انرژی بنا شده است. این همان بازگشت امر مادی در برابر توهمات ایدئولوژیک است: سرمایه مالی، در نهایت، خود را در برابر سرمایه صناعی و مولد ناتوان میبیند.
بخش دوم: مرگ پروتستانتیسم و فروپاشی فرهنگی غرب از اخلاق کار تا نیهیلیسم
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، تحلیل مذهبی-فرهنگی تاد از سقوط آمریکاست. او با ارجاع به ایده ماکس وبر (اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری)، استدلال میکند که قدرت تاریخی آمریکا و بریتانیا ریشه در مذهب پروتستان داشت؛ مذهبی که سوادآموزی همگانی، انضباط کاری، فردگرایی مسئولانه و نهادهای قدرتمند را ترویج میکرد.
تاد میگوید امروز پروتستانتیسم در آمریکا مرده است و جامعه وارد مرحله دینِ صفر (Zero Religion) یا نیهیلیسم (پوچگرایی) شده است. نتیجه این مرگ مذهبی، تبدیل شدن فردگرایی مسئولانه به یک «فردگرایی افراطی و خودشیفته» است که در آن منفعتطلبی شخصی و سود اندوزی تحت هر عنوانی جایگزین خیر عمومی شده و نخبگان سیاسی و اقتصادی ارتباط خود را با تودههای مردم از دست دادهاند.
این تحلیل را میتوان عمیقتر کرد: آنچه تاد «مرگ پروتستانتیسم» مینامد، در واقع فروپاشی یک نظام ایدئولوژیک بود که سرمایهداری اولیه بدان نیاز داشت تا انباشت اولیه را مشروعیت بخشد. پروتستانتیسم، با تقدیس کار، انضباط و صرفهجویی، یک «اخلاق» تولید کرد که با نیازهای سرمایهداری صنعتی قرن نوزدهم همخوان بود. اما سرمایهداری مالی و مصرفی قرن بیستم و بیستویکم، به اخلاق دیگری نیاز داشت: اخلاق مصرف، لذت آنی و فردگرایی افراطی. و این دقیقاً همان چیزی است که تاد آن را «نیهیلیسم» مینامد. نیهیلیسم، نه یک انحراف اخلاقی، بلکه یک ضرورت ساختاری سرمایهداری متأخر است. نظامی که برای بقای خود به مصرف بیوقفه نیاز دارد، نمیتواند اخلاق صرفهجویی و انضباط را ترویج کند؛ پس اخلاق را به کلی کنار میگذارد و به جای آن، «خودشیفتگی مصرفی» را نصب میکند.
بخش سوم: رعیتسازی اروپا از استقلال استراتژیک تا خودکشی اقتصادی
تاد در فصلهای مربوط به اروپا، به شدت از وضعیت ژئوپلیتیک قاره سبز انتقاد میکند. او معتقد است که اروپا (و به ویژه آلمان) دیگر بازیگرانی مستقل نیستند، بلکه به رعیت (Vassal) واشنگتن تبدیل شدهاند. انفجار خط لولههای نورد استریم (که تاد آن را ضربه مستقیم به اقتصاد آلمان میداند) و پیروی کورکورانه اروپا از سیاستهای تحریمی آمریکا علیه روسیه، در نهایت به خودکشی اقتصادی اروپا منجر شده است. از دید تاد، محور پاریس-برلین که روزی موتور محرک اروپا بود، جای خود را به محور واشنگتن-لندن-ورشو داده است و اروپا عملاً استقلال استراتژیک خود را از دست داده است. این تحلیل را میتوان در چارچوب روابط سلطه و وابستگی عمیقتر کرد: آنچه تاد «رعیتسازی» مینامد، در واقع بازتولید ساختار استعماری در قلب خودِ غرب است. اروپا، که روزگاری امپراتوریهای استعماری داشت و ثروت خود را از غارت جهان بیرون میکشید، اکنون خود به مستعمرهای بدل شده است که ثروتش را به سمت واشنگتن سرازیر میکند. این یک تناقض تاریخی است: استعمارگر دیروز، مستعمره امروز. و این نه یک اتفاق تصادفی، بلکه نتیجه منطقی یک نظام است که در آن، سرمایه به مثابه رابطه اجتماعی از مرزهای ملی فراتر میرود و هر جا سود بیشتری باشد، بدان سو میرود. اروپا، در این چارچوب، قربانی منطق سرمایهای شده است که خود زمانی بدان دامن میزد.
بخش چهارم: انزوای مردمشناختی غرب در برابر «بقیه جهان» فروپاشی قدرت نرم
به عنوان یک انسانشناس، تاد جنگ فعلی را یک برخورد انسانشناختی (Anthropological) میبیند. غرب تصور میکرد که با تحریم روسیه، جنوب جهانی (Global South) با او همراهی خواهد کرد. اما بقیه جهان (کشورهای عربی، هند، آفریقا، آمریکای لاتین و چین) از پیروی از واشنگتن سر باز زدند. تاد دلیل این مسئله را فرهنگی میداند. او میگوید ارزشهای فعلی غرب (مثل فردگرایی افراطی و ساختارشکنی در مفاهیم سنتی خانواده و جنسیت) برای بقیه جهان که دارای ساختارهای خانوادگی محافظهکارانه (پدرسالارانه یا جمعگرا) هستند، غیرقابل درک و حتی دافعهبرانگیز است. به همین دلیل، قدرت نرم غرب که روزگاری جهانشمول بود، حالا در چشم «بقیه جهان» به یک ایدئولوژی اقلیت و بیگانه تبدیل شده است و روسیه، با تأکید بر ارزشهای سنتی و حاکمیت ملی، توانسته است همدردی کشورهای غیرغربی را جلب کند.
این تحلیل را میتوان در چارچوب بحران هژمونی فرهنگی عمیقتر کرد: هژمونی، به معنای گرامشیایی آن، تنها با زور سرنیزه حفظ نمیشود؛ بلکه نیازمند رضایت و اقناع است. غرب، پس از جنگ جهانی دوم، توانست هژمونی خود را نه فقط با قدرت نظامی و اقتصادی، بلکه با تولید رضایت از طریق فرهنگ، رسانه و ایدئولوژی حفظ کند. اما اکنون، آنچه تاد نشان میدهد این است که این ماشین تولید رضایت از کار افتاده است. ارزشهایی که غرب به عنوان «جهانشمول» تبلیغ میکرد، اکنون در چشم اکثریت بشریت به عنوان ارزشهای یک اقلیت منزوی و بیگانه دیده میشود. این یعنی پایان هژمونی فرهنگی غرب و پایان هژمونی فرهنگی، همواره پیشدرآمد فروپاشی هژمونی سیاسی و اقتصادی است.
نتیجهگیری: شکست غرب، شکست یک نظام امپریالیستی نه یک جغرافیا
در نهایت، پیام کتاب «شکست غرب» این نیست که آمریکا و اروپا فردا نابود میشوند یا از نقشه جغرافیایی محو میگردند؛ بلکه به این معناست که عصر هژمونی مطلق غرب به پایان رسیده است. امانوئل تاد معتقد است که غرب دیگر قادر نیست اراده، اقتصاد و مدل فرهنگی خود را به بقیه جهان تحمیل کند. جهان در حال گذار به یک سیستم چندقطبی است که در آن، غرب به جای رهبری بلامنازع، تنها به عنوان یکی از بلوکهای قدرت در کنار دیگران و البته به عنوان بلوکی منزوی با مشکلات عمیق ساختاری به حیات خود ادامه خواهد داد.
اما آنچه تاد آن را «شکست غرب» مینامد، در تحلیل نهایی، شکست یک نظام اجتماعی-اقتصادی مشخص است: سرمایهداری مالی و مصرفی متأخر. آنچه فرو میپاشد، نه «تمدن غرب» به مثابه یک کل فرهنگی، بلکه مدل سرمایهداری مبتنی بر مالیسازی، مصرفگرایی افراطی، فردگرایی خودشیفته و تهیشدن از معنا است که روزگاری در غالب الگوی آزادی جهان شمول به جهانیان عرضه می گردید. این مدل، در لحظهای که با یک رقیب مادی (روسیه) و یک رقیب تمدنی (چین و جنوب جهانی) مواجه شد، ناتوانی خود را آشکار کرد. آنچه تاد نشان میدهد، بازگشت امر مادی در برابر توهمات ایدئولوژیک است: تولید در برابر مالیسازی، صنعت در برابر خدمات، انسجام جمعی در برابر فردگرایی افراطی، و معنا در برابر نیهیلیسم. و این بزرگترین درس «شکست غرب» برای ما ایرانیان است: در شرایطی که افول هژمونی آمریکا غریب الوقوع تراز هر زمان ممکن است در میانخ جنگ با آمریکا اتخاذ نکردن تصمیمات جدی و مقتضی شرایط جنگی در حوزه قضایی، هسته ای و اجتماعی منجر به این می گردد که ایران در نظم جهانی پیش رو نه کشوری بازیگر بلکه کشوری بی اهمیت باشد و مرز میان ایرانی قدرتمند و ایرانی منزوی در آینده اتخاذ تصمیمات قاطع و اساسی است که منجر به تقویت همبستگی اجتماعی، اقتصادی و نظامی بگردد.



