اسلایدریادداشتها

ناتوانی علوم انسانی موجود در حل مسائل زنان

از حدود اواسط قرن نوزدهم میلادی «مسئله زن» به تدریج به یکی از مسائل مهم اجتماعی در عرصه جهانی تبدیل شد و در سده اخیر به اوج خود رسیده است.

محمدامین مهدی‌زاده پژوهشگر حوزه مطالعات جنسیت در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

 

از حدود اواسط قرن نوزدهم میلادی «مسئله زن» به تدریج به یکی از مسائل مهم اجتماعی در عرصه جهانی تبدیل شد و در سده اخیر به اوج خود رسیده است. به شکلی که می‌توان از آن به عنوان یکی از بنیادی‌ترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین مسائل جهان معاصر نام برد که با پاسخ‌های متکثری نیز روبرو شده است.  در واقع در جهان معاصر، «زن بودن» نه صرفاً یک وضعیت زیستی یا حقوقی، بلکه یک مسئله وجودی و هویتی شده است. از جنبش‌های فمینیستی غربی تا واکنش‌های دینی، از سیاست‌گذاری‌های جنسیتی بین‌المللی تا نهادهای آموزشی و فرهنگی داخلی به این موضوع توجه داشته و این نشان از گستردگی این مسئله دارد.

اما نکته‌ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، نحوه صورت‌بندی این مسئله در قالب پارادایم‌های مسلط علوم انسانی است. به تعبیر دیگر، پرسش اصلی آن است که «مسئله زن» چگونه تعریف می‌شود، چه مؤلفه‌هایی دارد، و چه نظام دانشی به حل آن می‌پردازد؟ در جهان امروز، اغلب این پرسش‌ها در نظریه‌های فمینیستی و نظریه ‌های جنسیت ذیل چارچوب علوم اجتماعی و علوم انسانی پاسخ می‌یابند. علومی که خود بر پایه انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی خاصی بنا شده‌اند. اما آیا این علوم، با مبانی و اهداف خاص خود، می‌توانند مسئله زن یا حداقل مسئله زن مسلمان را در بستر فرهنگی، تاریخی و دینی‌اش درک و حل کنند؟

به اجمال می‌توان عنوان کرد که علوم انسانی رایج، هرچند در آغاز، بهره‌ای از سنت‌های دینی داشته است اما در تحولات بعدی‌اش به سمت نوعی انسان‌محوری افراطی میل کرده و با حذف عنصر قدسی، انسان را موجودی مستقل و خودبنیاد تعریف نمود. در این چارچوب، انسان به‌عنوان سوژه مستقل، معیار نهایی شناخت و کنش تلقی شد و فردگرایی به‌عنوان اصل بنیادین نظم اجتماعی مطرح گردید. این رویکرد به خصوص معنا و جایگاه «زن» را که تا آن دوره معمولا به عنوان ابژه به آن نگاه می‌شد را دستخوش تغییرات جدی قرارداد. چرا که با تقدم فرد بر جامعه و غایت، زن به‌مثابه فردی هم‌سنگ مرد، در رقابت با او و نیازمند رهایی از قیود سنتی تعریف شد. بر این اساس زن باید از هرگونه نقش سنتی و محدودکننده آزاد شود. نقش مادری، تعهد همسری و پایبندی به حجاب نیز در این چارچوب مانعی برای تحقق «خود واقعی» زن تلقی می‌شود. جریان فمینیسم هم به‌ویژه در امواج دوم و سوم، با حمله به همه نمادهای هویت سنتی زن، تلاش کرد تا تصویری آزاد و غیرنقش‌پذیر از زن ساخته و برابری را به‌جای عدالت، آزادی را به‌جای رشد، و استقلال فردی را به‌جای همبستگی اجتماعی بنشاند. در نتیجه، هرگونه تمایز نقش میان زن و مرد به‌مثابه تبعیض تلقی شده و نهادهایی چون خانواده و نقش‌هایی مانند مادری و همسری که در سنت اسلامی حامل معناهای خاصی هستند، به‌عنوان ابزارهای سلطه و سرکوب تحلیل می‌شوند.

این در حالی است که در نگاه اسلامی، انسان تنها در نسبت با خالق خود معنا می‌یابد. هویت زن نیز در این دستگاه معنایی، چیزی بیش از مطالبات حقوقی است. زن، موجودی است که با خلقتی ویژه و طبعی لطیف، در مسیر خلیفه اللهی تعریف می‌شود و نقش‌هایی مانند مادری، همسری، عفت ورزیدن همگی در این چارچوب معنا می‌یاید. این هویت، نه امری سیال و برساخته‌ی شرایط بیرونی، بلکه امری درونی و تکوینی است که شریعت و حکمت آن را شکوفا می‌کنند. اما جهان مدرن با زدودن این معنا و پاک نمودن نقش خداوند و غایتمندی از متن و جریان زندگی، انسان را به یک کنشگر آزاد تقلیل می‌دهد که خود باید هویت خویش را بازنویسی کند. اولریش بک معتقد است فردگرایی تبدیل به ساختار اجتماعی مدرنیته شده و افراد نه بر اساس انتخاب آزادانه که اجبارا باید زندگی نامه های خود را بسازند. از این منظر، زن دیگر نه مخلوقی برای رسیدن به یک مسیر خاص که به دنبال تحقق خواسته‌های فردی خودش است که البته باز طبق نظر اولریش بک این خواسته های درونی نیز با دستورالعمل نظام سرمایه داری تعیین می‌شود.

یکی از اولین پیامدهای فردگرایی به خصوص در حوزه اجتماع، موضوع برابری است که بر اساس آن حکومت باید تمامی افراد تحت حاکمیت خود را برابر بداند. لازمه این امر آن است که حکومت در مسئله زندگی خوب یا بد، بی‌طرف بماند و برای آن تفاوتی نداشته باشد که مردم چه سبک زندگی را انتخاب می‌نمایند. این نگاه برابری جویانه علاوه بر آثار مختلف، در حوزه زن و خانواده منجر به ایجاد گرایش لیبرال فمینیسم شده که به نقد تفاوت‌های جنسیتی موجود در روابط میان دو جنس پرداخته و به لزوم برابری زن و مرد در عرصه‌های خانوادگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تاکید می‌کند.

یکی دیگر از آثار فردگرایی در دوران مدرن، اهمیت یافتن مالکیت خصوصی است. به شکلی که در این دوره با اصطلاحاتی نظیر «فردگرایی ملکی» مواجه می‌شویم که بر اساس آن زندگی انسان به خود او _ نه به خداوند یا جامعه و دولت_ تعلق دارد. با اهمیت یافتن این مفهوم، مالکیت به یکی از شاخص‌های اصلی انسان بدل شده و فردگرایی با نسبت دادن آن به گرایش طبیعی انسان به کسب خوشبختی و گره زدن خوشبختی به مالکیت، بر بی حد و مرز بودن آزادی تملک تاکید می‌کند که لازمه این دیدگاه دین زدایی و زیرسوال بردن نگرش در پی خوشبختی دنیای دیگر بودن است.

همانگونه که بیان شد وقوع فردگرایی متضمن به رسمیت شناختن انواع آزادی از جمله آزادی اجتماعی، اعتقادی، سیاسی و… است. از این دیدگاه جامعه چیزی جز دست‌ساخته بشر نیست و از آزاد گذاردن افراد حمایت می‌کند. آزادی فرد حتی نباید قربانی قوانین و مقرراتی شود که جامعه را سرپا نگه داشته است. آزادی از این دیدگاه آن قدر اهمیت دارد که بدون آن امکان تکامل فرد وجود ندارد.

در واقع علوم انسانی موجود با تاکید بر فردگرایی، مالکیت خصوصی، برابری و آزادی پایه‌های نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را بنا نهاده که منجر به تحولات اساسی در ساختار اجتماعی به خصوص نظم جنسیتی شده و شعار جامعه برابر و آزاد را سرداده است. اما مسئله اینجاست که این «خود آزاد» هرگز معنا نمی‌یابد. آزادی بدون جهت، انسان را به سرگردانی می‌کشاند. زن مدرن، به‌رغم دستاوردهای ظاهری، با بحران‌های عمیقی چون تنهایی، اضطراب، پوچی، افسردگی و فروپاشی روابط عاطفی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. اینجاست که می‌توان ادعا کرد فردگرایی مدرن، نه ابزار رهایی زن، بلکه عامل فروپاشی درونی او شده است.

هرچند در اصل تحت ستم اجتماعی بودن زنان در طول تاریخ تردیدی وجود ندارد اما علوم انسانی موجود با وجود آنکه بیش از یک سده است که این مسئله را مورد توجه قرارداده است اما در حل این مسئله ناتوان بوده است. یکی از اشکالات اساسی در این زمینه به مبانی و اصول اصلی این علوم برمی‌گردد که به تجویزات غلطی پرداخته که گرچه در برخی از شاخص‌ها منجر به رشد زنان شده است اما از سوی دیگر عامل سقوط و سردرگمی هویتی آنها شده است.

حال علاوه بر اینکه علوم انسانی با کژفهمی‌های خود زن غربی را دچار مشکل نموده است در مواجه با زن مسلمان با نگاه از زاویه اشتباه او را در قالب سوژه‌ای تحت ستم، بی‌صدا و نیازمند رهایی می‌بیند. رهایی‌ای که باید با الگوهای غربی و مدرن صورت گیرد. در این تحلیل، حجاب ابزار کنترل بدن زن، مادری نوعی از خودبیگانگی و عقب‌ماندگی و نقش زن در خانواده مصداقی از سرکوب ساختاری است.این رویکرد به خصوص در موج دوم و سوم فمینیسم به وضوح دیده شده و اغلب در ادبیات دانشگاهی، رسانه‌ای و سیاست‌گذاری بین‌المللی تکرار می‌شود. زن مسلمان اگر حجاب داشته باشد، تحت سلطه تلقی می‌شود. اگر اولویت خود را خانواده بداند، از دایره رشد شخصی خارج شده است و اگر نقش دینی-اجتماعی خود را در نسبت با ولایت الهی تعریف کند، به‌عنوان موجودی فاقد اراده و استقلال توصیف می‌شود. چنین نگاهی نه‌تنها واقعیت‌های عینی زیست زنان مسلمان را نادیده می‌گیرد، بلکه نسبت آنان با سنت، دین و هویت بومی را نیز تحریف می‌کند. این در حالی است که برای بسیاری از زنان مسلمان، حجاب و مادری و خانواده نه ابزار سلطه، که  تجلی ایمان، مسئولیت و هویت الهی-انسانی در قالب نقش خلیفه اللهی است.

با این وجود مشاهده می‌شود مفاهیم و نظریه‌های غربی در بسیاری از دانشگاه‌ها و نهادهای سیاست‌گذاری ترویج شده و مفاهیمی چون  برابری جنسیتی یا مشارکت برابر بدون تحلیل مبانی، ترجمه و اجرا می‌شوند. این نسخه‌برداری نه‌تنها مسئله زن مسلمان ایرانی را حل نکرده، بلکه خود بر پیچیدگی آن افزوده است. از یک‌سو، زن ایرانی باید با آموزه‌های دینی و انتظارات فرهنگی جامعه‌اش زندگی کند و از سوی دیگر، با فشار گفتمان جهانی، رسانه‌ها و آموزش رسمی مواجه است که این نقش‌ها را  مانع پیشرفت زن می‌داند. در نتیجه، نوعی شکاف درونی، نقش‌پریشی جنسیتی و تعارض هویتی در میان بسیاری از زنان شکل گرفته است. زنانی که نمی‌دانند پیشرفت را در چه باید بجویند: در الگوهای بومی یا نسخه‌های ترجمه‌ای؟

از همین رو مسئله زن را نمی‌توان صرفاً با مفاهیم جامعه‌شناسی مدرن یا روان‌شناسی سکولار تحلیل کرد. بلکه نیازمند انسان‌شناسی‌ای هستیم که در آن انسان، نه صرفاً موجودی مادی و فردگرا، بلکه موجودی ذو مراتب دیده شود. زن در این نگاه، نه صرفاً یک کنشگر اجتماعی یا نیروی کار، بلکه ابتدائا در جایگاه خلیفه‌اللهی و دارای رسالت معنوی، خانوادگی، اجتماعی و تمدنی است. علوم انسانی اسلامی باید بتواند تصویری جامع و متعالی از زن ارائه دهد. تصویری که در آن، نسبت زن با خدا، با خانواده، با امت، و با خود به صورت منسجم تعریف شده باشد. این تصویر نه در نفی عقل و تجربه، بلکه در پیوند آن با شریعت و حکمت اسلامی به‌دست می‌آید. ما نیازمند فلسفه اسلامی زن و جنسیت، اخلاق جنسیتی اسلامی، معرفت‌شناسی جنسیت،  فقه زن و جنسیت، رویکرد کلامی به جنسیت و نظریه اجتماعی اسلامی هستیم که بتواند بر پایه شناخت صحیح و مبتنی بر تکوین و تشریع از زن و جنسیت به مسئله زن در بستر تمدنی‌اش پاسخ دهد. همچنین نظام آموزش رسمی، رسانه، نهادهای سیاست‌گذاری و نظام حقوقی باید از نو در پرتو نگاه اسلامی به زن، خانواده و جنسیت بازنگری شوند.

در مجموع باید گفت علوم انسانی غربی زن را در چارچوب فردیت، رقابت و آزادی تعریف می‌کند. در حالی که زن مسلمان به عنوان بنده و خلیفه الهی در بستر دین، خانواده، امت، و معنویت زندگی می‌کند. از همین رو هرچند در برخی حوزه‌ها می‌توان از مفاهیم یا روش‌های این علوم بهره برد، اما تکیه یک‌سویه بر آن‌ها جز تعمیق بحران هویت، حاصل دیگری نخواهد داشت. بنابراین، باید به سمت تولید علوم انسانی اسلامی حرکت کرد. علومی که در آن زن نه موجودی تحت ستم یا موجودی برای رقابت با مرد، بلکه انسانی در جایگاه خلیفه اللهی با مأموریتی الهی در ساختن جامعه توحیدی دیده می‌شود. این مسیر، آسان نیست، اما تنها راه برای رهایی از سلطه مفهومی و بازسازی هویتی است که زن مسلمان امروز بیش از هر زمان به آن نیاز دارد.

 

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا