
محمدجواد یزدانی پژوهشگر حوزه مشارکت سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در روزهای اخیر یک کشتی باری ایرانی به مقصد روسیه در دریای خزر هدف پهپادهای انتحاری قرار گرفت که در فاصله اندکی پس از آن، مقامات اوکراینی مسئولیت این اقدام نظامی را برعهده گرفتند. در واقع، عملیات اوکراینیها در میانه جنگ ایران با ایالات متحده و سایر متحدین عبری و عربی خود در منطقه خاورمیانه صرفاً یک اقدام تاکتیکی نبوده است. به زعم نگارنده این رخداد را باید نشانهای از تحول در هندسه جنگ دانست که ایالات متحده، اسرائیل و برخی دولتهای عربی حاشیه خلیج فارس به عنوان آمران و زمینهسازان در آن به ایفای نقش پرداختهاند. در این حالت، مسئله صرفاً «حمله به یک کشتی ایرانی» نیست؛ مسئله اصلی تلاش برای وارد کردن یک بازیگر ثالث به معادله فرسایشی علیه ایران است؛ بازیگری که میتواند در منطقه خاکستری جنگ عملیات کند؛ آن هم در نقطهای که هم به کریدورهای راهبردی و به موازنههای پیرامونی ایران مربوط است و هم به روسیه.
در چنین چارچوبی، مهمترین خطا آن است که این رخداد را در سطح نظامی یا تاکتیکی ارزیابی شود. جنگ خاکستری، پیش از آنکه میدان انهدام باشد، میدان محاسبه است. بازیگر مهاجم معمولاً بیش از آنکه به خسارت فوری بیندیشد، به اثر ثانویه حمله در ذهن طرف مقابل خود چشم میدوزد: برهمزدن آرامش راهبردی، آزمودن آستانههای تحمل، تحریک به واکنش شتابزده و در نهایت کشاندن طرف مقابل به زمینی که هزینه سیاسی و حقوقی آن از منفعت بازدارندهاش بیشتر باشد. از این منظر، هر ضربهای، ولو محدود، میتواند مقدمه وادار کردن ایران به خطای محاسباتی باشد.
اگر این فرض را بپذیریم، در آن صورت پرسش درست این نیست که «ایران چگونه باید پاسخ دهد؟» بلکه این است که «هدف واقعی طرف مقابل چیست؟» آیا هدف فرسایش بازدارندگی ایران است؟ هدف کشاندن ایران به واکنش شتابزده است؟ هدف بینالمللیسازی جبهه علیه ایران و روسیه است؟ هدف افزایش هزینههای لجستیکی و کریدوری است؟ هدف آزمودن آستانه تحمل و قواعد درگیری است؟
در نگاه اول، راهبردی مانند «انهدام تهدید در مبدأ» ممکن است جذاب و بازدارنده به نظر برسد، اما در این پرونده به دلایل متعدد نیازمند احتیاط جدیتری هستیم. نخست آنکه در جنگ خاکستری، «مبدأ تهدید» عموماً مفهومی روشن و یکلایه نیست. آیا مبدأ، محل طراحی عملیات است؟ محل پرتاب؟ شبکه اطلاعاتی پشتیبان؟ بستر لجستیکی؟ یا بازیگر سیاسیای که پوشش و فرصت فراهم کرده است؟ هنگامی که زنجیره اقدام از مجری تاکتیکی تا پشتیبان اطلاعاتی و حامی سیاسی چندلایه باشد، هر اقدام مستقیم علیه «مبدأ مفروض» ممکن است بر پایه انتسابی ناقص بنا شود و از همین رو، هم از حیث سیاسی آسیبپذیر باشد و هم از حیث راهبردی و میدانی پرهزینه. بنابراین، نکته کلیدی اول توجه به لایههای متعدد و مختلف دخیل در حمله به کشتی ایرانی است.
دوم آنکه انهدام تهدید در مبدأ، در چنین سناریویی میتواند دقیقاً به گسترش افقی جنگ منجر شود؛ همان چیزی که شاید طراحان اصلی بحران به دنبال آن باشند. اگر هدف از وارد کردن اوکراین به این میدان، گشودن جبههای فرعی اما فرساینده علیه ایران و حتی شریک راهبردی آن، روسیه، باشد، در آن صورت واکنش مستقیم و شتابزده میتواند عملاً خدمت به منطق طراحی رقیب باشد. به طور کلی، این اصل راهبردی در مورد جنگ را باید مد نظر داشته باشیم که همیشه آن طرفی که زودتر عمل کند، لزوماً دست بالا را ندارد؛ چه بسا آن بازیگری موفقتر باشد که اجازه ندهد زمان، مکان و سطح درگیری را طرف مقابل تعیین کند. بنابراین، نکته کلیدی دوم توجه به کنترلپذیری در تشدید تنش است؛ این که چطور پاسخی باید داده شود تا زنجیرهای از واکنشهای غیرقابل مهار را نیافریند؟
سوم آنکه هر پاسخ سخت و کمدقت، میتواند به مشروعیتسازی برای ائتلافسازی بیشتر علیه ایران منجر شود. یکی از ظرفیتهای بالقوه منطقه خاکستری امکان روایتسازی است. اگر ایران به نحوی دست به اقدام بزند که از بیرون به مثابه تشدید بحران علیه ناتو (یا دقیقتر، اتحادیه اروپا) خوانده شود، آنگاه ممکن است بازیگرانِ اصلیِ پشتیبان این سناریو بدون پرداخت هزینه از صحنه نبرد خارج شوند. در واقع در این سناریو، کنشگر اصلی بحران، هزینه خود را به قربانی (ایران و اوکراین) منتقل میکند.
از این رو، پاسخ کارآمد ایران در چنین وضعیتی باید پیش از هر چیز، چندلایه، سنجیده و مبتنی بر تفکیک دقیق سطوح تهدید باشد. لایه اول، لایه اثبات و انتساب است. در محیطی که ابهام و انکارپذیری بخش جداییناپذیر طراحی عملیات است، ساختن یک پرونده معتبر اطلاعاتی، فنی و حقوقی خود بخشی از بازدارندگی است. اگر ایران بتواند میان مجری، آمر، پشتیبان، تسهیلگر و ذینفع نهایی تمایز روشن ایجاد کند، آنگاه ظرفیت مانور سیاسی و دیپلماتیک و حتی عملیات نظامی خود را نیز افزایش میدهد.
لایه دوم، جلوگیری از تبدیل آسیبپذیری تاکتیکی به آسیبپذیری ساختاری است. اکنون که هدفگیری یک کشتی ایرانی در مسیر روسیه در دریای خزر رخ داده، یکی از پیامهای ضمنی این اتفاق، تهدید علیه امنیت کریدورهای لجستیکی ایران و روسیه است. بنابراین بخشی از پاسخ، حتماً باید به بازآرایی دفاعی، ارتقای حفاظت، تقویت رصد و افزایش تابآوری مسیرهای تجاری و راهبردی مربوط شود. لذا، دستیابی به یک بازدارندگی اساسی مستلزم افزایش هزینۀ تکرار اقدامات تهدیدآمیز میباشد.
لایه سوم، ملاحظه جایگاه روسیه در این پرونده است. اگر هدف، کشتی ایرانی در مسیر روسیه بوده، این رخداد در تلاقی دو پرونده قرار میگیرد: پرونده تقابل ایران با محور آمریکایی-عبری-عربی و پرونده جنگ اوکراین با روسیه. همین تلاقی، موضوع را پیچیدهتر میکند. زیرا هر اقدامی از سوی ایران میتواند ناخواسته به بخشی از منطق جنگ اروپا-اوراسیا متصل شود و هزینههای فرامنطقهای تولید کند. از این منظر، عقل راهبردی ایجاب میکند تهران سعی کند صحنهها را از هم تفکیک و سطح درگیری را کنترل کند.
در مجموع، اگر اوکراین واقعاً در حال ورود به یکی از لایههای جنگ خاکستری علیه ایران باشد، مهمترین وظیفه سیاستگذار ایرانی آن است که میان «لزوم پاسخ» و «شکل پاسخ» خلط نکند. اصل پاسخ، برای حفظ بازدارندگی و جلوگیری از عادیسازی تهدید، امری بدیهی است؛ اما شکل پاسخ باید بهگونهای طراحی شود که هدف راهبردی طرف مقابل را محقق نکند. در چنین موقعیتی، «انهدام تهدید در مبدأ» فقط زمانی میتواند معنادار تلقی شود که مبدأ واحد با قطعیت بالا شناسایی شده، آستانههای سیاسی آن سنجیده شده و مهمتر از همه، اطمینان نسبی وجود داشته باشد که این اقدام، ایران را به بازی از پیش طراحیشده رقیب وارد نمیکند. در غیر این صورت، این راهبرد ممکن است بیش از آنکه ابزار بازدارندگی باشد، به دام تشدید تبدیل شود.
در منطق جنگ خاکستری، کارآمدی یک پاسخ بیش از آن که به شدت و کمیت آن مرتبط باشد به مؤلفههایی نظیر دقت انتساب، قابلیت کنترل تشدید و توان انتقال هزینه به طراحان اصلی بحران مربوط است. هر پاسخی که این چهار معیار را نادیده بگیرد، ولو از منظر احساسی رضایتبخش به نظر برسد، ممکن است از حیث راهبردی به سود رقیب تمام شود. هنر دولتها در چنین بزنگاههایی پرهیز از ضربهخوردن در سطح محاسبه است.



