
امیرمحمد مردانیپور پژوهشگر حوزه تعاملات سیاسی فرامنطقه در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
پس از پایان جنگ سرد، یکی از پایههای هژمونی آمریکا توانایی این کشور برای اعمال قدرت در چند نقطه جهان بهصورت همزمان بود. شبکه گسترده متحدان و پایگاههای نظامی، برتری فناوری و ظرفیت اقتصادی به واشنگتن امکان میداد در بحرانهای مختلف نقش تعیینکنندهای ایفا کند. با این حال، ظهور چین، جنگ اوکراین و تداوم بحرانهای خاورمیانه، مسئله توزیع منابع و مدیریت همزمان تعهدات جهانی را به یکی از چالشهای اصلی آمریکا تبدیل کرده است.
حمله نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران را میتوان یکی از مهمترین آزمونهای این وضعیت دانست. واشنگتن با اتکا به برتری نظامی و فناوری تلاش کرد ظرفیتهای نظامی ایران را محدود و شرایط مطلوبتری برای اعمال فشار سیاسی ایجاد کند؛ اما روند جنگ نشان داد که این اهداف بهطور کامل محقق نشد. این مسئله بار دیگر شکاف میان برتری عملیاتی و دستیابی به نتیجه سیاسی را آشکار کرد.
آمریکا بر این فرض تکیه داشت که برتری نظامی و فناوری میتواند در مدت کوتاهی توان ایران برای ادامه رویارویی را کاهش دهد، اما استمرار درگیری نشان داد که حتی برخورداری از قدرت نظامی گسترده نیز تضمین نمیکند استفاده از نیروی نظامی به سرعت به نتیجه سیاسی مطلوب منجر شود.
پایان دوران اعمال قدرت کمهزینه آمریکا
یکی از ویژگیهای جنگهای جدید، تغییر در اقتصاد قدرت نظامی است. ظهور تسلیحات کمهزینه و قابل تولید انبوه، بخشی از مزیت سنتی قدرتهای برخوردار از سامانههای دفاعی پیشرفته را با چالش مواجه کرده است.
استفاده ایران از پهپادهای تهاجمی خانواده شاهد در کنار حملات موشکی، نمونهای از این تغییر است. برخی برآوردها هزینه پهپادهای خانواده شاهد را در محدوده دهها هزار دلار و هزینه برخی رهگیرهای پیشرفته مانند پاتریوت را در حدود چند میلیون دلار ارزیابی کردهاند. این شکاف، اهمیت «نسبت هزینه حمله به دفاع» را در جنگهای مدرن نشان میدهد.مسئله فقط هزینه مالی نیست. ذخایر تسلیحاتی، ظرفیت تولید و سرعت جایگزینی مهمات نیز اهمیت پیدا کردهاند. در یک درگیری فرسایشی، قدرتی مانند آمریکا علاوه بر توان انجام عملیات، باید بتواند ذخایر و زنجیره تأمین خود را در بلندمدت حفظ کند. این مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که واشنگتن همزمان در اروپا، خاورمیانه و هند-اقیانوس آرام تعهدات امنیتی گستردهای دارد.
بنابراین، چالش اصلی آمریکا کاهش مطلق قدرت نیست، بلکه افزایش فاصله میان گستردگی تعهدات جهانی و ظرفیت استفاده همزمان از منابع نظامی و سیاسی است.
بحران ایران و هزینه پراکندگی قدرت آمریکا
جنگ ایران مسئله تخصیص منابع را برای واشنگتن برجستهتر کرد. در جنگهای مدرن، برتری تنها به تعداد نیرو یا کیفیت تسلیحات وابسته نیست؛ توان حفظ زنجیره تأمین، ذخایر مهمات، ظرفیت تولید و پشتیبانی لجستیکی نیز بخشی از قدرت نظامی محسوب میشود.
هرچه آمریکا برای مدیریت یک بحران منابع بیشتری به یک منطقه اختصاص دهد، ظرفیت مانور آن در مناطق دیگر تحت تأثیر قرار میگیرد. این مسئله برای واشنگتن از آن جهت اهمیت دارد که چین را مهمترین رقیب راهبردی بلندمدت خود میداند و در سالهای اخیر تلاش کرده است حضور و معماری امنیتی خود را در هند-اقیانوس آرام تقویت کند.
در چنین شرایطی، تداوم یک بحران پرهزینه در خاورمیانه میتواند به مسئلهای فراتر از خود منطقه تبدیل شود. مصرف مهمات، استقرار سامانههای دفاعی و انتقال تجهیزات، بهطور بالقوه منابع قابل تخصیص به دیگر اولویتهای آمریکا را کاهش میدهد.از این منظر، جنگ ایران بخشی از چالش بزرگتری است که هژمونی آمریکا در قرن بیستویکم با آن مواجه شده است: فاصله میان گستردگی اهداف جهانی واشنگتن و ظرفیت آن برای پیگیری همزمان این اهداف.
هژمونی آمریکا در عصر بحرانهای همزمان
جنگ ایران نشان داد که مدل سنتی اعمال قدرت آمریکا با هزینههای بیشتری نسبت به گذشته مواجه شده است. هر مداخله نظامی جدید نهتنها منابع مستقیمی مصرف میکند، بلکه میتواند بر سایر اولویتهای راهبردی واشنگتن نیز اثر بگذارد.
شیوه تصمیمگیری دولت ترامپ نیز در این زمینه اهمیت داشت. تأکید بر دستیابی سریع به نتیجه نظامی و اتکا به ارزیابیهایی که تغییر سریع معادلات را محتمل میدانستند، باعث شد فاصله میان اهداف اولیه و پیامدهای بلندمدت بحران بیشتر آشکار شود.این مسئله پیشتر در تجربههای ویتنام، افغانستان و عراق نیز مشاهده شده بود. مقصود از این مقایسه یکسان دانستن این جنگها نیست، بلکه تأکید بر یک الگوی مشترک است. برتری نظامی بهتنهایی نمیتواند موفقیت راهبردی را تضمین کند.
در بحران ایران نیز مسئله اصلی برای آمریکا تنها توانایی وارد کردن ضربه نظامی نبود، بلکه توانایی حفظ یک رقابت طولانی، تأمین منابع لازم و جلوگیری از فرسایش ظرفیتهای راهبردی بود. همین مسئله است که جنگ ایران را از سطح یک بحران منطقهای فراتر میبرد و آن را به آزمونی برای مدل هژمونی آمریکا تبدیل میکند.
جمعبندی
جنگ ایران نشان نداد که آمریکا قدرت خود را از دست داده است؛ واشنگتن همچنان از بزرگترین ظرفیتهای نظامی، اقتصادی و فناوری جهان برخوردار است. آنچه این جنگ آشکار کرد، محدودیت در نحوه استفاده همزمان و پایدار از این قدرت بود.
سه مسئله در این میان اهمیت بیشتری دارد: نخست، دشواری تبدیل برتری نظامی به نتیجه سیاسی پایدار؛ دوم، افزایش هزینه جنگ در شرایطی که تسلیحات کمهزینه میتوانند سامانههای دفاعی گرانقیمت و ذخایر محدود را درگیر کنند؛ و سوم، فشار ناشی از توزیع منابع میان چند میدان راهبردی، از خاورمیانه و اروپا تا هند-اقیانوس آرام.
از این رو، مهمترین چالش هژمونی آمریکا را نه باید در فقدان ابزار قدرت، بلکه در شکاف میان گستردگی تعهدات و اهداف جهانی واشنگتن و ظرفیت آن برای تحقق همزمان این اهداف جستوجو کرد. اگر بحرانهای همزمان این شکاف را افزایش دهند، هزینه حفظ هژمونی و تبدیل توان نظامی به نفوذ سیاسی پایدار برای واشنگتن افزایش خواهد یافت.



