
محمدعلی صدیقی پژوهشگر حوزه تعاملات فرامنطقه در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در روزهای پایانی فوریه ۲۰۲۶، حملات گسترده نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، صفحه جدیدی در مناقشات تهران-واشنگتن گشود. در فضای عمومی، این پرسش شکل گرفت که چه عواملی پشت این تصمیم تاریخی قرار داشته است. روایت غالب، بر نقش محوری نتانیاهو و لابی اسرائیل متمرکز بود، اما این یادداشت میکوشد نشان دهد که اگرچه اسرائیل نقش تسهیلگر داشته، دلایل اصلی این حمله در محاسبات مستقل آمریکا ریشه دارد؛ محاسباتی که فراتر از منافع منطقهای، به حفظ هژمونی جهانی و مهار چین و روسیه مربوط میشود.
نخستین نکتهای که روایت لابیمحور را به چالش میکشد، متن اهداف اعلامی دولت ترامپ است. رئیسجمهوری آمریکا در اولین اظهارات رسمی خود پس از آغاز حملات، چهار هدف اصلی را برشمرد که شامل: نابودی توان موشکی ایران، نابودی نیروی دریایی این کشور، جلوگیری از دستیابی به سلاح هستهای و قطع توانایی تهران در تأمین، تجهیز و هدایت گروههای مقاومت در خارج از مرزهای خود است. پیت هگست، وزیر جنگ (دفاع) آمریکا، نیز اندکی بعد همین اهداف را تکرار کرد. در نگاه اول، این اهداف ممکن است همپوشانی قابلتوجهی با نگرانیهای امنیتی اسرائیل داشته باشند. اسرائیل همواره برنامه هستهای و موشکی ایران را تهدیدی وجودی برای خود تلقی کرده است. اما آنچه این روایت را پیچیدهتر میکند، اظهارات مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، در روزهای ابتدایی جنگ است. روبیو صراحتاً اعلام کرد که آمریکا میدانسته اسرائیل قصد حمله به ایران را دارد و این حمله به ناچار به پاسخ ایران و متعاقباً حمله به نیروهای آمریکایی در منطقه منجر میشده است. بنابراین آمریکا برای حفاظت از سربازان خود و برای کاهش تلفات آمریکایی، تصمیم به حمله پیشدستانه گرفت.
این توضیح، هر چند که میتواند هماهنگی نزدیک نظامی میان دو متحد را نشان دهد، اما در واقع به وضوح نشان میدهد که محرک اصلی آمریکا، نگرانی از منافع مستقیم خود در منطقه بوده است، نه صرفاً همراهی با منافع اسرائیل. در این روایت، اسرائیل نه «معلول» که عامل محرک یا هماهنگکننده عمل میکند، اما تصمیم نهایی بر اساس محاسبات واشنگتن گرفته میشود. مارک وارنر، سناتور و عضو ارشد کمیته اطلاعات سنا که پیش از حمله توسط روبیو در جریان جزئیات قرار گرفته بود، در اظهاراتی صریح گفت که «هیچ مدرکی ندیدم که ایران قصد حمله پیشدستانه به آمریکا را داشته باشد». او همچنین تأکید کرد که این «یک جنگ انتخابی است که توسط اهداف و زمانبندی اسرائیل دیکته شده است». این جمله، که در ظاهر به نفع روایت لابیمحور تفسیر میشود، در واقع تناقض عمیقی را آشکار میکند: چرا آمریکا باید جنگ انتخابی را صرفاً بر اساس اهداف و زمانبندی یک کشور دیگر آغاز کند، آن هم در حالی که تهدید مستقیمی متوجه خودش نمیبیند؟ پاسخ را باید در اسناد راهبردی بلندمدت آمریکا جستجو کرد.
سند راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ که در دسامبر همان سال توسط کاخ سفید منتشر شد، تغییر چشمگیری در اولویتهای امنیت ملی آمریکا نشان میدهد. این سند رسماً اعلام میکند که دوران تسلط غرب آسیا بر برنامهریزی راهبردی آمریکا به پایان رسیده است و اولویت اصلی، مهار چین و سپس مسائل امنیتی در نیمکره غربی است. در این سند، ایران تنها سه بار ذکر شده و از یک تهدید مرکزی به یک تهدید قابلمدیریت تنزل یافته است. اما در عین حال، این سند به صراحت از محور چهارگانه چین، روسیه، ایران و کره شمالی سخن میگوید که با همکاری هم، نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا را به چالش میکشند.
لایحه دیسراپت یا (DISRUPT) که در نوامبر ۲۰۲۵ به کنگره ارائه شد، نیز همین نگرانی را منعکس میکند. این لایحه یک طرح دوحزبی در کنگره آمریکاست که دولت را موظف میکند راهبردی جامع برای مقابله با همکاری فزاینده میان چهار دشمن اصلی ایالات متحده یعنی چین، روسیه، ایران و کره شمالی تدوین کند. این لایحه، تهران را نه به خاطر تهدید اسرائیل، بلکه به خاطر همکاری راهبردی با چین و روسیه، فروش نفت به یوان، تضعیف دلار و انتقال فناوری موشکی و پهپادی به متحدان خود، یک دشمن درجه اول برای آمریکا معرفی میکند.
جان هیل، معاون دستیار وزیر دفاع آمریکا در امور فضایی، در آوریل ۲۰۲۵ در شهادت رسمی خود به کنگره، صراحتاً گفت که «همکاری فزاینده و پتانسیل اقدام هماهنگ میان چین، روسیه، کره شمالی و ایران، نشاندهنده منافع مشترک آنها در تضعیف منافع و اتحادیههای آمریکا در سطح جهان است». این زبان، زبانی است که ایران نه در چارچوب مناقشه فلسطین یا تهدیدات اسرائیل، بلکه در چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ با چین و روسیه تعریف میکند؛ در این خصوص حتی تحلیلگران اسرائیلی نیز به این نکته اشاره کردهاند. در یادداشتی در وبلاگ تایمز آو ایزرائیل، نویسندهای که خود را مدافع امنیت اسرائیل معرفی میکند، مینویسد که «غیرمنطقی و نامعقول است که اسرائیل ۱۰ میلیونی بتواند رهبر آمریکا ۳۸۰ میلیونی را به جنگ برایش قانع کند». او دلیل اصلی حمله آمریکا را نه فشار نتانیاهو، بلکه کنترل عرضه نفت به چین و فشار کشورهای عربی خلیج فارس میداند. به گفته این نویسنده، ۵۴ درصد نفت خام وارداتی چین از خاورمیانه تأمین میشود و ۱۱ درصد آن مستقیماً از ایران است. با بستن تنگه هرمز، که ایران تهدید به بستن آن کرده، آمریکا میتواند امنیت انرژی چین را به خطر اندازد و یکی از مهمترین اهرمهای اقتصادی خود را علیه رقیب بزرگش به کار گیرد. این تحلیل، که از درون گفتمان اسرائیلی بیرون آمده، به روشنی نشان میدهد که حتی نزدیکترین متحدان آمریکا نیز این جنگ را بیش از آنکه یک پروژه اسرائیلی بدانند، یک محاسبه آمریکایی میدانند. در مقابل، اسناد رسمی و اظهارات مقامات آمریکایی نشان میدهد که دولت ترامپ در حالی از تهدید قریبالوقوع موشکی و هستهای ایران سخن میگوید که نهادهای اطلاعاتی خود او چنین تهدیدی را تأیید نمیکنند. ارزیابی آژانس اطلاعات دفاعی در سال ۲۰۲۵ اعلام کرده بود که ایران تا سال ۲۰۳۵ به موشک قارهپیمای قابلدستیابی به آمریکا نخواهد رسید. همچنین گزارش تهدید جهانی این آژانس تأکید کرده است که ایران قطعاً سلاح هستهای تولید نمیکند و فعالیتهایی که در سالهای اخیر انجام داده، فقط به معنای موقعیتسازی برای تولید احتمالی در آینده است.
روبیو نیز یک هفته پیش از حمله اعلام کرد که ایران در حال حاضر اورانیوم غنیسازی نمیکند. شگفتانگیزتر اینکه، در آستانه حمله، وزیر خارجه عمان که میانجی مذاکرات هستهای بود، در مصاحبه با خبرگزاری سیبیاس گفت که ایران پذیرفته است هرگز مواد هستهای با توانایی ساخت بمب را نداشته باشد و مذاکرات به توافقی نزدیک رسیده است. با این وجود، ترامپ در همان روز به خبرنگاران گفت که از روند مذاکرات راضی نیست و ایران «آنچه را که ما باید داشته باشیم، نمیدهد». این تناقض آشکار میان اطلاعات رسمی نهادهای امنیتی و اظهارات رئیسجمهور، نشان میدهد که بهانه هستهای و موشکی، بیش از آنکه یک تهدید واقعی باشد، یک توجیه سیاسی و راهبردی برای اهدافی است که از پیش تعیین شده بودند.
نکته پایانی، رفتار متناقض واشنگتن در قبال اسرائیل در طول دهههای اخیر است. اگر آمریکا واقعاً ابزاری در دست اسرائیل بود، باید در سال ۱۹۸۱، زمانی که اسرائیل تأسیسات هستهای عراق را بمباران کرد، یا در سال ۲۰۰۷، زمانی که اسرائیل خواهان حمله به تأسیسات هستهای ایران بود، به ایران حمله میکرد. اما آمریکا در هر دو مورد، از حمله به ایران خودداری کرد. در سال ۲۰۰۳ نیز آمریکا در حالی به عراق حمله کرد که اسرائیل ترجیح میداد ابتدا ایران هدف قرار گیرد. این رفتار گزینشی نشان میدهد که آمریکا تنها زمانی دست به اقدام نظامی میزند که محاسبات راهبردی خودش اقتضاء کند. در مورد حمله به ایران در سال ۲۰۲۶، محاسبات جدید عبارت بودند از:
الف) پایان یافتن دوره اولویت غرب آسیا و ضرورت تسویه حساب با ایران قبل از خروج کامل از منطقه برای متمرکز شدن بر چین؛
ب) تضعیف یک حلقه کلیدی در محور چین-روسیه-ایران؛
ج) آزمایش سلاحها و فناوریهای جدید نظامی در یک میدان جنگی واقعی؛
د) ایجاد بازدارندگی در برابر هرگونه تلاش آینده ایران و متحدانش برای به چالش کشیدن نظم دلاری و نفتی تحت رهبری آمریکا.
اسرائیل در این محاسبات، نه به عنوان علت، بلکه به عنوان شریک فرصتطلب حضور دارد. شریکی که از سالها قبل توانسته بود با سرمایهگذاری در لابیهای قدرتمند و هماهنگی اطلاعاتی و نظامی، خود را به عنوان یک متحد غیرقابلجایگزین در منطقه معرفی کند. همانطور که مقاله اخیر در فارن پالیسی نشان میدهد، تحلیلگران ارشد غربی حتی هنگام بررسی راهبردهای احتمالی ایران در واکنش به حملات، اصلاً به نقش اسرائیل به عنوان یک عامل مستقل اشاره نمیکنند. آنها تمام تحلیل خود را بر اساس رقابت مستقیم آمریکا-ایران و واکنشهای متقارن ایران بنا مینهند. نویسنده آن مقاله هشدار میدهد که حمله به زیرساختهای ایران «استراتژی برندهای نیست» و ایران به صورت متقارن به زیرساختهای متحدان عرب آمریکا حمله خواهد کرد. او حتی یک بار هم به اسرائیل به عنوان محرک یا هدف اصلی این محاسبات اشاره نمیکند. این سکوت معنادار، گویای آن است که در سطوح بالای تصمیمگیری امنیت ملی آمریکا، ایران، نه صرفاً به عنوان یک تهدید برای اسرائیل، بلکه به عنوان یک چالش مستقل برای هژمونی آمریکا در کنار دیگر بازیگران تجدیدنظر طلب نظام بینالملل تلقی میشود.
نتیجه اینکه حمله به ایران، فارغ از هماهنگی با اسرائیل، بر اساس محاسبات مستقل واشنگتن شکل گرفته است. روایت رایج درباره نقش محوری نتانیاهو و لابی اسرائیل، با واقعیات مندرج در راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ و لایحه دیسراپت همخوانی ندارد؛ اسنادی که ایران را نه به دلیل تهدید اسرائیل، بلکه به عنوان عضوی از محور چهارگانه با چین، روسیه و کره شمالی تعریف میکنند که نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا و نظام مالی دلاری را به چالش میکشد. تناقض آشکار میان اهداف اعلامی ترامپ (مانند جلوگیری از سلاح هستهای) و گزارشهای اطلاعاتی که عدم وجود چنین برنامهای را تأیید میکردند، نشان میدهد که بهانههای رسمی، توجیهاتی برای اهداف از پیش تعیینشده بودهاند: مهار چین، حفظ هژمونی در خلیج فارس و تضمین نقش دلار در معاملات نفتی. اسرائیل در این معادله، شریک تسهیلگر بوده، نه علت اصلی. جنگ کنونی با ایران، جنگی آمریکایی برای بقای هژمونی جهانی در مواجهه با نظم نوینی است که چین و روسیه شکل میدهند. پذیرش این واقعیت، ما را از تحلیلهای سادهانگارانهای که سیاست خارجی آمریکا را به یک لابی یا فرد خاص تقلیل میدهد، بازمیدارد؛ چراکه در عصر رقابت هژمونیک، هیچ کشوری تصمیمگیرنده نهایی برای ایالات متحده نیست.



