
سید محمدرضا موسوی پژوهشگر حوزه فضای مجازی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
با تغییر مصرف رسانهای از رسانههای جمعی به رسانههای اجتماعی، شاهد تغییر از مفهوم توده به مفوم (جماعت) هستیم و این یعنی بیشتر از سابق ممکن است کسانی را در نزدیکی خود داشته باشیم که بسیار بیش از آنکه فکر میکنیم از ما دور هستند، حتی اگر فرزند ما باشند!
این امر و تغییر را شاید بیش از همه در آرا و تفکرات ون دایک بهخصوص در کتاب نسبتا مشهور او یعنی جامعه شبکهای شاهد باشیم. در جامعه شبکهای برخلاف جامعه تودهوار(استفاده از این واژه صرفا برای تمثیل است) تولیدکننده و مصرف کننده محتوا همعرض هستند و چنین نیست که مانند تلویزیون؛ تولیدکننده محتوا مسیر پیچیده و چهبسا فراپیچیدهای برای رسیدن به مقام تولیدکنندگی محتوا طی کند. این را بگذارید در کنار رسانهای مانند منبر که فرد برای رسیدن به آن منصب باید سالیان و چهبسا دههها از عمر خود را وقف یک مسیر دشوار میکرد تا بتواند به جایگاه تخاطب با عموم دست پیدا کند.
به عبارتی با ظهور این رسانههای و پلتفرمها با جماعتهایی همعرض طرف خواهیم بود که هرکدام از این جماعتها حول یک ایده، سبک زندگی یا جذابیتهای فردی جمع شدهاند. در یک مقایسه تاریخی ما با چیزی تحت عنوان «نوقبلیهگرایی» سروکار داریم که پیوندها و عصبیتهای خود را اینبار نه از خون، که از ایده، مکتب، موسیقی، زیبایی و جذابیت یک فرد و دیگر موارد وام دار هستند.
جماعتهایی که در این شبکههای اجتماعی شکل میگیرند معمولا حول یک یا چند فرد قرار دارند که آن افراد مرکزی مانند یک بادکنک باد شده، از چندین مؤلفه مطلوب مخاطب باد شدهاند. چیزی که در عصر قدرت بیبدیل رسانههای جمعی مانند تلویزیون نیز شاهد بودیم. اما سلبریتیهای جدید شکل گرفته در شبکههای اجتماعی اما چه تفاوتهای اساسیای با سلبریتیهای دهه ۷۰ و ۸۰ خواهند داشت؟
اول آنکه همانطور که بیان شد این سلبریتیها دیگر با توده و عامه طرف نیسند بلکه با جماعت طرف هستند، در نتیجه همانند بزرگ یک ایل یا عشیره صرفا برای آن ایل یا عشیره از اهمیت بسیار بالایی برخوردار هستند و ممکن است شما اصلا روحتان هم خبر نداشته باشد آن فرد ایرانی تا چه اندازه برای افرادی ایرانی مهم است و میتواند مؤلفههای قدرت را جابهجا کند. خوب تا اینجای کار شاید دیگر اتفاقی مثل اتفاقی که در ایرانمال افتاد عجیب نباشد.
دوم آنکه در شبکههای اجتماعی به شکل بیشتری مرز میان زندگی حقیقی سلبریتی و زندگی نمایشی آن برداشته میشود. در دهه ۷۰ شاید خیلی سخت بود مخاطب با سلایق غذایی، چیدمان خانه، ساعت خواب، فرد مورد علاقه و دیگر موارد سلبریتی خود آشنا میشد اما این محدودیتها تقریبا حذف شدهاند و نتیجه ذوب شدن و مجذوب شدن هرچه بیشتر مخاطب نسبت به سلبریتی خواهد بود. سلبریتی گرچه از لحاظ کمیت ضعیفتر شده است و وارد عرصه رقابتیتری شده است، اما از لحاظ کیفیت هواداری قدرت بیشتری خواهد داشت و حتی ممکن است با یک فرمان، جان هواداران را به خطر بیندازد. مثال مشهود آن را احتمالا در طرفداران B.T.S دیدهاید.
از آنجا که سلبریتیها عصد جدید در فضای رقابتیتری فعالیت میکنند، مخاطبین آنها نیز احتمالا مدت زمان کمتری را به هواداری آنها میگذرانند، زیرا روزانه با انواع محتوا در شبکههای اجتماعی سروکار خواهند داشت و بهمرور ممکن است به هواداری دیگر تبدیل شوند. بهعبارتی هوادار سفت و سخت یک گروه موسیقی کرهای ممکن است صرفا بعد از دو سال به هوادار سفت و سخت یک خواننده تایاوانی شود!. این بهخوبی نشان میدهد که غلبه یافتن برخورد قهری با این جماعتها تا چه حد میتواند اشتباهی راهبردی باشد.
مؤلفه سوم مربوط به سادگی و دردسترس بودن تولید محتوا است. این سادگی در تولید محتوا و نبود راه چندان دشوار و یا تخصص و مهارت متمایزکننده و حتی نبود التزامی بر ویژگی ظاهری تمایز دهنده در نهایت سبب امکان فراگیری شهرت برای همگان میشود و این هم میتواند آثار مثبت و هم آثار منفی داشته باشد. اگر با ماهیت شبکههای اجتماعی اشنا باشیم میدانیم که معمولا سمتوسویی تخصصمحور ندارند و برعکس بهدلیل فضای اقتصادمحورد حاضر در آنها مبتنی بر توجه هستند. در نیتجه معمولا سلبریتیها مبتنی بر همین سیاست رشد میکنند و راه طولانی شهرت تخصصمحور را چندشبه با توجهمحوری طی میکنند. بگذریم که محوریت توجه می تواند سیاستی در جهت تشویق تابوشکنی، محتوای منفی و ناامیدکننده(به دلیل سوگیری توجه ذهن ما نسبت به اخبار نگران کننده) و غلبه فرم بر محتوا شود. برخی از سلبریتیهای فضای مجازی با تابوشکنی رشد دنبالکننده داشتند.
مؤلفه چهارم بیشتر شدن وابستگی سلبریتی نسبت به هوادار است. سلبریتیهای شبکههای اجتماعی تقریبا تمام بزرگی و مؤثر بودن و احتمالا تمام درآمد خودشان را از هوادار و مخاطب و توجه آنها گرفتهاند. این قضیه سبب وابستگی دوجانبه سلبریتی – هوادار شده و موضعگیری و حتی عدم بیان موضع توسط سلبریتی در بزنگاهها را بسیار دشوار میکند. این میزان از وابستگی واژگونه حداقل در این سطح در سلبرتیهای نسل قبل دیده نمیشود. باید بپذیریم برخی موضعگیریها و حتی عدم موضعگیریها در زمان جنگ ناشی از فضای التهابی آن زمان و فشار برخی مخاطبین بوده است.
این مؤلفهها شباهت خوبی به مؤلفههای بزرگ یا رئیس یک ایل یا خاندان دارد جز آنکه بزرگ یک ایل شدن اصلا.کار آسانی نیست و صدالبته نمیتوان سختی و تلاش سلبریتی مجازی شدن را نادیده گرفت(منظور از سادگی در متن بیشتر دردسترس بودن است). شناخت هرچهبیشتر این تغییرات معنایی و ادراکی و نقاط ضعفی که این نسل جدید جماعتها دارند و همچنین سیاستگذاری مناسب نسبت به انها میتواند این جماعتها را همراه و کمککننده سیاستهای کلی و قوانین کشور کند و قدرت شکلگرفته نزد آنها را تبدیل به یکی از مصادیق قدرت ملی کند. اما حذف این جماعتها و سلبریتیها تنها با حذف رسانهها نوین امکانپذیر است که تقریبا غیر ممکن میباشد.
با توجه به ۵ مؤلفهای که بررسی شد، به خوبی مییابیم که غلبه یافتن برخورد قهری یک اشتباه راهبردی است(گرچه برخورد قهری دولتی در مواردی لازم است). زیرا به عنوان مثال جماعتی که نهایتا دارای هسته سختی چندصد هزار نفری است با توجه به ضعف کمیتی خود قابل مذاکره میباشد و برعکس اگر با با برخورد مداوم قهری مواجه شود به هستهای ضد امنیت ملی تبدیل میشود که میتواند خود را متکثر کند. پس در واقع یک راهبرد نسبتا مناسب دولتی ایجاد یک چتر حمایتی حاکمیتی برای این سلبریتیها و مذاکرات مداوم با آنها و تشکیل جشنوارهها و مسابقات و دیگر موارد است. با این ترفند میتوان برای برخورد قهری با آن دسته از مواردی که از خطوط قرمز حاکمیتی عبور کردهاند، مقبولیتی بیشتر کسب کرد.



