
امیرمحمد اصفهانی پژوهشگر حوزه مدرسه الگو در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در دهههای اخیر تحولات مهمی در عرصه تعلیم و تربیت رخ داده است؛ یکی از مهمترین این تحولات، ظهور مفهوم کلیدی « تربیت شهروند جهانی (Global Citizenship Education) » در اسناد و برنامههای بینالمللی است. این مفهوم بهویژه در چارچوب اهداف توسعه پایدار ۲۰۳۰ و برنامههای آموزشی یونسکو بسط یافته و به یکی از جهتگیریهای اصلی سیاستگذاری آموزشی در بسیاری از کشورها تبدیل شده است.
در این رویکرد، نظام آموزشی مأموریت مییابد افرادی تربیت کند که خود را بخشی از یک جامعه جهانی بدانند، نسبت به مسائل جهانی همچون محیط زیست، توسعه پایدار، تنوع فرهنگی، صلح و حقوق بشر حساس باشند و بتوانند در نظم جهانیِ در حال شکلگیری نقش مؤثری ایفا کنند. در این چارچوب، تعلقات دینی، فرهنگی و ملی اگرچه نفی نمیشوند، اما در ذیل هویت گستردهتر «شهروند جهانی» بازتعریف میگردند.
در مقابل، الگوی تربیتی جمهوری اسلامی ایران بر تربیت انسانی تأکید دارد که علاوه بر برخورداری از دانش، مهارت و توانایی تعامل با جهان، دارای هویت دینی، ملی و تمدنیِ روشن باشد و خود را صرفاً عضوی از جامعه جهانی نداند، بلکه در قبال تحقق آرمانهای اسلامی و پیشرفت جامعه خویش نیز احساس مسئولیت کند.
از این منظر، هدف نهایی تعلیم و تربیت صرفاً آمادهسازی فرد برای انطباق با نظم جهانی موجود نیست، بلکه تربیت انسانی است که بتواند در ساخت و پیشبرد تمدن نوین اسلامی نقشآفرین باشد. چنین انسانی ضمن شناخت جهان و مشارکت فعال در آن، هویت خود را از مبانی اعتقادی، فرهنگی و تاریخی خویش اخذ میکند و نسبت خود را با جهان بر اساس این هویت تعریف میکند.
بر این اساس، یکی از مهمترین پرسشهای پیش روی نظام آموزشی ایران آن است که آیا مأموریت اصلی آموزشوپرورش باید تربیت «شهروند تراز جهانی» مطابق چارچوبهای بینالمللی باشد یا تربیت «انسان مؤمن، مسئول و تمدنساز» که بتواند ضمن حضور فعال در عرصه جهانی، در تحقق آرمانهای جامعه اسلامی نیز نقش ایفا کند؟
بدیهی است که طرح این پرسشها به معنای نفی دستاوردهای علمی و تجربی جهان جدید نیست. مسئله اصلی، دستیابی به الگویی از تعلیم و تربیت است که ضمن بهرهگیری از دانش و تجربه بشری، بیشترین سازگاری را با مبانی فرهنگی، ارزشی و تمدنی جامعه ایرانی داشته باشد.
شاید مهمترین فرصت پیش روی نظام آموزشی کشور در شرایط کنونی، نه صرفاً اصلاح کتابهای درسی یا تغییر برخی رویههای اجرایی، بلکه بازاندیشی در مبانی بنیادین تعلیم و تربیت باشد. این مبانی هستند که اهداف، اولویتها و جهتگیریهای کلان نظام آموزشی را تعیین میکنند و بر همه سیاستها و برنامههای آن اثر میگذارند.
از این رو، هرگونه تحول پایدار در آموزشوپرورش نیازمند توجه به این پرسشهای اساسی و روشن ساختن مبانی نظری حاکم بر نظام تربیتی است. در غیر این صورت، اصلاحات آموزشی به اقداماتی پراکنده و کوتاهمدت محدود خواهد شد. اما بازاندیشی در این مبانی میتواند زمینه طراحی و استقرار الگویی بومی، منسجم و متناسب با ارزشها و آرمانهای انقلاب اسلامی را فراهم سازد و مسیر تحول بنیادین آموزشوپرورش را هموار کند.



