
مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
مقدمه: رویارویی تمدنی، نه مناقشه سیاسی
تقلیل دادن رویارویی ایران و غرب به درگیری میان خواستهای جمهوری اسلامی و آمریکا، روایتی غلط و بیهوده است. آنچه امروز در جریان است، یک رویارویی تمدنی–تاریخی است که در لحظه گذار از غرب هژمونیک به شرق باستانی و ریشهدار معنا پیدا میکند. در این میان، ایران بار سنگین این تصادم تمدنی را به دوش میکشد و سایر کشورهای شرقی نیز باید وامدار ایران باشند که در این جدال سخت، در برابر وحشیترین و قویترین نیروی جهانخوار تاریخ، چنین با صلابت ایستاده است. اگر چنین دیدی داشته باشیم، سخنرانی وزیر امور خارجه ایالات امپریالیستی آمریکا — که در آتن این جنگ را تمدنی تعریف میکند — قابل فهمتر میشود. او نه فقط برای خود، بلکه برای جهانیان، این نبرد را تمدنی میخواند. حال باید به بررسی این سلسله روندها و تعاریف از تاریخ جنگ ایران و یونان بپردازیم و با فکتهای تاریخی، دروغ بودن روایت غربی را برای مشروعیتبخشی به تجاوز خود آشکار سازیم.
بخش اول: از سارد تا آتن — چرخه انتقام در بستر تاریخ
روایتهای هرودوت و دیگر تاریخپژوهان یونانی همان روایتهایی که وزیر امور خارجه آمریکا از آنها سخن میگوید بیش از آنکه نزدیک به واقعیت باشند، نوعی رؤیاسازی و بدلکردن خیال به واقعیتاند. پیش از هر چیز باید گفت که حکومت هخامنشی، بهعنوان ابرقدرت بیرقیب جهان در سده ششم و پنجم پیش از میلاد، هرگز در نسبت جدال برابری چون رقیبی همسنگ مانند عثمانی و صفوی با یونان قرار نداشت. یونان آن روزگار مجموعهای از دولتشهرهای پراکنده بود، نه رقیبی تمدنی برای امپراتوری ایران. از همین روست که ایرانیان در زمان کوروش بزرگ، در محاصره سارد (۵۴۷–۵۴۶ پ.م)، به این منطقه یورش بردند و پایتخت امپراتوری لیدیه ثروتمند را به قلمرو هخامنشی و یکی از ساتراپهای ارزشمند ایران افزودند؛ منطقهای که امروز بخشهایی از ترکیه غربی و سواحل مدیترانه را شامل میشود. از آن پس، این ناحیه بهسبب موقعیت تجاریاش، همواره محل رفتوآمد بازرگانان ایرانی بود. یونانیها که نیروی دریایی نسبتاً قدرتمندی داشتند بارها در مسیر تجارت ایران ایجاد مزاحمت میکردند. همین اهمیت سارد بود که آن را به نقطه تلاقی دائمی ایران و یونان بدل کرد.
در ادامه این کشاکش، یونانیها در جریان شورش ایونی (۴۹۹–۴۹۴ پ.م) به سارد هجوم آوردند و در آتشزدن سارد (۴۹۸ پ.م) بخشهایی از شهر را سوزاندند. داریوش، این رفتار را اهانتی مستقیم به امپراتوری خود تلقی کرد و به انتقام آن، نخست لشکرکشی مردونیه را در( ۴۹۲ پ.م) سامان داد؛ لشکرکشیای که با مطیعکردن مقدونیه همراه بود، اما ناوگان ایران در طوفان کوه آتوس آسیب دید. سپس داریوش حمله اصلی را در( ۴۹۰ پ.م) آغاز کرد که به نبرد ماراتن انجامید؛ جایی که سپاه ایران، پس از تصرف ناکسوس و ارتریا، در برابر آتنیها شکست خورد. تصور از ایران قدرتمند و شکستناپذیر در اذهان یونانیها — باوری که سپاه ایران را شکستناپذیر میدانست — همانجا بود که سرباز یونانی، از فرط شگفتی و شادی غیرمنتظره، آن دویدن افسانهای را رقم زد (که امروزه به یاد آن مسابقه دو ماراتن برگزار میگردد)؛ زیرا باور نمیکردند ایران، پس از آن همه قدرت، در نبردی مستقیم زمینی شکست بخورد. پس از اینکه داریوش به واسطه به پایان رسیدن عمرش از دنیا رفت و نتوانست انتقام این شکست را بگیرد، پسرش خشایارشاه وارث این زخم تاریخی شد و برای انتقام این سلسله رویدادها، لشکرکشی بزرگ خود را در( ۴۸۰ پ.م) آغاز کرد؛ لشکرکشیای که با عبور از تنگه باریک داردانل با یک مهندسی کمنظیر به پیروزی در نبرد ترموپیل منجر شد و سپس با ورود به آتن و آتشزدن آتن انجامید؛ کنشی که در روایت ایرانی، پاسخ مستقیم به آتشزدن سارد بود، نه رفتار تجاوزگرانه و از روی خوی غارتگری.
بخش دوم: روایت غربی — اغراق، حماسهسازی و مشروعیتبخشی
هرچند روایتهای یونانی و هرودوت، این رخدادها را با اغراق و حماسهسازی بازگو کردهاند، اما اگر کتاب «تواریخ» هرودوت را بخوانید، درمییابید که شکست دادن ایران در این نبردها، نه آنقدر کوچک بوده که نادیده گرفته شود و نه آنقدر بزرگ که چنین داستانسراییهای اسطورهوار برایش ساخته شود. حتی روایتهایی وجود دارد که میگویند خشایارشا آتن را نسوزاند و این خود یونانیها بودند که برای جلوگیری از سقوط شهر، آن را بهعنوان کنشی دفاعی به آتش کشیدند. با این همه، امروز کشوری کوتاهعمر — کوتاهتر از عمر یک لاکپشت — مانند آمریکا، که از تمدن غربی بیش از هر چیز خشونت، غارت، استعمار و کشتار را به ارث برده، روایتی از این داستان ارائه میدهد که نه بیان واقعیت، بلکه بازتولید مطلوبات سیاسی خودش است؛ روایتی برای مشروعیتبخشی به تجاوزگریها و جنگافروزیهایش. از این رو باید گفت آتشزدن آتن توسط خشایارشا، در بستر تاریخی خود، پاسخی بود به خشونت و غارتگری یونانیها، نه کنشی تجاوزگرانه. این همان منطق «چشم در برابر چشم» است که در آن دوران، امری مشروع و متعارف تلقی میشد. آمریکا، با بازخوانی این تاریخ، در واقع میکوشد همان چرخه انتقام را در قامتی جدید بازتولید کند: این بار نه در برابر یونان باستان، بلکه در برابر ایران معاصر. اما آنچه او از آن غافل است، این است که ایرانِ امروز، وارث همان سیمرغی است که هزاران سال در برابر تهاجمها ایستاده و از خاکستر خود برخاسته است.
بخش سوم: آمریکا وارث یونان است یا وارث اسکندر؟
بدین سان نمیتوان کشوری را داعیهدار تمدن دانست مادامی که افتخاراتش را نه در ساحت فکری–فلسفی، بلکه در خشونت و جنگطلبی یونانیها و وحشیهایی چون اسپارتها جستوجو میکند. آمریکا، برخلاف آنچه میپندارد، به تعبیر دکتر شریعتی وارث «توحش متمدن» اسکندر است، نه وارث اندیشه فلسفی یونانی. این تمایز بنیادین را باید در دو سطح فهمید: نخست، در سطح میراث فکری. یونان باستان، در کنار خشونتهایش، زادگاه فلسفه، دموکراسی و علم بود. اما آمریکا از این میراث، تنها پوستهای فرمالیستی را برگرفته — دموکراسی نمایشی، حقوق بشر به مثابه ابزار، و آزادی به مثابه کالا — و در عمق، همان منطق سلطه و غارت را بازتولید میکند که اسکندر با شمشیر پیش برد. دوم، در سطح کنش تاریخی. اسکندر، با به آتش کشیدن تخت جمشید، نماد تمدن ایران را ویران کرد. آمریکا، با تحریم، تجاوز، و جنگافروزی در خاورمیانه، همان منطق را در قامتی جدید ادامه میدهد. از این رو، آمریکا نه وارث افلاطون و ارسطو، بلکه وارث اسکندر است — وارث توحش متمدن.
بخش چهارم: ایران، ققنوس تاریخ
ایران کنونی حاصل و برخاسته از هزاران سال درگیری و تجاوزهای پیدرپی و مقاومتهای بیحد و حصر مردمانش بوده است. این کشور مغول را رام کرد، و در گفتگویی دیالکتیکی با اسلام سبب شکوفایی فکری خود و آن را فراهم آورد و از دل همه این بادها و طوفانها استوار بیرون آمده. ایران، ققنوسوار — به تعبیر شفیعی کدکنی — از خاکستر خود برمیخیزد و همچنان خواهد برخاست و تیغی بر چشمان آزمندان آدمخوار خواهد بود. این تداوم تاریخی، تصادفی نیست. ایران، برخلاف بسیاری از تمدنهای کهن که در برابر تهاجمها فروپاشیدند، همواره توانسته است مهاجم را در خود هضم کند و از دل آن، شکلی نو از خود بیافریند. اسکندر آمد و رفت، اما ایران ماند. و امروز، آمریکا — این امپراتوری کوتاهعمر — نیز ناگزیر از همان سرنوشت خواهد بود. زیرا ایران، نه یک دولت، بلکه یک تمدن است؛ و تمدنها، با جنگ و تحریم از پای درنمیآیند.
نتیجهگیری
آنچه از این بررسی برمیآید، این است که رویارویی ایران و آمریکا، نه یک مناقشه سیاسی مقطعی، بلکه یک تصادم تمدنی تاریخی است. آمریکا، با ادعای وراثت یونان، در واقع وارث خشونت اسکندر و اسپارت است، نه وارث فلسفه افلاطون و ارسطو. او با بازخوانی تحریفشده تاریخ جنگهای ایران و یونان، میکوشد مشروعیتی جعلی برای تجاوزگریهای خود بسازد. اما تاریخ، گواهی میدهد که آتشزدن آتن، پاسخی بود به آتشزدن سارد — نه تجاوزی بیدلیل. و ایران، برخلاف آمریکا، نه با خشونت و غارت، بلکه با فرهنگ، مقاومت و تداوم تاریخی، هویت خود را در طول هزارهها حفظ کرده است. ایران، ققنوسوار، از خاکستر خود برمیخیزد و همچنان خواهد برخاست. و آمریکا، این گراز وحشی پیر، نه در برابر یک دولت، بلکه در برابر یک تمدن ایستاده است.
پاینده باد ایران



