
سید رضا حسینی پژوهشگر حوزه مشارکت سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
پیشتر در یادداشتهای پیشین نیز به این نکته مهم و ابتدایی اشاره شد که جنگها تنها در میدان نبرد رقم نمیخورند؛ بلکه بخش مهمی از سرنوشت هر نبرد در فضای گفتمانی و روانی جامعه تعیین میشود. در کنار جبههی نظامی، جبههای روایی نیز شکل میگیرد که در آن، تفسیرها، قضاوتها و روایتهایی که از رویدادها ساخته میشوند، میتوانند به همان اندازهی اقدام نظامی در سرنوشت یک ملت اثرگذار باشند. در این میدان روایی، این روزها با دو جریان فکری در کشور روبرو هستیم که هرچند در ظاهر در دو قطب متضاد ایستادهاند و حتی گاه یکدیگر را نقد و طرد میکنند اما در نتیجهی عملکردشان به یک مقصد مشترک میرسند: تضعیف ارادهی ملی، فرسایش روحیهی دفاعی و کاستن از حقانیت مقاومت ایران در برابر تجاوزی آشکار. این دو جریان را میتوان «خودتحقیرپندار» و «خودتقصیرپندار» نامید. هدف این یادداشت، واکاوی دقیقتر منطق درونی این دو جریان، ریشهیابی خطای محاسباتی مشترکشان و نشاندادن راه سومی است که نه در دام تحقیر میافتد و نه در دام خودسرزنشی.
گروه اول: خودتحقیرپندارها
این گروه که غالباً خود را نمایندهی «واقعبینی» و «صراحت» میدانند، با ادبیاتی آمیخته به کنایه، تمسخر و کماهمیتجلوهدادن، اقدامات مسلحانهی نیروهای مسلح کشور را در برابر تجاوز آمریکا و رژیم صهیونیستی به سخره میگیرند. زبان این جریان معمولاً چند ویژگی مشترک دارد: نخست، تعمیمدهی شتابزده؛ یک نقص فنی یا یک شکست تاکتیکی جزئی را به کل ساختار دفاعی کشور تعمیم میدهند و از آن نتیجه میگیرند که کل توان دفاعی کشور نمایشی و توخالی است. دوم، مقایسهی نامتوازن؛ توان نظامی ایران را بیواسطه با ابرقدرتهایی مقایسه میکنند که دههها بودجهی نظامی چندینبرابر و دسترسی آزاد به بازارهای تسلیحاتی جهانی داشتهاند، بیآنکه به تحریمها، محدودیتهای فناورانه و شرایط نابرابر توجه کنند. سوم، نادیدهگرفتن هزینهی بازدارندگی؛ آنان از یاد میبرند که هدف بسیاری از اقدامات دفاعی، نه لزوما نابودی کامل دشمن بلکه ایجاد بازدارندگی، افزایش هزینهی تجاوز و حفظ ارادهی مقاومت است.
بنابراین خطای محاسباتی بنیادین این گروه در آن است که میان نقد فنی و تحقیر راهبردی تفاوت قائل نمیشوند. نقد کارشناسانهی عملکرد نظامی، بررسی نقاط ضعف تسلیحاتی، تحلیل اشتباهات فرماندهی و مطالبهی اصلاح ساختاری، همگی امری لازم، مشروع و بخشی جداییناپذیر از فرآیند اصلاح و ارتقای توان دفاعی است؛ بدیهی است که هیچ نهاد نظامی بدون نقد درونی و بیرونی نمیتواند رشد کند بلکه لازم است در فضای جنگی، این قبیل مطالب در چارچوبهای مشخص و بعضا محرمانه انجام شود و لزومی به بیان صریح تمامی این نکات نیست و عدم بیان صریح این نکات به معنای بیتوجهی و بیتفاوتی نیروهای مسلح و فرماندهان اصلی نیست؛ علاوه بر این، آنچه این گروه انجام میدهند، نقد نیست؛ تحقیر است. تحقیر اقدامی که در شرایط نابرابری آشکار قدرت، در برابر ائتلافی از پیشرفتهترین قدرتهای نظامی جهان، با محدودیتهای سنگین تحریمی و تدارکاتی صورت گرفته، نه نقد سازنده که تخریب مستقیم روحیهی ملی است. این جریان با نادیدهگرفتن واقعیت نبرد نامتقارن، معیار سنجش را چنان بالا میبرد که هیچ اقدام دفاعی هرقدر هم مؤثر، نمیتواند آن را برآورده کند. نتیجهی چنین معیارسازی، ناامیدی سیستماتیک است. این خود نوعی شکستخواهی پنهان در پوشش واقعبینی است؛ ادعای صراحت و بیطرفی، درحالیکه کارکرد عملی آن چیزی جز تضعیف باور عمومی به توانمندی دفاعی کشور نیست.
باید توجه داشت که این جریان لزوماً از سر بدخواهی عمل نمیکند؛ بخشی از آن ممکن است ناشی از سرخوردگی، ناامیدی انباشته از سالها وعدههای برآوردهنشده یا واکنشی به اطلاعرسانی اغراقآمیز رسانههای رسمی باشد. اما نکته اینجاست که وقتی تحقیر جای نقد را میگیرد، حتی اگر از سر دلسوزی باشد، اثر نهایی آن با تبلیغات روانی دشمن که بهدنبال القای ناتوانی و بیاعتباری نیروهای مسلح ایران است، همسو میشود.
گروه دوم: خودتقصیرپندارها
در سوی دیگر طیف، جریانی قرار دارد که با پذیرش نوعی گناه جمعی و بار مسئولیت تاریخی، وقوع جنگ را نتیجهی مستقیم سیاستهای ایران میداند؛ در حالی که به روشنی میدانند این آمریکا و متحدان منطقهای و فرامنطقهایاش بودند که تجاوز نظامی را آغاز کردند، نه ایران. این گروه با استدلالهایی از جنس «اگر ما فلان سیاست منطقهای را پیش نمیگرفتیم»، «اگر لحن دیپلماسیمان تندتر نبود»، یا «اگر فلان برنامه را متوقف میکردیم، جنگی رخ نمیداد»، عملاً منطق تجاوز را وارونه میکنند و بار مسئولیت اخلاقی و سیاسی را از دوش متجاوز برمیدارند و بر دوش قربانی میگذارند.
خطای محاسباتی این گروه در آن است که میان «علت» و «بهانه» خلط میکنند؛ علت، آن زنجیرهی ضروری و کافی رویدادهایی است که بدون آن، پیامد رخ نمیداد اما بهانه توجیهی است که متجاوز برای پوشاندن ارادهی از پیش موجود خود برای تجاوز برمیگزیند. تاریخ روابط ایران و آمریکا، دستکم از دهههای پیش از انقلاب تا امروز، سرشار از شواهدی است که نشان میدهد خصومت راهبردی آمریکا با ایران، ریشه در تعارض منافع ژئوپلیتیک، رقابت بر سر نفوذ منطقهای و مخالفت با استقلال راهبردی ایران دارد؛ تعارضی که پیش از هر برنامهی مشخص هستهای یا موشکی وجود داشته و بیتردید پس از آن نیز باقی خواهد ماند. وجود بهانه برای تجاوز، به معنای مشروعیت آن تجاوز نیست؛ هر قدرت متجاوزی، از حملهی آمریکا به عراق در ۲۰۰۳ گرفته تا حملهی رژیم صهیونیستی به لبنان، برای توجیه اقدام خود بهانهای میتراشد. اگر امروز ایران سیاست دیگری هم در پیش میگرفت، بعید نیست بهانهای دیگر یافته میشد؛ زیرا ریشهی این رویارویی نه در یک تصمیم مقطعی یا یک گفتمان دیپلماتیک خاص، بلکه در تعارض راهبردی دیرینهای نهفته است که به سادگی با تغییر لحن، تغییر موضع یا حتی امتیازدهی یکجانبه قابل حل نیست.
این جریان همچنین دچار خطای دیگری است و آن نادیدهگرفتن حقوق ملی و حتی بینالمللی جمهوری اسلامی ایران در تقویت توان بالقوه و بالفعل خود است. نکته مهم دیگر این است که مسئولیت آغازگر تجاوز نظامی با مسئولیت طرفی که سیاستهایی اتخاذ کرده که از نظر طرف مقابل «تحریکآمیز» تلقی شده از یک جنس نیست. کشوری که برنامهی دفاعی یا هستهای مستقل دارد، حق حاکمیتی خود را اعمال میکند درحالی که کشوری که به این برنامه با حملهی نظامی پاسخ میدهد، ناقض آشکار منشور ملل متحد و اصول بنیادین حقوق بینالملل است. به هیچ عنوان اقدامات و حقوق اولیه ایران در راستای تقویت و پیشرفت خود به معنای اقدامات تحریکآمیز نیست. خلط این دو سطح از مسئولیت، عملاً به نوعی «مقصر دیدن قربانی» میانجامد که در ادبیات روانشناسی اجتماعی نیز پدیدهای شناختهشده است بدین معنا که انسانها گاه برای بازیافتن حس کنترل بر جهانی آشفته، ترجیح میدهند مسئولیت رویدادهای دردناک را متوجه کسانی بدانند که میشناسند و بر آنان نفوذ دارند (خودشان، دولت خودشان) تا متجاوزی که بر او کنترلی ندارند.
خطای مشترک: نگاه بریده از واقعیت میدان و منطق قدرت
آنچه این دو گروه ظاهرا متضاد را در یک صف قرار میدهد، گسست از واقعیت میدانی و راهبردی است. خودتحقیرپندارها با معیارهای آرمانی و غیرواقعبینانه، هر دستاورد دفاعی را کوچک میشمارند و به این ترتیب امید و اعتماد به توان بازدارندگی کشور را فرسایش میدهند. خودتقصیرپندارها با نادیدهگرفتن ماهیت تجاوزکارانهی طرف مقابل، مسئولیت را بهجای متجاوز بر دوش کشور خود میگذارند و به این ترتیب مشروعیت اخلاقی مقاومت را در نگاه بخشی از افکار عمومی داخلی و بینالمللی مخدوش میکنند. هر دو جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه، در خدمت روایتی قرار میگیرند که هدفش نه اصلاح واقعی که فرسایش اعتماد عمومی به توان دفاعی و حقانیت ملی است؛ روایتی که دقیقاً همان چیزی است که در جنگ روانی، طرف مهاجم بهدنبال القای آن به جامعهی هدف است: القای بیکفایتی از یکسو و القای گناهکاری از سوی دیگر.
راه سوم: نقد مسئولانه، نه تحقیر و نه خودسرزنشی
نقد سازنده، از تحقیر و از خودسرزنشی بیپایه هر دو فاصله دارد. تحلیل درست آن است که ضمن پذیرش کاستیها و ضرورت اصلاح مستمر (چه در حوزهی نظامی و چه در حوزهی سیاست خارجی) خط تمایز روشنی میان مسئولیت متجاوز و واکنش مدافع ترسیم کند. ملتی که در برابر تجاوز آشکار ایستاده، نه نیازمند تحقیر داخلی است که روحیهاش را تخریب و فرسوده میکند و نه سزاوار تقصیرپنداری بیمبنایی است که حقانیت مقاومتش را زیر سؤال میبرد. چنین ملتی نیازمند نگاهی صادق، واقعبین و در عین حال مسئولانه است؛ نگاهی که هم از غرور کاذب و روایتسازی اغراقآمیز بپرهیزد و هم از خودباختگی و درونیکردن روایت دشمن. تنها با چنین توازنی است که جامعه میتواند همزمان خود را اصلاح کند و هم ارادهی خود را برای ایستادگی حفظ نماید؛ زیرا در نهایت، ملتی که نتواند میان نقد خود و تخریب خود تمایز قائل شود، در درازمدت همان چیزی را از دست میدهد که دشمن با سلاح نتوانسته از او بگیرد: باور به توانایی خویش.
به امید پیروزی جبهه حق بر باطل….



