
مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
علی شریعتی از تأثیرگذارترین و مناقشهبرانگیزترین روشنفکران دینی معاصر ایران است. او در روزگاری که سنتِ منفعل و مدرنیته خودباخته، فضای فکری را در دو قطبِ ناکارآمد گرفتار کرده بودند، کوشید اسلام را با زبانِ جامعهشناسی، اگزیستانسیالیسم و مفاهیمِ انتقادی بازخوانی کند. نوشتارِ پیشرو با تمایزِ نهادن میان «گفتمانِ احیاگرایی» و «رویکردِ هرمنوتیکیِ شریعتی»، نشان میدهد که اندیشه او چگونه همچنان پرسشهایی بنیادین درباره هویت، عدالت و آزادی در جامعه ایران طرح میکند. این یادداشت همچنین در مقام پاسخی مستند به اظهارنظرهای غیرعلمی درباره شریعتی، بر لزومِ نقدِ روششناختی بهجای تخریبِ شخصی تأکید دارد.
مقدمه
شریعتی در روزگاری ظهور کرد که دینباوریِ سنتی توان پاسخگویی به پرسشهای انسانِ مدرن را نداشت و روشنفکریِ غربزده نیز بدونِ ریشهای در هویتِ ایرانی-اسلامی، به تقلیلی سطحی از مسئله میپرداخت. شریعتی در این شکاف، راهی میانه یافت: او با بهرهگیری از مفاهیمِ مدرن، اسلام را بهعنوان ایدئولوژیِ رهاییبخش بازخوانی کرد. رویکردِ او به دین، هرمنوتیکی است؛ یعنی دین را نه نیرویی تاریخی که باید به قدرت بازگردد (چنانکه در گفتمانِ احیاگراییِ امام خمینی و مطهری میبینیم)، بلکه بهمثابه متنی قابلِ تفسیر مینگرد که در افقِ فهمِ انسانِ مدرن باید از نو خوانده شود. این تمایز، او را در موضعی منحصربهفرد قرار میدهد: نه طرفدارِ احیایِ سنتیِ دین و نه هوادارِ تعدیلِ مدرنیستیِ آن (چون بازرگان)، بلکه معمارِ نوعی «اسلامِ انتقادی» که در عینِ وفاداری به متنِ مقدس، از زبانِ مدرن برای نقدِ سلطه و بیعدالتی بهره میگیرد. این نوشتار، ابتدا به بسترِ تاریخی و روشِ شریعتی، سپس به جایگاهِ او در میانِ دو گفتمانِ احیاگری و مدرنیسم، و در نهایت به میراثِ فکریاش برای امروز میپردازد.
شریعتی؛ روشنفکری در بستر تاریخی خود
شریعتی در خانوادهای مذهبی و سیاسی پرورش یافت؛ پدرش، محمدتقی شریعتی، از مبارزانِ نهضتِ ملیشدن نفت بود و تأثیری عمیق بر او گذاشت. در فضای فکری دهههای چهل و پنجاه، که گفتمانِ چپِ مارکسیستی و روشنفکریِ ملیگرا هر دو به بنبست رسیده بودند، شریعتی راهی میانه برگزید: نه چپِ الحادی و نه راستِ سنتی، بلکه قرائتی انقلابی از اسلام که با زبان نقد سرمایهداری، استعمار و استبداد همراه شد. او در سخنرانیهایش تأکید میکرد که «فیلسوفها، پفیوزهای تاریخ بودند و باید مانندِ ابوذر عملگرا بود»؛ یعنی به دنبال فلسفهای کارگشا و عملی بود که در میانِ تودهها معنا یابد. از مفاهیمی چون «سوسیالیسمِ انسانی» و «اگزیستانسیالیسمِ توحیدی» بهره جست تا اسلام را از انفعالِ فقهی-کلامیِ سنتی بیرون آورد و بهعنوانِ ایدئولوژیای پویا برای تغییرِ اجتماعی معرفی کند. در این مسیر، شخصیتهای محوری اسلام نخستین نظیر ابوذر، و شخصیت های مقدس و معصومی مانند امام حسین(ع)، حضرت علی(ع) و فاطمه (س)- را نه صرفاً چهرههای دینی، بلکه نمادهایی انقلابی برای مبارزه با ظلم و اشرافیت معرفی کرد. از سوی دیگر، او غرب را در چهارچوب تحلیل اقتصادی در مفهوم امپریالیسم فهم می کرد و هلول آن را در جسم آمریکا به منصه ظهور می گذاشت و به نقد غرب به واسطه نقد سلطه گری امپریالیستی می پرداخت از این رو غربزدگی را بیماری هویتی میدانست و بر «بازگشت به خویشتنِ فرهنگی» تأکید داشت؛ اما این بازگشت، نوستالژیک و ارتجاعی نبود، بلکه بازآفرینیِ خلاقانه هویت در افق مدرنیته محسوب میشد. او به دنبالِ «انسانِ دیالکتیکی» بود؛ انسانی که نه منفعلانه در برابرِ سنت سر فرود آورد و نه شیفتهوار در برابرِ مدرنیته، بلکه با گفتوگو و تضاد، به تعالی دست یابد.
نسبت شریعتی با سوسیالیسم
یکی از کلیدهای فهمِ پروژه فکریِ شریعتی، نسبتِ او با سوسیالیسم است. او هرگز سوسیالیسم را بهعنوان یک ایدئولوژی تمامعیار نپذیرفت، بلکه از آن بهمثابه «ابزاری تحلیلی» برای نقدِ ساختارهایِ استثماری سرمایهداری و استعمار بهره گرفت. او میان «سوسیالیسم علمی» (مارکسیسم ارتدکس) و «سوسیالیسم انسانی» تمایز قائل میشد؛ اولی را بهدلیلِ ماتریالیسم تاریخی و الحاد روششناختیاش نقد میکرد و دومی را با آموزههایِ اسلامی (چون عدالت، مواسات و مبارزه با اشرافیت) پیوند میزد. از نگاه شریعتی، سوسیالیسم انسانی، برخلاف مارکسیسم، نه بهدنبال نفی متافیزیک، که در پی تحققِ «عدالت توحیدی» در زمین است(برخی به همین تفسیر اورا نزدیک به خوانش توحیدی مجاهدین خلق از اسلام می دانند و به باور برخی پدر تئوریک مجاهدین خلق علی شریعتی بود). او اگزیستانسیالیسم را نیز با رویکردی توحیدی بازتعریف کرد و از آن برای تأکید بر مسئولیتِ فردی و آزادی توأم با تعهد اجتماعی بهره جست. بدینسان، شریعتی سوسیالیسم را نه بهعنوان جایگزین دین، که بهعنوانِ «زبان نقد» و «ابزار تحلیل طبقاتی» وارد گفتمانِ اسلامی کرد؛ رویهای که بهشدت مورد نقد گفتمانِ سنتی قرار گرفت، اما به او امکان داد تا اسلام را در قامت یک ایدئولوژی انتقادیِ مدرن بازنماید. این رویکرد، اگرچه از منظر سنتگرایان، نوعی «سکولاریزاسیون پنهان» تلقی شد، اما خود شریعتی همواره بر «توحید» بهعنوان محور نفی هرگونه سلطه (اعم از اقتصادی، سیاسی و طبقاتی) تأکید داشت و سوسیالیسم را تنها در چارچوب توحید معنادار میدانست.
شریعتی در میانِ دو گفتمان: احیاگری یا مدرنیسم؟
مهمترین تمایز برای فهم شریعتی، تفاوت روش او با گفتمان احیاگرایی اسلامی است که امام خمینی و شهید مطهری نمایندگان برجسته آن هستند. این تفاوت، نه در اهداف، بلکه در نسبت با مدرنیته و ابزارهایِ تفسیر است. در گفتمان احیاگرایانه، اسلام یک نیروی تاریخیِ تمامقد است که باید به صحنه قدرت بازگردد؛ جهان مدرن را پذیرفته و مدرنیته صرفاً بستری برای حضورِ دین می پندارد، نه زبانی برای باز خوانی آن. اما شریعتی، اسلام را بهمثابه متنی قابلِ تفسیر مینگرد که توان رهاییبخشی دارد و با ابزارهای مدرن (جامعهشناسی، پدیدارشناسی، هرمنوتیک و سوسیالیسمِ انسانی) باید از نو معنا شود. در این رویکرد، دین «احیاء» نمیشود، بلکه «بازخوانی» میشود و آنچه اهمیت دارد، پیامِ رهاییبخشِ آن است؛ ازاینروست که شریعتی بر چهرههایی چون ابوذر و قیام عاشورا تأکید میکند که نمادِ مبارزه با ظلماند. این دو گفتمان، هرچند در عمل مکملِ یکدیگر بودند و انقلابِ ۱۳۵۷ حاصل همافزایی آنها بود، اما از منظرِ روششناختی تفاوتی بنیادین دارند. آگاهی از این تفاوت، نهتنها به فهم بهتر شریعتی کمک میکند، بلکه بسیاری از اتهامزنیهای غیرعلمی علیه او را که ناشی از خلطِ این دو گفتمان یا تقلیل او به یکی از آنهاست، بیاعتبار میسازد. بهویژه، نسبت او با سوسیالیسم، اگر در چارچوب همین تمایز فهم شود، دیگر نه یک «انحرافِ ایدئولوژیک»، که یک «استراتژی تفسیری» برای نقد سلطههای اقتصادی و طبقاتی در بستر اسلامی تلقی خواهد شد.
میراثِ شریعتی برای امروز؛ پرسشهای همچنان باز
شریعتی در ۴۳ سالگی درگذشت، اما پرسشهای او همچنان تازهاند. نخست، نسبتِ اسلام با فهمِ مدرن: او نشان داد که میتوان با وفاداری به متنِ مقدس، از زبان مدرن آن را باز خوانی کرد و برای نقد سلطه امپریالیستی از آن بهره برد و سنت را پاسخی به بحرانهای امروز یافت. دوم، نسبتِ عدالت و آزادی: او برخلافِ لیبرالیسمِ کلاسیک که آزادی را بر عدالت میشمارد، بر آزادی به مثابه رهایی از زنجیر سود اندوزی می نگریست و آن را توأم با عدالت در ادامه هم فهم می کرد و هشدار داد که بدونِ عدالت، آزادی به سودِ قدرتمندان تمام میشود و بدونِ آزادی، عدالت به استثمار بدل میگردد. سوم، مسئله هویتِ ایرانی: او با طرحِ «خودآگاهیِ تاریخی»، بر بازشناسیِ ریشهها تأکید کرد و هشدار داد که انسانِ بیهویت، بازیچه سلطهگران میشود. چهارم، نسبتِ دین و اقتصاد: شریعتی با بهرهگیری از سوسیالیسمِ انسانی، نشان داد که رهاییِ دینی بدونِ رهاییِ اقتصادی ممکن نیست و هرگونه تفسیر از دین که از نقدِ ساختارهایِ استثماری غافل باشد، به انفعالِ سیاسی و همسویی با سلطه میانجامد. بااینحال، نقدهایی نیز بر او وارد است: استفاده افراطی از مفاهیمِ غربی (چون سوسیالیسم و اگزیستانسیالیسم) که گاه دین را به ایدئولوژیِ سیاسیِ صرف تقلیل داده است، و نیز فاصله روشِ هرمنوتیکیِ او با متنِ تاریخیِ اسلام که بیشتر به خوانشی روشنفکری میماند تا فهمی فقهی-روایی. این نقدها، بهویژه از سویِ گفتمانِ احیاگراییِ سنتی، جدّی و قابلِ تأملاند؛ هرچند اگر شریعتی بیشتر عمر میکرد، احتمالاً پاسخهایی درخور میداد. بااینهمه، نمیتوان انکار کرد که او یکی از معدود روشنفکرانی است که گفتمانی تازه در اندیشه ایران ایجاد کرد؛ گفتمانی ناتمام، اما همچنان چراغی برای پرسشهای اساسیِ ما درباره هویت، عدالت، اقتصاد و معنایِ زیستن در جهانِ مدرن.
بازخوانیِ مختصر از شریعتی
شریعتی را میتوان یک هرمنوتیسینِ اسلامی خواند؛ کسی که کوشید اسلام را در چارچوبِ فهمِ مدرن بازتفسیر کند، بیآنکه آن را به میراثی تاریخی یا ایدئولوژیِ وارداتی تقلیل دهد. او نه سنت را بهکلی پذیرفت و نه مدرنیته را، بلکه با گفتوگویی دیالکتیکی، سعی بر آن داشت تا راهی میان آن ها پیدا نماید؛ راهی که در آن، انسان مسلمان ایرانی هم با تاریخ خود نسبتی داشته باشد و هم با جهانِ مدرن. بزرگترین میراثِ او شیوه فهم تاریخی و عالت جویانه ای بود که از اسلام به ما آموخت. در پایان، تأکید بر این نکته ضروری است که نقدِ علمی و روششناختی بر شریعتی نه فقط مجاز، که ضروری است؛ اما تخریبِ شخصی و کاربردِ الفاظِ غیرادبی در مواجهه با او، نه به اعتبارِ ناقد میافزاید و نه به فهمِ ما از اندیشهاش کمکی میکند. چنانکه سعدی گفته است: «بزرگش نخوانند اهلِ خرد / که نامِ بزرگی به زشتی برند».



