اسلایدریادداشتها

منطق تحلیل اقتصادی نبرد رمضان (1)

اهداف تاکتیکی و راهبردی

امین جمالی پژوهشگر حوزه اقتصاد در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

 

معرفی دوگانه «اهداف تاکتیکی» و «اهداف راهبردی»

در تحلیل هر رویارویی نظامی، درک تمایز میان «اهداف تاکتیکی» و «اهداف راهبردی» از بنیادی‌ترین الزامات ارزیابی عملیاتی است. هدف تاکتیکی به اقداماتی اطلاق می‌شود که در کوتاه‌مدت و در سطح میدان نبرد دنبال می‌شوند؛ اقداماتی نظیر انهدام یک منظومه پدافندی، تخریب زیرساخت انرژی در یک منطقه مشخص، یا ایجاد اخلال در زنجیره فرماندهی دشمن. این اهداف اغلب قابل اندازه‌گیری، زمان‌بند، و محدود به یک حوزه جغرافیایی یا عملیاتی معین هستند. در مقابل، هدف راهبردی افقی بلندمدت‌تر و عمیق‌تر دارد و ناظر بر تغییر موازنه قدرت، تحمیل اراده سیاسی، یا تضعیف بنیان‌های ملی، اقتصادی و روانی طرف مقابل است. در نبرد رمضان، این دوگانه با وضوح بی‌سابقه‌ای خود را نمایان ساخت: در حالی که ضربات هوایی و موشکی متخاصمان در ظاهر اهدافی تاکتیکی نظیر تأسیسات هسته‌ای، پایگاه‌های نظامی و گره‌های ارتباطی را نشانه می‌گرفتند، هدف راهبردی عمیق‌تر آن‌ها حذف توانایی هسته ای و موشکی، تغییر رژيم و تجزیه ایران بود.

درک این دوگانه از آن رو اهمیت دوچندان دارد که ارزیابی موفقیت یا شکست هر طرف درگیر، به شدت وابسته به آن است که معیار سنجش را بر پایه کدام سطح از اهداف بنا کنیم. یک عملیات می‌تواند از منظر تاکتیکی موفق باشد — یعنی انهدام اهداف و اصابت های موفق محقق شود — اما از منظر راهبردی به شکست انجامیده باشد، چرا که نه‌تنها اراده طرف مقابل را نشکسته، بلکه انسجام ملی او را تقویت کرده است. این پدیده در ادبیات نظامی به «پارادوکس ضربه راهبردی» شناخته می‌شود و تاریخ نشان داده است که قدرت‌های بزرگ بارها در این دام افتاده‌اند؛ از بمباران بریتانیا در جنگ دوم جهانی که روحیه مقاومت بریتانیایی‌ها را دوچندان کرد، تا ضربات ائتلاف به یمن که اثری معکوس بر ساختار اجتماعی و نظامی هدف داشت. در نبرد رمضان نیز این الگو بار دیگر تکرار شد و تفکیک دقیق این دو سطح از اهداف، چارچوب تحلیل‌های پیش رو خواهد بود.

برای تحلیل اقتصادی جنگ رمضان باید درنظر داشت که در مراحل نخست درگیری، آمریکا و اسرائیل اهداف خود را عمدتاً در چارچوب نظامی-امنیتی تعریف کرده بودند مانند انهدام منظومه‌های پدافند هوایی، ضربه به تأسیسات هسته‌ای، اخلال در زنجیره فرماندهی نظامی و حذف مسئولین ارشد نظام جمهوری اسلامی ایران. این رویکرد بر این فرض استوار بود که فروپاشی توان نظامی ایران به‌خودی‌خود به تحقق اهداف راهبردی — یعنی تغییر رژيم، تجزیه ایران و حذف قدرت آفندی ایران نسبت به اسرائیل — منجر خواهد شد. اما واقعیت میدانی این فرض را به چالش کشید. ایران با ترکیبی از پدافند فعال، جابجایی سریع منابع، و بهره‌گیری از ضربات نظامی عمیق و گسترده، توانست تاب‌آوری نظامی قابل توجهی از خود نشان دهد. در این مرحله بود که متخاصمان منطق عملیاتی خود را بازتعریف کردند و زیرساخت‌های انرژی و اقتصادی ایران — پالایشگاه آبادان، مجتمع‌های پتروشیمی ماهشهر، خطوط انتقال برق، و گره‌های لجستیکی بندری — به اهداف اولویت‌دار تبدیل شدند. منطق این تحول روشن بود: اگر نمی‌توان اراده نظامی ایران را شکست، شاید بتوان از طریق فروپاشی اقتصادی، فشار اجتماعی لازم برای تغییر رفتار سیاسی را ایجاد کرد.

ایران نیز در پاسخ به حمله نظامی علاوه بر حمله موشکی و گسترده کردن دامنه جغرافیایی جنگ، اقدام به بستن تنگه هرمز به عنوان اهرم فشار چند بعدی کرد؛ مدیریت تنگه هرمز و افزایش ریسک تردد در کنار حمله متقارن به زیرساخت های اقتصادی اسرائیل و کشورهای متخاصم، به عنوان راهبرد متقارن سازی جنگ اقتصادی اما در جبهه‌ای دیگر شناخته می‌شود و اهرم فشار اصلی تهران در نسبت با آمریکا و رژیم صهیونیستی و حتی تمامی متحدانشان تبدیل شده است. ایران با ترکیبی از حرکت‌های نظامی مانند حمله مستقیم، توقف موقت کشتی‌ها و تهدید صریح کشتی‌ها به جهت مین‌ریزی شدن تنگه، تنگه را بسته نگه‌داشته است و پیامی روشن به بازارهای جهانی مخابره کرد: هزینه ادامه جنگ تنها بر دوش ایران نخواهد بود.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا