
محمدعلی فائضی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
هرچند در فقه و متون فقهی، ولایت فقیه یک منصب حقوقی است و نه یک مقام و جایگاه عرفانی و معنوی و تکوینی، اما تجربه سالهای انقلاب اسلامی و مواجه مردم مسلمان ایران با امام خمینی و آیت الله سیدعلی خامنهای نشان داد ارتباط اجتماعی و فرهنگی ایرانیان با رهبران خود به مثابه «پدر» بوده و رهبران نیز این نقش «پدری» را خودآگاه بهخوبی و درحد توان خود ایفا کردهاند و با نظر به آرمانها و ارزشهای خرد و کلان و ریز و درشت انسانی و اسلامی و شیعی، فرهنگ و جامعه تاریخی ایران را اصلاح، تکمیل و ارتقا دادهاند. در یادداشت پیشین تلاش شد خیلی ساده و خلاصه به گوشهای کوچک اما مهم از این نقش آیت الله سیدعلی خامنهای در ساخت ملت و امت ایران اشاره کنیم.
استعاره «پدر» البته الگوی جدیدی نیست. در فلسفه سیاسی، همیشه نظام سیاسی پادشاهی را با الگوی پدر و پدرسالاری توضیح میدادند و مشروع میساختنند. ارسطو در مشابهت خانواده و پدر با فرمانروایی میگفت: «میتوان میان آنها مشابهتهایی یافت و حتی الگوهایی در زندگی برای آن ها پیدا کرد؛ روابط پدر با فرزندانش نمونه یک حکومت پادشاهی را نشان میدهد: پدر به امور فرزندانش میپردازد … در واقع حکومت پادشاهی میل دارد پدرسالارانه جلوه کند»[1]. یا روسو مینویسد: «خانواده اولین الگوی جوامع سیاسی است. فرمانروا تصویری از پدر و مادر، و افراد جامعه تصویری از فرزندان است»[2]. مشهور است که همیشهی تاریخ، انطباق طبیعتِ سیاست با خانواده، نظریه مشروعیتبخش به پادشاهی بوده است؛ شاه پدر بوده و رعیت وظیفه داشته او را اطاعت کند.
و میدانیم این اندیشه و نگاه در دوران مدرن، با فیلسوفان سیاسی به چالش کشیده شد و این الگو مربوط به دوران کودکی و صغارت بشر تصویر شد. در این نگاه، محور استدلال نه پدر که «فرزند و خانواده» است: رعیت «صغیر»ند و باید توسط پدر، بزرگ شوند. فروید نوشت: «زندگی خانوادگی، کهنترین شیوه زندگی مشترک از دیدگاه تکامل نوع بشر، تنها شیوهای که هنوز هم در دوران کودکی انسان حاکم است، دربرابر شیوه تمدنگرایی که خیلی دیر متداول گشته مقاومت میکند و اجازه نمیدهد که جای آن را بگیرد»[3]. همانگونه که انسان دوران کودکی را در خانواده سر میکند و پس از بلوغ و بزرگی خانواده را ترک میکند، الگوی خانواده و پادشاه-پدر نیز مربوط به دوران کودکی است که اکنون با بلوغ بشریت، باید رخت بر بندد، پدرسالاری باید جای خود را به عقل و خرد دهد و دموکراسی جای سلطنت را بگیرد. کانت میگوید: «حکومتی که بر پایه ملاطفت نسبت به ملت خود استوار است، مثل ملاطفت پدر نسبت به فرزندانش، حکومتی پدرسالار است؛ تحت لوای چنین حکومتی اتباع، مانند کودکان صغیر، ناتوان از تشخیص نفع و ضرر خود، ناگزیرند چشمبسته و گوشبهفرمان باشند و در انتظار داوری رئیس حکومت بمانند تا ببینند چگونه باید خوشبخت باشند و البته این خوشبختی را ناشی از الطاف کریمانه او بدانند: چنین حکومتی، به عقیده من، خودکامهترین و بدترین حکومتی است که انسان میتواند تصور کند».[4]
اما آیا «پدر» در الگویی که هم توسط رهبران پیاده شد و هم توسط مردم پذیرفته شد، همان پادشاهی حاکم و کودکی و صغارت ملت است؟ هرچند کتابهای نظری نیازمند استدلالهای انتزاعیاند، اما ما اکنون و درمیانه جنگ با ابرقدرتهای مادی جهان، این فرصت را داریم که پاسخ به این مسائل را با چشمان خودمان مشاهده کنیم. اکنون جهانیان درحال مشاهده استقلال و آزادیِ جمهوری اسلامی و مردم ایران و اسارت بعضی دیگر هستند. برخلاف قیلوقالهای نظری و ادعاهای عملی، مردم ایران از پس از شهادت رهبرشان و در هنگامه جنگی تحمیلی علیهشان، نشان دادند چگونه ذیل پدریِ آیت الله سیدعلی خامنهای، به چنان شناخت و روحیهای رسیدند که حاضر نشدند درمقابل ابرقدرتهای جهان و منطقه و همچنین دشمنان داخلی و خارجی سر فرود آوردند و استقلال و آزادی خود را رها کنند.
نظام جمهوری اسلامی پس از آیت الله خامنهای قفل نکرد و ادامه یافت و این بهترین دلیل برای آن بود که ما با «رهبر و پدر» مواجه بودیم و نه یک پادشاه دیکتاتور و مستبد خودخواه که به دنبال منافع و امیال خویش است؛ و مردم ایران در هفتهای که رهبر نداشتند خود رهبری کشور را در دست گرفتند و همچنان در مقابل دشمنان قدرتمند مقاومت کرده و میکنند و این خود بهترین نشانه برای آن است که ما نه با یک ملت صغیر، که با رشیدترین و عاقلترینِ ملتهای جهان مواجهایم؛ درمقابل، مدعیان لیبرالیسم و آزادی و حقوق بشریت، به راحتی دست به تجاوز و کشتار گسترده کودکان و دختران و پسران و نوجوانان و جوانان زدند و این خود بهترین اماره برای آن است که لیبرالدموکراسی، نه واقعاً خواهان و منتج به حقوق بشر است، نه پادشاهش عادل که ظالم و مستبد است و نه ملتی که میسازد عاقل و و آزاد، که از قضا جاهل و برده است.
به عبارتی دیگر، قرار بود پدری و ولایت، پادشاهی و استبداد خلق کند، راهنمایی و رهبری به سمت استقلال و آزادی خلق کرد؛ قرار بود ملتِ صغیر بیافریند، ملت عاقل و آزاد آفرید؛ قرار بود لیبرالیسم عادل بیاورد، ظالم آورد و قرار بود مدرنیته ملت بالغ تولید کند، آحادی خلق کرد که مسبب ظلم میشوند و تن به ظلم به بشریت و خود و دیگران میدهند.
چگونه مکتب و تاریخی که – در ادعاهای اندیشمندان لیبرال – قرار بود استبداد و صغارت بیافریند، مرشد و رشید آفریده و ایدئولوژی و تمدنی که قرار بود آزادی و رفاه به ارمغان آورد، ظالم و ظلم تحویل داده است؟ در یادداشتی دیگر به این مساله پاسخ بیشتری خواهیم داد.
[1] ارسطو، اخلا نیکوماخوس، فصل 10
[2] ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعی، کتاب 1، فصل 2
[3] زیگموند فروید، تمدن و ملامتهای آن، ص 54
[4] ایمانوئل کانت، theorie et pratique، ص 31



