بعثت مردم؛ از میدان جنگ تا بازسازی اقتصاد
مصاحبه با دکتر روحالله ایزدخواه عضو کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی

مصاحبه با دکتر روحالله ایزدخواه عضو کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی
سوال: کمی در خصوص شرایط موجود و جنگی که در آن قرار داریم نظرتان را بفرمایید. این جنگ و جنگ قبلی چه تفاوتی دارند؟
در دور دوم حملهای که آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ما آغاز کردند و اکنون در جریان است، نسبت به جنگ دوازدهروزه گذشته، یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن، نقش تعیینکننده مردم است. شهادت حضرت آقا، از نخستین روز جنگ، مردم را به صحنه آورد؛ همانگونه که خود ایشان پیشتر فرموده بودند که «مردم مبعوث خواهند شد و کار را به پایان خواهند رساند». این بار، مردم واقعاً میداندار شدند؛ با تمام انگیزه و روحیه، همراه با فرزندان و خانوادهها و در قالب محله، مسجد و خیابان وارد صحنه شدند و تا امروز نیز حضور خود را حفظ کردهاند.
این حضور گسترده سبب شد مردم به این باور برسند که در سرنوشت جنگ، تأثیرگذار هستند؛ احساسی که پیشتر یا وجود نداشت یا بسیار کمرنگ بود. امروز مردم احساس میکنند میتوانند جهت جنگ را به سمت آرمان مطلوب خود هدایت کنند. در برابر زمزمههایی که درباره سازش و عقبنشینی مطرح میشود، مردم با قاطعیت ایستادهاند. دشمن در پی ایجاد نوعی موازنه وحشت بود تا جامعه را در فضای رعب و ترس نگاه دارد، اما برعکس، حضور مردم، پیامی از ایستادگی، مقاومت و امید به جهان مخابره کرده است؛ پیامی که مایه شگفتی ناظران شده است. این دستاورد نیز محصول حضور مردم است.
از سوی دیگر، با توجه به پیشبینیهایی که درباره احتمال تشدید جنگ در آینده، گستاختر شدن دشمن، ورود مستقیمتر او به مقابله با مردم، حمله به زیرساختها و هدف قرار دادن معیشت عمومی وجود دارد ـ که احتمال آن کم هم نیست ـ مردم خود را برای این شرایط نیز آماده میکنند. جریانهایی از دل خود مردم، حول محور مساجد و بسیج در حال سازماندهیاند تا اگر جنگ عمیقتر شد و زندگی روزمره مردم بهطور جدی مختل و در متن جنگ درگیر شد، بدانند چگونه باید اداره امور را به دست بگیرند و از کشور صیانت کنند.
این میدانداری مردم، پدیدهای بسیار ارزشمند و در عین حال جدید، در مقایسه با جنگ دوازدهروزه و حتی تهدیدات پیشین است؛ و بیتردید از ثمرات خون مطهر آن امام شهید است. اوج هنرنمایی حضرت آقا در این بود که خود را فدا کرد تا مردم مبعوث شوند. این «بعثت مردم» آغاز راه است و مراحل متعددی خواهد داشت. نخستین مرحله، همین حضور مردم و نقش تعیینکننده آنان در جنگ نظامی است. این، پله اول است و میتواند در ادامه، به تقویت بنیه نظام در عرصههای مختلف منجر شود؛ همانگونه که رهبر معظم جدید انقلاب فرمودند، از این پس باید در همه عرصههای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و حتی امنیتی، میدانداری مردم احیا شود؛ مشابه دهه اول انقلاب که مردم در تمام صحنهها حضور فعال داشتند: در عرصه سازندگی، در میدان جنگ و دفاع، در فعالیتهای فرهنگی، آموزشی و سوادآموزی و در بسیاری حوزههای دیگر.
متأسفانه در دورههای بعد از جنگ 8 ساله، با غلبه جریان تکنوکرات، مردم به حاشیه رانده شدند. البته توان و ظرفیت مردمی در قالب نهادهایی چون بسیج و مساجد حفظ شد، اما نقش «عاملیت» از مردم سلب شد و آنان بیشتر در حاشیه ماندند تا در متن میدان. امروز، مردم دوباره مبعوث شدهاند. امید ما این است که، انشاءالله، این آمادگی چند برابر شود، سازماندهی مردمی عمق بیشتری پیدا کند، متشکلتر و منسجمتر گردد و در همه عرصههایی که کشور به آن نیاز دارد ـ بهویژه عرصه اقتصادی ـ میدانداری مردم تحقق یابد.
طبیعتاً تا زمانی که درگیر این جنگ نظامی هستیم، فکر و ذکر مردم معطوف به آن است که این نبرد به نتیجه مطلوب و آرمانی خود برسد؛ یعنی متجاوز به معنای واقعی کلمه تنبیه شود، آمریکا بهطور کامل و همهجانبه از منطقه رانده و اخراج شود و رژیم صهیونیستی دچار فروپاشی گردد، تا جایی که ملت فلسطین بتوانند سرزمینهای اشغالی را بازپس بگیرند و این سرزمینها به صاحبان اصلی آن بازگردد. این همان هدف نهایی و آرمانی است که امروز مردم آن را مطالبه میکنند و برای تحقق آن در صحنه حضور دارند.
اما پس از تحقق این هدف، بیتردید مراحل بعدی پیشرفت کشور در پیش روی ما خواهد بود. در دوره جدید و با رهبری جدید، پیشبینی میشود ـ انشاءالله ـ نوعی جوشش و بالندگی تازه در میان تودههای مردم شکل بگیرد؛ وضعیتی مشابه صدر انقلاب، با این تفاوت که اینبار نقشه راه این «بعثت مردم» از قبل توسط امام شهید در همه عرصهها طراحی شده است.
امروز ما یک نقشه راه آماده در اختیار داریم؛ در حوزههای فرهنگی، اقتصادی، فکری، علمی، بینالملل، تربیتی، معنوی، عدالتخواهی و سایر عرصهها. در طول این سیوشش، سیوهفت سال رهبری آن امام شهید، این نقشه راه بهصورت نسبتاً کامل ترسیم شده است. افزون بر این، اکنون نسلهای آماده و پرورشیافتهای در میان مردم حضور دارند که میتوانند این بار سنگین را بر دوش بکشند؛ جوانان، سازمانهای مردمنهاد، بسیج، تشکلهای مسجدی و دیگر بدنههای مردمی که آمادگی حرکت در این مسیر جدید را دارند؛ همانگونه که در ادبیات «گام دوم انقلاب» از آن یاد شده است.
فضای فرهنگی نیز برای این حرکت مهیا است و خود این جنگ ـ چه بخواهیم و چه نخواهیم ـ زمینه فرهنگی را آمادهتر کرده است. در خلال این جنگ، فضای جوشش و بعثت مردمی شکل گرفته و رو به تقویت است. البته این ظرفیت نیازمند سازماندهی و متشکل شدن آحاد مردم است؛ اما این به معنای آن نیست که دوباره سازمانهای دولتی یا شبهدولتی و اداری متولّی این کار شوند. بالعکس، بلوغ و شعور لازم برای این تشکلیابی در خود مردم نهفته است و کافی است زمینهها و بسترهای مناسب فراهم شود تا این انرژی عظیم آزاد گردد و به فعلیت برسد.
انشاءالله پس از پیروزی قطعی در این جنگ، این انرژی مردمی بهمراتب بیشتر از گذشته مهیا خواهد بود و مردم نیز آمادگی بالاتری برای سازماندهی حرکتهای وسیع و عمیق مردمی در عرصههای مختلف خواهند داشت؛ به مدد همین فضایی که جنگ فراهم کرده است.
سوال: نسبت اقتصاد و تحولات اقتصادی و ابعاد آن در این جنگ چگونه است؟ این جنگ چه فرصتها و موقعیتهای اقتصادی را پیش روی ما میگذارد؟
درباره تحولات اقتصادی و نسبت آن با این جنگ و نتایج آن، باید گفت موضوع بسیار مهمی در میان است. اگر اندکی به گذشته و پیش از جنگ بازگردیم، میبینیم اقتصاد کلان کشور، با وجود تمام ظرفیتهایی که داشتیم و همچنان داریم، متأسفانه رو به قهقرا میرفت. از ابتدای دهه نود به بعد، در حوزه اقتصاد کلان، نهتنها حرکت روبهجلویی نداشتیم، بلکه شاهد پسرفت نیز بودیم: رشد اقتصادی نزدیک به صفر یا منفی، موانع متعدد در مسیر تولید، نوعی «خودتحریمی» که عملاً چهار تا پنج برابر تحریمهای خارجی بر ظرفیتهای تولیدی و عوامل اقتصادی خودمان فشار وارد میکرد.
در کنار اینها، نوعی وادادگی در برابر سلطه دلار شکل گرفت؛ در حالیکه قرار بود وابستگی به دلار شکسته شود، عملاً «آقای دلار» در اقتصاد ما مقتدرتر شد و تقریباً تمام شریانهای اصلی اقتصاد را تحتالشعاع خود قرار داد. نظام بانکی کشور، به جای آنکه در خدمت انقلاب و تولید ملی باشد، بیش از پیش در خدمت سرمایهداری سوداگر قرار گرفت.
اگر بخواهیم در یک جمله و با الهام از تعبیری که حضرت آقا فرموده بودند سخن بگوییم، میتوان گفت در کشور نوعی «کودتای سرمایهداری» رخ داده بود؛ بلکه میتوان آن را یک کودتای سرمایهداری آمریکایی دانست که در این کشور کار میکرد. شواهد و قرائن نشان میدهد قطعاً یک جریان نفوذی، این مسیر را تحریک و هدایت میکرد؛ وگرنه چگونه ممکن است طی حدود بیست سال، گفتمان رسمی ما در حوزه اقتصاد، «اقتصاد مقاومتی»، «جهش تولید»، «اقتصاد دانشبنیان»، «عدالت اقتصادی» و امثال آن باشد، اما در عمل، اقتصاد کلان در مسیری خلاف این اهداف حرکت کند؟
بانکهای خصوصی طغیان کرده بودند و هزینههایشان مستقیماً بر معیشت مردم تحمیل میشد. دولت نیز در نوعی سردرگمی و عدم توازن، اقتصاد را مدیریت میکرد. این در حالی است که ما از نظر منابع طبیعی، پنجمین کشور ثروتمند جهان به شمار میآییم؛ بهگونهای که به ازای هر نفر، حدود هفت برابر سرانه جمعیت، منابع در اختیار داریم. در حوزه دانشبنیان، رشدهای کمنظیر و بعضاً رکوردهای جهانی ثبت شده است؛ در علم و فناوری پیشرفتهای جدی داشتهایم؛ هزاران و بلکه میلیونها فعال اقتصادی و تولیدکننده در کشور مشغول کارند. اما با این همه، در عمل شاهد تورمهای چهل تا پنجاه درصدی، خروج گسترده سرمایه، رکود شدید و تضعیف مداوم ارزش پول ملی بودهایم. برای این وضعیت، تعبیری جز «کودتای سرمایهداری» نمیتوان به کار برد.
این هم صرفاً یک مسئله فردی و محدود به چند وزیر یا یک رئیسجمهور و معاون او نبود، بلکه به یک «جریان» تبدیل شده بود که ساختارها و تصمیمها را به سمت منافع سرمایهداری سوداگر سوق میداد.
بر اساس ارزیابی خود فعالان اقتصادی، تولیدکنندگان و بازرگانان کشور، تحریمها در نهایت حدود بیست تا سی درصد بر اقتصاد ما خلل وارد میکردند و کار را سختتر میساختند؛ اما بخش عمده مشکلات و موانع اقتصادی ما ناشی از «خودتحریمی»ها، ساختار معیوب اقتصاد و مدیریت نادرست اقتصادی بود: قوانین دستوپاگیر، مقررات متراکم و متناقض، و رویهمگذاشتن دستورالعملها و آییننامههایی که عملاً فضای کسبوکار را فلج میکرد.
برای نمونه، در موضوع دلار و تعهدات ارزی، من شخصاً رصد کردم که فقط طی سهچهار سال، از ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۱، بیش از ۱۵۰ بخشنامه صرفاً درباره تعهد ارزی صادر شده است. در چنین فضایی کدام تولیدکننده و سرمایهگذار میتواند با آرامش و ثبات برنامهریزی کند و کار پایدار انجام دهد؟ اینها همه نشانههای همان پدیده «کودتای سرمایهداری» است که از درون، ساختار اقتصادی ما را درگیر کرده و البته از بیرون نیز تحریک و تغذیه میشود.
اینجاست که وقتی میبینیم برخی نهادهای بینالمللی اقتصادی مثل صندوق بینالمللی پول و مشابه آن، گاهی از سیاستهای اقتصادی ما در شرایط تحریم تمجید میکنند و برای آن کف میزنند، باید حساس و مشکوک شویم؛ زیرا همانها بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در تحریمهای ظالمانه علیه ما نقش دارند. بنابراین، وقتی از سیاستی که در ظاهر به ضرر تحریمکنندگان است، تشکر میکنند، باید از خود بپرسیم: چه نوع سیاستی اتخاذ کردهایم که آنان از آن رضایت دارند؟
در یک تا دو ماه اخیر و در جریان تحریمهای ظالمانه اقتصادی، امروز تازه داریم میفهمیم که در گذشته تا چه اندازه منفعل عمل کردهایم. ما میتوانستیم پس از خروج آمریکا از برجام و نقض آشکار توافق، همان زمان دست به اقدام متقابل بزنیم؛ برای مثال، میتوانستیم تنگه را ـ بدون ورود به درگیری نظامی ـ مسدود کنیم یا محدودیتهای جدی ایجاد کنیم و بگوییم: شما شریان اقتصادی ما را با زیر پا گذاشتن توافقات قطع کردهاید، پس ما نیز حق داریم شریان اقتصادی شما را در این منطقه کنترل یا مسدود کنیم. میتوانستیم عوارض سنگین وضع کنیم، یا عبور کشتیهای آمریکایی و طرفهای ذینفع آنان را ممنوع نماییم؛ همان کاری که امروز بهنحوی انجام میدهیم و آثار و میزان اثرگذاری آن را هم میبینیم. این اقدامات، حق مسلم ما بود.
در آن دوره، در برابر تحریمها، بیشتر به مذاکره پشت مذاکره متوسل شدیم؛ مذاکراتی عمدتاً بیحاصل. طرف مقابل هرگز به تعهدات خود وفا نکرد، اما ما بارها و پیشاپیش، بخش بزرگی از تعهدات خود را اجرا میکردیم، بیآنکه در عمل لغو تحریمها را ببینیم. نه آمریکاییها و نه اروپاییها به وعدههایشان پایبند نماندند، و ما نیز واکنش متناسبی نشان ندادیم. نتیجه طبیعی این وضعیت، فشار مستقیم بر زندگی مردم و تورمهای ۵۰ درصدی و بالاتر بود که بخش مهمی از آن از همینجا ریشه میگرفت.
سوال: در این فضا چه چشم اندازی از اهداف اقتصادی پایان جنگ باید داشته باشیم؟
در چنین شرایطی، هدفگذاری ما درباره پایان این جنگ باید دقیق باشد. بهنظر من، این جنگ زمانی «تمام» میشود که تحریمهای ظالمانه در عمل به سمت خنثی شدن بروند؛ یعنی ما احساس کنیم از این نقطه به بعد، تحریمها دیگر اثر واقعی بر اقتصاد ما ندارند و نمیتوانند ابزار فشار مؤثری باشند. تا آن مرحله، ما ناچاریم به مبارزه خود ادامه دهیم. به عبارت دیگر، در دل همین جنگ نظامی باید تکلیف تحریمهای اقتصادی را هم روشن کنیم و با آنها تسویه حساب نماییم.
دشمن چرا دچار محاسبه غلط شد و گمان کرد ایران ضعیف شده و میتواند حمله کند؟ چون سالها تحریم را اعمال کرد، چند سال جلو آمد، نابسامانیهای داخلی ما را دید، اعتراضات و پس از آن برخی اغتشاشات را مشاهده کرد ـ که ریشه بسیاری از آنها نیز در همان سوءمدیریتهای اقتصادی خودمان بود ـ و در مجموع به این جمعبندی رسید که ایران را میتواند طی دو روز با یک حمله نظامی و حذف رهبری، از پا درآورد و کار را یکسره کند؛ اما این مردم بودند که اجازه ندادند و همه معادلات او را بر هم زدند. معجزه مردم اینجاست؛ معجزهای که نقشه دشمن را ناکام گذاشت. و امروز ما این سرمایه عظیم مردمی را در اختیار داریم.
قدرت اصلی جمهوری اسلامی موشک و پهپاد نیست؛ قدرت اصلی، مردماند که امروز دوباره احیا شدهاند. مردم محکم ایستادهاند؛ هم در آن جنگ دوازدهروزه و هم اکنون، با صلابت در وسط میدان حضور دارند و به حاکمیت میگویند: اگر میخواهید بجنگید، ما هستیم. این حضور، هم قدرت نرم جمهوری اسلامی را بهشدت افزایش داده و هم دیگر اجازه «سازش» و «مذاکره برای مذاکره» را به مسئولان نمیدهد. کسانی که تمام امیدشان به مذاکره بود، امروز عملاً به حاشیه رفتهاند و در گوشهای ساکت نشستهاند؛ زیرا دیگر سخنشان در افکار عمومی خریدار ندارد.
در واقع، این جنگ از ابتدا یک «جنگ اقتصادی» بوده است. حضرت آقا در صدر سیاستهای اقتصاد مقاومتی، از «جنگ تحمیلی اقتصادی» و «جنگ تمامعیار اقتصادی» سخن گفتند؛ یعنی همان زمان تصریح کردند که ما در وضعیت جنگ قرار داریم. امروز، ما فاز نظامی این تقابل را میبینیم؛ اما فاز اقتصادی آن از هفت، هشت، ده سال پیش آغاز شده بود، در حالیکه ما احساس جنگ نمیکردیم. مسئولان، مدیران و دولتهای ما چنین حسی نداشتند و تصور میکردند که با مذاکره میتوان مسئله را حلوفصل کرد؛ در حالیکه باید همان زمان با «نگاه جنگی» وارد عرصه اقتصاد میشدیم و سیاست اقتصادی کشور را بر مبنای شرایط جنگی تنظیم میکردیم.
در سیاست اقتصادی متناسب با جنگ، هرگز اجازه داده نمیشود سالانه سی میلیارد دلار از کشور صرف قاچاق کالا شود و این حجم از قاچاق از بازار ارز داخلی تغذیه کند. اکنون که در میانه جنگ نظامی هستیم، میبینید نرخ دلار رو به کاهش گذاشته است؛ چرا؟ چون تقاضای قاچاق، عملاً کور و محدود شده است. ما سالها پیش همین نکته را فریاد میزدیم که به جای آنکه مدام نرخ دلار را ـ به اسم مقابله با رانت ـ بالا ببرید و فشار را بر معیشت مردم تحمیل کنید، قاچاق کالا را کنترل کنید و ساختارهای معیوب را اصلاح نمایید.
اگر همزمان با حذف ارز ترجیحی، ساختارهای انحصاری واردات نهادهها و سایر حلقههای انحصاری زنجیره تأمین را نیز جمع میکردید، میتوانستیم بگوییم یک کار بهینه و اصلاح ساختاری در حال انجام است؛ اما حذف ارز ترجیحی بدون اصلاح آن انحصارها، تنها فشار را بر مردم و تولیدکننده افزایش داد.
بنابراین، یکی از اهداف اصلی ما باید این باشد که به مرحلهای برسیم که تحریمها در عمل خنثی شوند و حتی در گام بعد، اساس تحریمهای اعمالشده رفع گردد. در این میان، مسئله تنگه هرمز صرفاً یک موضوع نظامی نیست. حتی اگر فرض کنیم جنگ نظامی، به هر دلیلی در زمانی پایان یابد، ما همچنان میتوانیم تنگه را بسته نگه داریم؛ این حق ماست و قوانین بینالمللی نیز برای کشوری که تحت تحریم ظالمانه است، امکان اعمال چنین فشار متقابلی را فراهم میکند.
اگر از مسیر این تنگه، منافع اقتصادی آمریکا، اروپا و دیگر کشورهای غربی تأمین میشود، در حالیکه همانها ما را تحریم میکنند، طبیعی است که ما حق داریم بپرسیم: چرا باید شریان حیاتی آنان در اختیار ما باشد و ما آن را کاملاً باز و آزاد نگه داریم تا آنها وضعیت خود را بهبود دهند و در عین حال، به محض رسیدن نوبت ما، ما را تحت شدیدترین تحریمها قرار دهند؟ یک وقت سخن از تحریمهای نظامی یا محدودیت در تأمین قطعات حساس است؛ اما اکنون ما با وضعیتی مواجهیم که اجازه نمیدهند خطوط تولید و تجهیزات صنعتی وارد کشور شود، یا مانع انتقال ارز حاصل از فروش نفت به داخل کشور میشوند. این، اگر جنگ نیست، پس چیست؟
در چنین شرایطی، به باور ما، باید تنگه را بسته نگه داریم تا زمانی که ستون فقرات تحریمها در هم شکسته شود. یعنی همان تعهداتی که طرف مقابل در برجام داده بود و میگفت «تمام تحریمهای بانکی و نفتی یکجا و در یک بازه کوتاه برداشته خواهد شد»، باید عملاً محقق شود و بهطور رسمی اعلام کنند که تحریمها را رفع کردهاند. در غیر این صورت، ما حق داریم تنگه را بسته و تهدید را در آن نقطه جدی نگه داریم و در عوض، سایر عرصههای تقابل را محدود کنیم. کشوری که هزینه داده، شهید داده، زیرساختهایش هدف قرار گرفته، رهبرش ترور شده و فرماندهانش به شهادت رسیدهاند، چه دلیلی دارد که شریان حیاتی دشمنان خود را باز نگه دارد؟ این حداقل اقدام متقابل است. حتی اگر نگاه آرمانی را کنار بگذاریم، از منظر یک محاسبه سرد و عقلانی نیز میتوان چنین تصمیمی گرفت.
ما میتوانیم برای این موضوع، پشتوانه حقوقی و قانونی داخلی هم ایجاد کنیم. مجلس شورای اسلامی قادر است قانونی تصویب کند که بر اساس آن، تردد برخی کشتیها ممنوع شود یا برای عبور از تنگه، عوارض سنگین تعیین گردد. در مقابل، کشتیهای کشورهایی که در زمره دوستان و شرکای ما هستند، اجازه عبور داشته باشند. این حق مجلس و حاکمیت ملی است.
اکنون که برگ برنده در دست ماست و قدرت میدانی ما صحنه را تعیین میکند، حق نداریم کوتاه بیاییم یا این برگ برنده را بسوزانیم. باید با قاطعیت بایستیم تا تحریمها بهصورت ریشهای برچیده شوند. میتوان برای این هدف، سطوح و شاخصهای مشخص تعریف کرد؛ برای مثال، خروج کامل شبکه بانکی کشور از تحریم، یا رفع تحریمهای فروش نفت و بازگشت عادی درآمدهای نفتی به اقتصاد ملی.
علاوه بر این، میتوانیم مناسبات بینالمللی خود را نیز در شعاع همین شرایط جنگی بازتعریف و اصلاح کنیم. بلوکبندیهای جدیدی که در جهان در حال شکلگیری است، میتواند با ابتکار ما جهتگیری تازهای پیدا کند. دیپلماسی اقتصادی ما باید در این مقطع فعال و زنده شود و بتوانیم در چارچوب طرحهای بزرگ منطقهای، بهویژه بحث «کریدورها» و مسیرهای ترانزیتی، نقشآفرینی کنیم. در سالهای اخیر، رژیم صهیونیستی با برخی کشورهای عربی توافقاتی داشته و برخی رقبای ما نیز تلاش کردهاند کریدورهای جایگزین ایجاد کنند و عملاً ما را دور بزنند تا مزیت جغرافیایی و موقعیت شاهراهی ایران تضعیف شود. این وضعیت نیز باید تعیین تکلیف گردد تا ایران جایگاه طبیعی خود را بهعنوان شاهراه حیاتی منطقه بازیابد.
مسائل هستهای و موضوعات مرتبط با توان موشکی کشور، هر یک جایگاه خود را دارد؛ توان موشکی بهویژه اساساً موضوع مذاکره نیست. اما اکنون که کشور وارد جنگ شده و مردم هزینههای آن را میپردازند، باید دایره «مردم» را وسیعتر دید؛ مردم تنها آنهایی نیستند که در خیابان حضور دارند. بازاریان، تولیدکنندگان و فعالان اقتصادی نیز جزو همین مردماند.
در جریان همان جنگ دوازدهروزه، در وضعیتی که کشور در حالت «نه جنگ، نه صلح» قرار داشت، من بهطور مستمر با اصناف و تولیدکنندگان در تماس بودم. هم بازاریها و هم تولیدکنندگان صریحاً به ما میگفتند: اگر قرار است بجنگیم، باید محکم بجنگیم و تا زمانی که تکلیف به نفع ما روشن نشده، جنگ را ادامه دهیم؛ و اگر قرار است سازش کنیم و عملاً آرمانهایمان را کنار بگذاریم، تکلیف را روشن کنید و وارد سازش شوید. این وضعیت میانی «نه جنگ و نه صلح»، از نظر آنان بدتر از هر دو حالت است؛ هم هزینه جنگ را میدهیم، هم از مزایای صلح بیبهرهایم؛ به تعبیر خودمانی، «هم چوب را خوردهایم و هم پیاز را».
هشت ماه پس از جنگ دوازدهروزه، در بازار بهروشنی رکود را میدیدیم؛ تولید متوقف یا نیمهمتوقف شده بود، رشد اقتصادی منفی شد، و همه در نوعی برزخ بهسر میبردند، چون نمیدانستند آینده چه خواهد شد. سرمایهگذار جرئت سرمایهگذاری نداشت و تولیدکننده افق روشنی پیش روی خود نمیدید.
امروز، چه از حیث اقتصادی و چه از نظر وضعیت اجتماعی و روحیه عمومی، کشور آمادگی آن را دارد که تکلیف خود را با این وضعیت روشن کند؛ کشور میتواند پای هزینهها بایستد، در این جنگ محکم بایستد و اعلام کند: «پایان جنگ را ما تعیین میکنیم.» هدفگذاری و تعیین نقطه پایان باید از سوی ما انجام شود، نه از جانب طرف مقابل.
در این چارچوب، لحنی که گاه از زبان مسئولان رسمی شنیده میشود ـ مثلاً وقتی وزیر امور خارجه میگوید: «اگر طرحی هست، بیاورید؛ اگر پیشنهادی دارید، ارائه کنید» ـ بهواقع اوج ضعف است. ما نباید در موضع درخواست پیشنهاد قرار بگیریم؛ پیشنهاد وجود دارد، اما این ما هستیم که باید متن نهایی را «انشا» کنیم و آنها پای این نوشته را امضا کنند. این حق طبیعی کشوری است که هزینه داده و در میدان ایستاده است. بنابراین، دو هدف کلیدی در عرصه اقتصادی برای ما مطرح است: نخست، رفع تحریمها؛ و دوم، تعیین تکلیف و بازیابی کریدورها و مسیرهای ترانزیتی. این دو باید در کانون هدفگذاری اقتصادی ما در شرایط جنگی قرار گیرند.
سوال: خب با این نکاتی که شما میفرمایید، نیاز به تابآوری بالایی در مردم هستیم. آیا شرایط را مساعد میبینید؟ میزان تاب آوری با دوره 8ساله چه تفاوتهایی دارد؟
در خصوص تابآوری مردم نیز چند نکته قابل توجه است. نخست آنکه برخی میگویند فضای دوران هشت سال دفاع مقدس، فضای همیاری، همکاری و فداکاری بود و همین فضا تابآوری را ایجاد میکرد. باید توجه داشت که «فضا را جنگ نمیسازد، مردم میسازند». درست است که در شرایط جنگی، میدان بروز روحیه تعاون و ایثار فراهمتر میشود، اما عامل اصلی، خود مردم هستند. جنگ فقط موقعیتی است که در آن، جوهره درونی مردم بیشتر آشکار میشود؛ آن جوهره، از آن مردم است، نه از آن جنگ.
امروز، همان مردم ـ با نسلهای جدیدی که در طول این چهلوهفت، چهلوهشت سال تربیت شدهاند ـ چهبسا آمادهتر از دوران دفاع مقدساند. فرهنگی که تبیین شده، روایتهایی که منتقل شده، روحیههایی که تقویت گردیده و نیز ارتقای توان مادی مردم، همه دستبهدست هم داده تا آمادگی جامعه بیش از گذشته باشد. بنابراین، از نظر «فضای اجتماعی و فرهنگی»، نهتنها مشکلی نداریم، بلکه چهبسا در خلال همین جنگ، بتوانیم فضایی حتی بهتر از دوران هشت ساله دفاع مقدس برای حضور و مشارکت مردمی، بهویژه در عرصه اقتصادی، فراهم کنیم.
نکته دوم آن است که اقتصاد در شرایط جنگ، با اقتصاد در شرایط صلح، دو الگوی کاملاً متفاوت دارد. نمیتوان با همان منطق، ساختار و «دستفرمان» دوران آرامش، اقتصاد را در وضعیت جنگی اداره کرد. اداره اقتصادی کشور در زمان جنگ باید دگرگون شود. قوانین، مقررات و موانع اداریای که در زمان صلح برقرار است، در شرایط جنگ کارآیی ندارد.
در وضعیت جنگی، باید به مردم اعتماد کرد. بروکراسی اقتصادی باید بهشدت تسهیل شود و بر پایه اعتماد بنا گردد. بسیاری از مقررات و آییننامهها در زمان جنگ باید موقتاً متوقف شوند. اکنون نمونههای فراوانی از سختگیریهای غیرضرور وجود دارد: تاجری کالا به کشور وارد کرده و در بندر آماده تخلیه است، اما به او میگویند باید «برنامه تولید یکساله» خود را ارائه کند تا بررسی کنیم آیا اساساً مجاز بودهای چنین میزان مواد اولیه وارد کنی یا نه! این نوع برخورد در شرایط جنگی چه معنایی دارد؟ ما در جنگ هستیم.
پس الگوی اداره اقتصاد در زمان جنگ باید مبتنی بر اعتماد و سرعت تصمیمگیری باشد. این امر هم به تغییر در مدیریت اقتصادی در قوه مجریه نیاز دارد و هم به تصمیمهای حمایتی و تسهیلگرانه مجلس. مجلس باید صریحاً اعلام کند که بخشی از قوانین و مقررات موجود، در شرایط جنگی قابل اجرا نیست و موقتاً تعلیق میشود، و دولت را مکلف کند تا در چارچوب جدید، تصمیمگیری چابکتری داشته باشد. وقتی همه شئون کشور جنگی میشود، طبیعی است که نظام اداره اقتصاد نیز باید متناسب با شرایط جنگ تغییر کند.
در چنین وضعیتی، مدیرانی که بخواهند همچنان با انبوه آییننامهها و بخشنامهها کار کنند، قادر به اداره صحنه نخواهند بود. بخشی از اختیارات باید به مدیران میانی و مدیران بخشهای اقتصادی واگذار شود تا آنها بتوانند در میدان، تصمیمگیری و اجرا کنند. تنها با چنین تغییری است که میتوان اقتصاد جنگی را بهنحو مؤثر پیش برد و تابآوری مردم را به نقطهای رساند که اهداف تعیینشده برای رفع تحریمها و بازیابی کریدورها محقق شود.
نکته بعدی، و چهبسا مهمتر، این است که اساساً جنگها خود بهعنوان عامل توسعه اقتصادی عمل کردهاند. در طول تاریخ، بسیاری از جهشهای بزرگ اقتصادی در جهان پس از یک جنگ رخ داده است. نمونه روشن آن، دوران پس از جنگ جهانی دوم است که در آن، رشد فناوری با سرعتی تصاعدی شتاب گرفت. جنگ، چون بسیاری از ساختارهای موجود را به هم میریزد، باعث آزاد شدن انرژیهای جدید، خلق منابع تازه و وقوع اتفاقات نو میشود. اگر هوشیار باشیم و موقعیت را درست بفهمیم، همین تکانه جنگی میتواند به فرصت تبدیل شود.
در همین شرایط فعلی، ما میتوانیم با کشورهای همسایه خود زنجیرههای اقتصادی جدید تعریف کنیم؛ میتوانیم برای تأمین مایحتاج کشور، کانالکشیهای تازهای با همسایگان انجام دهیم، پیمانهای نو ببندیم، کریدورهایی در اختیار آنها قرار دهیم و در مقابل، آنها نیز مزیتها و دسترسیهایی را در اختیار ما بگذارند. ما به آنها دسترسی بدهیم، آنها به ما دسترسی بدهند. در همین وضعیت جنگی هم میتوانیم دیپلماسی اقتصادی خود را بازتعریف و اصلاح کنیم.
نکته مهمتر، مسئله «منابع کشور و انفال» است. انفال برای چه زمانی قرار است به کار بیاید؟ مطابق اصل چهلوپنجم قانون اساسی، انفال در اختیار حکومت اسلامی است تا برای مصالح عامه به کار گرفته شود. امروز چه مصلحتی از این شرایط جنگی بزرگتر است؟ اکنون زمان آن است که منابع انفال را آزاد کنیم و بهصورت سازمانیافته در اختیار مردم قرار دهیم تا این منابع را احیا و بهرهبرداری کنند.
فرض کنیم جنگ طولانی شود؛ فرض کنیم مرزهای ما محدود شود و موانع نظامی اجازه ندهد کالا بهراحتی وارد و خارج شود. در چنین شرایطی، باید بتوانیم خودمان را از درون تأمین کنیم و از همین انفال راکد در کشور بهره ببریم. در کنار آن، باید ساختارهای «مویرگی مردمی» را تقویت کنیم.
همین حالا، در تهران، در جریان همان جنگ دوازدهروزه، از روز هفتم و هشتم به بعد بحث جدی این بود که ممکن است، برای مثال، گوشت کمیاب یا بسیار گران شود، برخی اصناف تعطیل کنند، شبکه توزیع مختل شود و میدان ترهبار دیگر مثل سابق کار نکند و کالا بهموقع به تهران نرسد. خب، در چنین شرایطی باید سریعاً ساختارهای مویرگی جایگزین شبکههای رسمی و وابسته به مراکز بزرگ شود.
در دوران جنگ هشتساله چه کردیم؟ با آن امکانات محدود آن زمان هم، شبکه مویرگی توزیع خود را به همه محلات رسانده بود. من خودم در محلهای پایینشهر در مشهد زندگی میکردم؛ بچه بودم و یادم هست در صف کوپن میایستادیم. در همان کوچه ما یک تعاونی وجود داشت. خیابان آسفالت نداشت، تلفن ثابت هم نداشتیم، اما تعاونی را داشتیم؛ یعنی شبکه مویرگی در شرایط جنگ تا آن محله محروم در مشهد رسیده بود تا خانواده ما بتواند مایحتاج خود را از تعاونی تأمین کند. درست است که کالاها کوپنی و محدود بود، اما «جریان حیاتی معیشت» مردم قطع نشد.
امروز چطور؟ امروز ما هزاران برابر آن زمان امکانات، زیرساخت و سازمان در اختیار داریم؛ فقط حدود بیست سازمان بسیج اقشار فعال داریم: بسیج مهندسین، بسیج اصناف، بسیج کارگری، بسیج محلات، بسیج مساجد و… . همین امروز اگر فقط همین شبکه بسیج را بهکار بگیریم تا زنجیره توزیع مردمی را شکل دهد، میتوانیم کاری کنیم که دام از عشایر، مستقیماً تأمین شود؛ توسط اصناف توزیع گردد؛ بسیج مساجد هم بر فرآیند نظارت کند و گوشت به دست مردم برسد، حتی با قیمتی پایینتر از قبل از جنگ. این را با تحقیق عرض میکنم: میتوان گوشتی که الان بالای دو میلیون تومان به دست مردم میرسد را با همین شبکه توزیع مردمی، به ششصد، هفتصد، هشتصد هزار تومان رساند.
چطور؟ با حذف واسطههای زائد، کاهش انبارداریهای غیرضروری و پایین آوردن هزینههای لجستیک؛ یعنی کوتاه کردن زنجیره از تولید تا مصرف و بالا بردن سرعت توزیع. در این مدل، همه مراحل تولید، توزیع و مصرف، در دست خود مردم است، بدون اینکه بخواهیم «کاسب» را حذف کنیم. کاسبان سر جای خودشان هستند، قصاب سر جای خودش است، شبکه توزیع صنفی برقرار است؛ فقط واسطههای اضافی و هزینههای ثابت و سربار را کم میکنیم و زمان و فاصله بین تولید و مصرف را کوتاه میسازیم.
شبکه مویرگی مردمی، یک بخشش جهادی و داوطلبانه است، مثل مساجد، گروههای جهادی و نیروهای بسیجی؛ بخش دیگرش همان کسبه و اصناف هستند که حقالعمل خود را میگیرند. اما وقتی واسطهها را کم میکنید، هزینههای ثابت را کاهش میدهید، در ادامه مردم خودشان وارد میدان تولید هم میشوند. کمکم مردم میگویند: اگر این مدل جواب میدهد، ما خودمان در بالادست، در حوزه تولید سرمایهگذاری کنیم.
در همینجا میتوان از ظرفیت صندوقهای قرضالحسنه که همین حالا بهصورت گسترده و مردمی فعالاند استفاده کرد. میتوان به مردم فراخوان داد که: پولهایتان را تجمیع کنید تا شبکه تولید تقویت شود. مشخص کنیم نیاز اساسی سالانهتان چقدر است ـ مثلاً چقدر گوشت مصرف میکنید ـ و بگوییم بیایید در تولید دام سرمایهگذاری کنید. این شبکه را خود مردم مدیریت میکنند، نه دولت. سازمانهایی مثل بسیج هم فقط بستر کلی و چارچوب هماهنگی را فراهم میکنند.
اگر میگوییم «برای جنگ طولانی آمادهایم»، یکی از ابعادش دقیقاً همین است. باید فرض را بر بدترین سناریو بگذاریم: دشمن منابع اساسی و دولتی را هدف قرار میدهد؛ برق را میزند، آب را میزند، سیستمهای از بالا به پایین را مختل میکند؛ بهداشت و بیمارستانها را میزند. دشمن، دشمن است و تا آنجا که میتواند پیش میرود. در چنین وضعی، ما باید خدمات بهداشتی را به درون خانههای مردم، مساجد و محلات ببریم.
تجربه کرونا را فراموش نکنیم. کرونا چگونه کنترل شد؟ بسیج محلات وارد میدان شد؛ از ضدعفونی کردن کوچهها، محلات و مساجد، تا جمعآوری فرشها و سپس تولید ماسک که ابتدا از درون خانهها شروع شد و بعد شرکتهای بزرگ آمدند و خطوط صنعتی تولید ماسک را راه انداختند. ما بهخوبی دیدیم که بحران کرونا جمع نمیشود مگر اینکه بدنه مردم را وارد صحنه کنیم. آن هم در حالی بود که کرونا اساساً جنگ به معنای کلاسیک نبود و دیسیپلین آن کاملاً دولتی، بیمارستانی و اداری طراحی شده بود، اما باز ناچار شدیم مردم را به میدان بیاوریم.
اکنون که در وضعیت جنگی هستیم، باید بدترین سناریو را پیشبینی کنیم و از هماکنون شبکههای مویرگی مردمی در اقتصاد، تأمین، توزیع و بهداشت را طراحی و فعال کنیم؛ چون در جنگ واقعی، نقش مردم نه یک گزینه، بلکه شرط بقاست.
آنقدر در سالهای گذشته نقشآفرینی مردم کنار زده شده که بعضی کارها انگار از خاطرمان رفته است. وقتی میگوییم «مردم»، برای بسیاری از ما تصور کردن سازوکار عملی آن دشوار شده است. مثلاً همین مسئله گوشت: در ذهن بسیاری، مدل توزیع فقط این است که چند سردخانه وجود دارد، دولت وارد میشود، کالا را وارد میکند و از طریق شبکه خودش توزیع مینماید. حالا اگر بگوییم «شبکه مردمی توزیع گوشت راه بیندازیم»، همه در تکاپو میافتند که اصلاً این یعنی چه و چطور ممکن است.
اما اگر واقعاً قصد داریم بازدارندگی ایجاد کنیم، اگر برنامه ما این است که موازنه قدرت را تغییر دهیم، اراده خود را بر دشمن تحمیل کنیم، او را به زانو درآوریم و در نهایت چنان بازدارندگیای بسازیم که جنگ تکرار نشود، اکنون دقیقاً زمان آن است که به سراغ «مردم» برویم. باید تمام ساختارهای مردمیای را که در این کشور وجود داشت و کار میکرد و طی این دو سه دهه توسط جریانهای تکنوکرات کنار گذاشته شد، دوباره احیا کنیم.
در طول این دو سه دهه، تکنوکراتها بهتدریج این سازوکارهای مردمی را از بین بردند. برخی دولتها هم هرچند بهلحاظ عنوان و شعار «اصولگرا» بودند، اما اساساً تشخیص ندادند که ما به حضور مردم در صحنه نیاز داریم. تصورشان این بود که اگر دولت خوب و کارآمدی سر کار باشد، خودش همه کارها را انجام میدهد و کفایت میکند؛ دیگر نیازی به حضور مردم نیست. دولت خدمتگزار، دولت مردمی، میآید همه چیز را برای مردم تأمین میکند و دم در خانه تحویل میدهد! این نگاه اشتباه بود؛ اصلاً خط انقلابی نبود.
وقتی در ابتدای انقلاب به امام گزارش دادند که روستاها ویرانهاند، امام(ره) نگفت دولت برود روستاها را آباد کند؛ روستاها را به خود مردم سپرد و فرمود: «بسمالله، به پا خیزید، بروید روستاها را آباد کنید؛ من بستر را برای شما فراهم میکنم.» منطق انقلاب این است: مردم، بازیگر اصلیاند؛ دولت صرفاً باید بستر و حمایت را فراهم کند.
اگر میخواهیم «ضربشست اساسی» خود را به دشمن نشان دهیم، هیچ اهرمی بزرگتر و قدرتمندتر از مردمیسازی ساختارها نداریم؛ چه در اقتصاد، چه در فرهنگ و چه در امنیت. گشتهای بسیج در جای خود محفوظ است، اما اگر «کارد به استخوان برسد» و دشمن، نیروهای وحشیای مانند داعش را در شهر رها کند، صرفاً با گشت بسیج نمیتوان شهر را جمع کرد. داعش چگونه شهر دو میلیون نفری موصل را ظرف چند ساعت تسخیر کرد؟ با ایجاد رعب و وحشت؛ نه با یک جنگ کلاسیک طولانی. نیمهشب به خانهها یورش برد، با ایجاد وحشت، فیلم گرفت و پخش کرد، از چهرههای نشاندار شروع کرد تا به توده مردم برسد.
در چنین سناریویی، راهحل تنها گشتهای رسمی نیست. راهحل، همان کاری است که در ابتدای جنگ سوریه انجام شد و ورق را برگرداند: «مردمی کردن امنیت». مردم را مسلح کن؛ برای هر کوچه و هر محله، هستههای کوچک دفاعی تشکیل بده؛ به معتمدان محل اعتماد کن؛ آنها افراد مورد اعتماد و توانمند را معرفی کنند، آنها را آموزش بده و مسلح کن. این کار نهتنها کشور را دچار هرجومرج نمیکند، بلکه معادله را برعکس میکند: دیگر کدام نیروی داعشگونه جرئت ورود و تحرک دارد، وقتی بداند مردم خودشان مسلحاند و آن مردم هم نه ترسو، بلکه آماده ایثار و فداکاری هستند؟
امروز هم با وجود شبکههای پلتفرمی و سامانههای دیجیتال، میتوان دقیقاً ثبت و ردیابی کرد چه کسی، چه زمانی، چه نوع سلاحی تحویل گرفته است. میتوان تعهد گرفت که این سلاحها تا پایان جنگ نزد افراد بماند و بعد از آن، به نقطهای که از قبل تعیین شده بازگردد. چرا از این ظرفیت استفاده نکنیم؟ حداقل در شهرهایی مانند تهران که نقطه اصلی هدف دشمن است، باید از هماکنون مردم داوطلب را دعوت کنیم، آموزش «جنگ شهری» و «مقابله با نیروهای نفوذی و کماندویی» به آنها بدهیم و مسلحشان کنیم.
میگویند اگر چنین کنیم، مردم میترسند، رعب و وحشت میافتد که «انگار جنگ شده». اما واقعیت صحنه چیست؟ مردم همین امروز در خیابان حضور دارند؛ پشت سرشان انفجار رخ میدهد، حتی برنمیگردند ببینند چه خبر شده. از همین مردم استفاده کن؛ چرا این مردم را نمیبینیم؟ چرا توان این مردم را نادیده میگیریم؟
به مردمی که شبها دو سه ساعت به خیابان میآیند بگو: یک ساعت هم به خیابان بیا، اما روزها به مسجد محل بیا. در مسجد، هستههای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و امنیتی تشکیل بده. یک خانواده پنج نفره است: یک نفر میتواند در هسته اقتصادی فعال شود، یک نفر در هسته فرهنگی، یک نفر در هسته امنیتی و دفاعی. آموزش بده، سازماندهی کن، آمادهشان کن. محوریت هم با مساجد باشد؛ بسیج نهتنها حذف نمیشود، بلکه نقش تسهیلگر و شتابدهنده خواهد داشت. اما اگر فکر کنیم «یگان بسیج» بهتنهایی کافی است، اشتباه کردهایم: یگان بسیج را میشود با یک حمله پهپادی یا موشکی هدف گرفت؛ مقاومت سازمانیاش حدی دارد. بگذار مردم وارد میدان شوند تا «ورق جنگ برگردد».
وقتی مردم وارد میدان میشوند، معادلات جنگ بههم میریزد. پنتاگون درباره حاج قاسم گفته بود مشکل ما با او در سوریه این است که نمیفهمیم چگونه با ما میجنگد؛ با روشهای کلاسیک نمیجنگد. چون حاج قاسم دانشآموخته دانشگاههای نظامی غربی نیست که آنها بتوانند مدل ذهنیاش را از روی کتابهای خودشان حدس بزنند. بعد میدیدند یک جوان زیر سی سال، فرمانده عملیات در حلب است؛ یکی دیگر فرمانده میدان دیگر است. این روش، «موازنه وحشت» را برعکس میکند؛ وقتی بچههای حاج قاسم وارد میدان میشدند، دشمن صحنه را خالی میکرد، چون نمیتوانست از عهده این مدل جنگ برآید.
امروز ما به همین منطق در حوزه «اقتصاد» نیاز داریم. ما کمبود توان تولیدی مردمی نداریم؛ صنایع کوچک و متوسط در دل مردم، فراوان است. انبوهی از کارگاههای کوچک و متوسط داریم که امروز با ۲۰ تا ۳۰ درصد ظرفیت کار میکنند. در شرایط جنگ، باید این ظرفیتهای پراکنده را «به خدمت گرفت». صندوقهای قرضالحسنه مردمی را بسیج کن، به آنها مأموریت بده، بگو: ما یک زنجیره تشکیل میدهیم؛ یک ضلع، کارگاههای کوچک و متوسط تولیدی؛ ضلع دوم، صندوقهای مالی مردمی؛ ضلع سوم، مصرفکنندگان که خود مردم هستند. این سه ضلع را به هم وصل کن: تولید، مالی و مصرف.
نتیجه چیست؟ شبکهای مردمی که هم امنیت را در کوچه و محله تأمین میکند، هم اقتصاد را از پایین به بالا فعال میسازد، هم تابآوری جامعه را به نقطهای میبرد که دشمن، نه در میدان جنگ سخت و نه در میدان جنگ اقتصادی، نتواند معادلات را به سود خود رقم بزند.
یکی از نکات بسیار مهم در شرایط جنگ، مراقبت از «کسبه و بازار» است. رکود بازار، خودش یک ضربه جدی به اقتصاد و روحیه اجتماعی است. باید صریح و روشن به مردم گفته شود:
وقتی جنگ میشود، فقط نوبت «خون دادن» نیست؛ «پول دادن» هم هست. لطفاً خریدتان را متوقف نکنید؛ نگویید «جنگ است، پس صرفهجویی کنیم و هیچ نمیخریم». مایحتاجتان را بخرید. اگر قرار بود برای عید لباس نو، لوازم خانگی یا هر نوع کالایی تهیه کنید، باز هم بروید بخرید. حتی اگر مقداری مازاد بر نیازتان توان مالی دارید، به جای نگهداشتن پول در بانک، بخشی از آن را صرف خرید کالا کنید تا چرخ کارخانه نخوابد، سرمایه تولید نابود نشود و آن واحد تولیدی از بین نرود.
در عین حال، برای حذف واسطهها، دلالها و عوامل گرانی، باید «شبکههای مردمی» را شکل داد تا توزیع و تأمین نیازها را کوتاه و شفاف کنند. نباید تصور کنیم که اگر میدان را به مردم بدهیم، حتماً هرجومرج و «شیر تو شیر» میشود. برعکس، مردم در میدان، معمولاً بهترین و بهینهترین نوع سازماندهی را خودشان ایجاد میکنند. سازماندهی مردمی، ذاتاً «ضد فساد» و «ضد ناکارآمدی» است؛ چون مردم در صحنهاند و اگر کسی بخواهد سوءاستفاده کند، خیلی زود دیده و مهار میشود. این سازوکار، خودش خودش را صیانت میکند.
نمونه روشن آن «اربعین» است؛ بیست میلیون نفر انسان در یک فاصله محدود صد کیلومتری حاضر میشوند، اما دعوا و درگیری بر سر غذا، پتو، محل خواب و امکانات نمیبینیم؛ بلکه معکوس آن رخ میدهد: رقابت برای ایثار. یک نفر بیمارستان صحرایی راه میاندازد؛ دیگری پای کار خیاطی میآید و اعلام میکند: «اگر لباستان پاره شد، بیاورید بدوزم.» آنچه در اربعین رخ میدهد، نشان میدهد که جامعه، وقتی وارد یک میدان ایمانی و مردمی میشود، میتواند خود را به شکل شگفتانگیزی سامان دهد.
نباید بگوییم چون در این سالها چنین تجربههایی را بهصورت گسترده در داخل کشور پیاده نکردهایم، پس «نمیشود». اینجا اتفاقاً «جنگ» میتواند به کمک ما بیاید؛ از فضای جنگی باید برای احیای این روحیه استفاده کرد. نگاه کنید به ژاپن: کشوری که سالها یک استعمارگر جنگطلب بود و با دنیا میجنگید، امروز سومین اقتصاد دنیا است؛ اما هنوز حس «بحران» و «تهدید» را در مدارس خود تقویت میکند. بچهها را با ذهنیت داشتن دشمن و احتمال تجاوز از دریا تربیت میکند، تا غیرت ملی و انسجام درونیشان از بین نرود و غربزدگی، فرهنگشان را نابود نکند. ما در وسط جنگ هستیم، اما بعضاً چنان رفتار میکنیم که انگار همه چیز عادی است و خودمان بهتنهایی «جمعش میکنیم»!
بنابراین باید از همین الان جامعه را آماده کرد؛ حتی اگر جنگ به بدترین سناریوها هم نرسد، این «تمرین مردمی» به سود کشور است. در شرایط جنگی، تمریندادن مردم، واقعیترین و مؤثرترین نوع تمرین است. هم روحیه مردم بالا میرود، هم احساس «بیکارگی» و بلاتکلیفی روزانهشان برطرف میشود. امروز مردم روزها میپرسند «چه کنیم؟» و شبها فقط در تجمعها و راهپیماییها شرکت میکنند. باید پاسخ داد: روزها به مسجد بروید.
در این شرایط، «اسلام ناب» یعنی مسجد ۲۴ ساعته. اگر کسی در اثر بمباران، ترکش یا خبرهای ناگوار روحیهاش را باخته و نیاز به تسکین دارد، به مسجد برود؛ گروههای آموزشدیده روانی و معنوی آنجا باشند تا او را آرام کنند. اگر کسی جراحت سطحی دارد، به مسجد مراجعه کند؛ نیروهای آموزشدیده پانسمان کنند و سرپایی خدمات بدهند؛ بدون اینکه هر جراحت کوچکی، کادر درمان و بیمارستانها را درگیر کند. این سطح از حضور مردم در صحنه، معجزهآفرین است؛ چنان جوششی در جامعه ایجاد میکند که اتفاقاتی میافتد فراتر از تصور ما.
حتی در سطح خانوادهها، چنین فضایی اثرگذار است. شما خواهید دید زوجهایی که در آستانه طلاق بودند، وقتی وارد این فضای مردمی، جهادی و معنوی میشوند، بهطور غیرمنتظرهای منقلب شده و از تصمیم خود برمیگردند. بسیاری از اختلافات سطحی خانوادگی در این فضا رنگ میبازد؛ چون افق نگاه انسان از دغدغههای کوچک شخصی به دغدغههای بزرگ جمعی و ملی منتقل میشود.
حالا که ما در شرایط جنگ هستیم، باید تمام «آسیبهای اجتماعی» را هم به میدان بیاوریم و به دست مردم بسپاریم تا در همین بستر جنگ، برای درمان آنها اقدام کنند. تجربه «جهاد سازندگی» در روستاها در دوران دفاع مقدس، همین بود. وقتی ماشین جهاد وارد روستا میشد و با شیپور و اعلام حضور، مردم را خبر میکرد، مردم احساس میکردند در خط مقدماند. هر کس سهمی بر عهده میگرفت: یکی لباس میبافت، دیگری نان میپخت، آنها را تحویل ماشین جهاد میداد تا به جبهه برسد. این همان «حداکثر عاملیت مردمی» بود.
امروز باید این عاملیت را در مقیاسی بسیار بزرگتر شکوفا کنیم. با وجود پلتفرمها و سامانههای ارتباطی جدید، قدرت سازماندهی مردم بسیار بیشتر شده است. میتوان مردم را بهراحتی در زنجیرههای تولید، توزیع، پشتیبانی، درمان، امداد، تعلیم و تربیت و… سازمان داد. این خود، یک عامل «بازدارنده» جدی است؛ دشمن با مشاهده چنین جامعهای که در سطوح خرد و کلان، خود را سازمان داده، در تصمیم برای تهاجم تجدیدنظر میکند.
فرض کنید مردم، در صورت بروز جنگ، یاد گرفتهاند پولهای خود را روی هم بگذارند، بهصورت مشارکتی سراغ عشایر بروند، به آنها گوسفند تحویل دهند و بگویند: «اینها امانتی نزد شما؛ پرورش دهید و بعد محصول را به خود ما برگردانید.» در این میان، صندوق قرضالحسنهای نقش واسطه مالی را ایفا میکند، پولها را مدیریت و تقسیم میکند و یک «بسیج عشایر» هم آنطرف، تولید و فرایند کار را نظارت میکند تا هم شفافیت باشد و هم کارآمدی. این یک «سازه اجتماعی–اقتصادی» قدرتمند است. چنین سازهای چرا پس از جنگ ادامه پیدا نکند؟ همین سازه میتواند بعد از جنگ در خدمت «جهش تولید»، «رونق تولید» و «اقتصاد مقاومتی» قرار بگیرد و آن را متحول کند.
امروز بخش قابل توجهی از شرکتهای دانشبنیان ما مشکل نقدینگی دارند. میتوان دقیقاً از همین الگو استفاده کرد: توان مالی مردم را در قالب صندوقهای مردمی و پلتفرمهای شفاف، پشت سر این شرکتها قرار داد. در مرحله جنگ، تمرکز این سازوکار بر تأمین مایحتاج و نیازهای حیاتی جنگ است؛ بعد از جنگ، همین شبکه بهتدریج به سمت سایر کالاها و عرصههای تولیدی گسترش پیدا میکند. به این ترتیب، یک «سرمایه اجتماعی–اقتصادی» ماندگار شکل میگیرد که نهتنها جنگ را تاب میآورد، بلکه پس از جنگ نیز موتور محرک اقتصاد خواهد بود.



