
محمدعلی شبانی پژوهشگر حوزه زنان در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
ارسطو پیش از حمله اسکندر مقدونی به ایران، توصیهای به شاگرد خود میکند که آن نصیحت، ذهنیت بسیاری از نظرورزان برای شناخت ایران را شکل میدهد. ارسطو به اسکندر توصیه میکند که در نبرد با ایرانیان لازم نیست تکتک سربازان را از پا دربیاوری؛ همینکه فرمانده و راس هرم را بزنی، لشکر از هم متلاشی میشود، چراکه ایرانیان وابسته به شخص هستند و از خود ابتکار عمل ندارند.
اگرچه صحت و سقم این روایت قابل تأمل و محل خدشه است، اما به طور کلی، نگاه نظریهپردازان غربی به ایران به مثابه «حکومت مستبد و جامعهی منفعل» ریشهای غیرقابل انکار دارد. این نگاه تا آنجا گسترش یافته که برخی نظریهپردازان ایرانی نیز از آن برای تحلیل جامعه ایران الگوبرداری کردهاند. اما رواج این خوانش منجر شده ظرافتها و قابلیتهای اجتماعی ایران به چشم نیاید و نادیده گرفته شود، چراکه مفهوم «جامعه بردهصفت» نمیتواند ابتکارات و تواناییهای جامعه را توضیح دهد. تجربه جنگ 8 ساله، جنگ 12 روزه و جنگ رمضان با رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا، به عنوان نمونههایی از بحرانیترین لحظاتی که جامعه تجربه کرده، قابلیتهایی را از جامعه نشان داد که به سختی میتوان نظریه «استبداد ایرانی» را به واقعیت کف میدان تحمیل کرد.
حال پیش از آنکه بدانیم چگونه نظریه استبداد ایرانی نمیتواند اراده زنانه را در بطن اتفاقات و حوادث فهم کند، لازم است تبار و ریشه این نظریه به طور مختصر شرح داده شود.
پارادایم «استبداد شرقی» به طور عام و «استبداد ایرانی» به طور خاص، شرق و ایران را دارای حکومتی خودکامه و مستبد، و در مقابل، جامعه را فاقد نیروی اجتماعی قدرتمند و بردهصفت توصیف میکند. از طرفی، دولت مستبد و جامعه منفعل در طول تاریخ به صورت ایستا و راکد در نظر گرفته میشود، برخلاف تاریخ فئودالی و اروپایی که به دلیل وجود طبقات مستقل و تضاد اجتماعی، دیالکتیک و پویایی در جامعه حاکم است (ولی، 1380: 31). حتی افرادی همچون همایون کاتوزیان که سعی میکند با ایده «ایران به مثابه جامعه کوتاهمدت» پویایی و دگرگونی را نشان دهد، به چرخه ثابت و یکسان «هرج و مرج، استبداد، هرج و مرج، استبداد و الی آخر» اشاره میکند.
البته جای شکر وجود دارد که نگاه استبدادی به ایران سعی میکند فرآیندهای تاریخی شرق و غرب را به طور «متمایز» درک کند؛ برخلاف افرادی همچون پطروشفسکی یا اعضای حزب توده در دهه 30 تا 50 که گرایش استالینی داشتند و مراحل تاریخی غرب مانند بردهداری، فئودالیسم و… را که در غرب طی شده، در شرق جستوجو میکردند (نبوی، 1399). اما در خوانش «استبداد شرقی»، شرق به عنوان جایی که الگوی اروپایی را طی نکرده و متفاوت از غرب است مورد بررسی قرار میگیرد. در واقع شرق جایی است که «متاسفانه» نتوانسته همچون الگوی غرب پیش برود (ولی، 1380: 30). از این جهت، نظریهپردازان برای پاسخ به سوالهایی همچون «چرا مانند اروپا به توسعه نرسیدیم؟»، «چرا همچون اروپا دموکراسی نداریم؟» و یا «موانع رشد سرمایهداری چه بوده است؟» به نظریه استبداد ایرانی رجوع میکنند.
ارسطو، اسمیت، ماکیاولی، مونتسکیو، هگل، مارکس، انگلس، وبر، ویتفوگل و لمبتون از شخصیتهایی هستند که نظریه استبداد آسیایی را بسط دادند؛ هرچند هرکدام تفاوتهایی با یکدیگر دارند. ارسطو از پیشگامان این نظریه، در کتاب سیاست خود، مردمان آسیا را مردمانی که از دلیری محروماند و همیشه به حال بندگی و فرمانبرداری به سر میبرند توصیف میکند (ارسطو، 1371: 297). به زعم او روحیه بردهوار مردم آسیا موجب تداوم حکومت استبدادی شده است (همان: 141–144). همچنین مونتسکیو معتقد است گرمای سوزان آسیا موجب شده مردمانانی منفعل، سست و بیحال پرورش یابند، در حالی که آب و هوای سرد مردمانانی شجاع و دلیر رشد میدهد. در آسیا تربیت در جهت پرورش غلام خوب انجام میشود و به دلیل روحیه بردهوار مردم آسیا، اطاعتی نامحدود از حاکم وجود دارد (کالینیکوس، 1400: 49). به عقیده مونتسکیو «حاکم در شرق همه چیز است و دیگران هیچ چیز» (کاظمی، 1399).
از طرفی مارکس با طرح «شیوه تولید آسیایی» این مسیر را به گونهای دیگر ادامه میدهد. مارکس که در آثار اولیه خود مانند ایدئولوژی آلمانی روایت تکخطی از تاریخ ارائه داده بود، در سال 1853 با آشنایی بیشتر با آسیا متوجه تفاوتهای شرق با غرب شد. او نبود مالکیت خصوصی و آبیاری مصنوعی را علت این امر میدانست که موجب شده حکومت قدرتمند و جامعه منفعل و فاقد نیروی پویا و دارای تضاد اجتماعی قلمداد شود (کاظمی، 1399).
پس از مارکس، خوانش ارتدوکس و تکخطی از آرا او غلبه داشت، تا جایی که ویتفوگل دوباره نگاه چندخطی مارکس به تاریخ را برجسته کرد. ویتفوگل در نقد اجلاس لنینگرادِ استالین و خوانش ارتدوکس از مراحل پنجگانه مارکس در جوامع غیر اروپایی، بحث استبداد شرقی را مطرح میکند. از نظر او انقلاب کمونیستی در شرق، به دلیل تفاوتهای ماهوی با اروپا منجر به جامعه کمونیستی نمیشود و به استبداد ختم میشود، کمااینکه استالین مصداق این موضوع است. از نظر ویتفوگل، اقلیم خشک، بحران آب و رودخانههای عریض و طویل باعث شده قدرتی برای مدیریت و تقسیم آب شکل بگیرد و این امر به دیوانسالاری قدرتمند و وجود فرد مستبد ختم شده است. طبق نظر او مقاومت و قدرت در جامعه در برابر حکومت از آن مردم روم و یونان باستان بوده و مردم آسیا منفعلانه در پی نزدیکی بردهوار به دستگاه سلطه هستند یا نیروی آنان در ساختار دولت ادغام شده و جامعه فاقد نهادهای مستقل است (ویتفوگل، 1396: 88).
نظرورزیهای شرقشناسانهِ فیلسوفانِ غربی، بنمایه مباحثی است که برخی جامعهشناسان ایرانی با الگوبرداری از آنان سعی کردهاند تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران را در آن نظریه جا دهند؛ گویی که در تلاشاند نظریه را بر تاریخ تحمیل کنند. تحلیل جامعه ایران با عینک استبدادی منجر شده برخی ظرافتها و پیچیدگیهای جامعه ایران همچون عاملیت، تعاون، همیاری و قابلیتهای خودسازماندهی جامعه از چشم دور بماند. از طرفی نگاه استبدادی به جامعه ایران، باعث شده حیات جمعی زنان به عنوان نیروهایی که خارج از نهاد دولت دست به کنشگری میزدند، نادیده گرفته شود و در حد نیروهایی منفعل و وابسته به مردان تلقی شوند.
البته نگاه استبدادی به دولت و جامعه ایران توسط بسیاری از نظریهپردازان نقد شده است. یکی از منتقدان پارادایم استبداد ایرانی، عباس ولی است. او در کتاب ایران پیش از سرمایهداری فربه بودن قدرت، عدم وجود طبقات مستقل و نبود جامعه مدنی قدرتمند و نبود مالکیت بر زمین جز شاه را به چالش میکشد. او خوانش کاتوزیان و احمد اشرف از جامعه ایران را صحه گذاشتن بر انگاره «غرب تکاملیافته / شرق عقبمانده» تلقی میکند و اشرف را متأثر از وبر و کاتوزیان را متأثر از مارکس و ویتفوگل در نظر میگیرد (ولی، 1380: 32).
همچنین مرحوم صفینژاد، مردمشناس برجسته، با پرداختن به کار جمعی در بنهها به عنوان واحدهای مستقل زراعی و کشاورزی، مفهوم کار اجباری ویتفوگل را نقد میکند. او به خوبی نشان میدهد که روستاییان چگونه نظمی مبتنی بر تعاون و همکاری شکل داده بودند که نشان از قدرت و ابتکار جامعه دارد؛ در حالی که رویکرد استبدادی، جامعه را منفعل و بردهصفت تلقی میکرد که وابسته به شخص است و از خود ابتکار عمل ندارد (صفینژاد، 1387: 288–296).
از دیگر مردمشناسانی که به جای تحمیل نظریه به تاریخ،کف میدان رفته و مشاهدات خود را شرح و بسط داده است، دکتر مرتضی فرهادی است. فرهادی مفهومی تحت عنوان «واره» خلق میکند که کاملا زنانه است. از نظر او واره نوعی تعاون سنتی کهن و زنانه بر پایه مبادله شیر بوده است. در بسیاری از روستاها، زنان متولی دوشیدن شیر از گوسفندان و گاوها بودهاند، اما میزان این شیرها یکسان نبوده. گاهی یک زن بیش از نیاز مصرفی خانواده خود شیر داشته و از طرفی ممکن بوده در روستا یک زن به دلیل بیماری توانایی دوشیدن شیر نداشته باشد. فرهادی فسادپذیر بودن شیر و نبود امکانات برای انباشت و نگهداری آن را یکی از عواملی میداند که زنان را به مبادله شیر وامیداشته. زنان مکانیسمی در روستا طراحی میکردند که بتوانند شیر مازاد را به یکدیگر هدیه دهند یا مبادله کنند؛ مبادلهای که نه سودمحور، نه نقدی و نه تحت نظارت بوروکراسی عقلانی است، بلکه عرفی، اخلاقی و زنانه است (فرهادی، 1370). او با نظریات خود تلقی بردهوار و فاقد عاملیت و قدرت را به چالش کشید. فرهادی بیان میکند که در سال 1335 حدود 2 میلیون زن در تعاونی تولید سنتی واره، در 400 هزار واره عضویت داشتند (فرهادی، 1391).
اکنون پس از شناخت تبار و انتقادات وارده بر نظریه استبداد ایرانی باید گفت که با حمله رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا به ایران و ترور رهبر و مقامات کشور، جامعه ایران برخلاف تصور ارسطو نه تنها دچار فروپاشی نشد، بلکه خانهها، محلهها و خیابانهای کشور به عرصهای برای کنشگری و همیاری مردم تبدیل گشت. درواقع نظمی در میان مردم حاکم شد که خودساخته و جدایی از نهادهای رسمی بود. از شبکههای خودجوش اطعام و افطاری و گذاشتن دیگ آش جلوی درب منزل برای پذیرایی از شرکتکنندگان در تجمعات شبانه و پهن کردن سفره افطار در کوچه و خیابان، ایجاد صندوقهای کوچک خانگی برای کمک به خانوادههای بیبضاعت و آسیب دیده، مراقبت گروهی از کودکان و ایجاد کلاسهای درسی و رفع اشکال در حاشیه تجمعات، لقمه پیچیدن برای بسیجیان، فروش طلا برای کمک به جبهه مقاومت، از معدود نمونههای این سبک از کنشگریها است که یادآور دوران جنگ هشتساله و یا اربعین و حتی خط تولید دوخت ماسک در ایام کرونا است. کنشی که جنبه ابزاری و منفعتگرایانه ندارد و مبتنی بر تعاون و همدلی جمعی است.
فهم این موضوع مهم است که حوزه عمومی به طور تاریخی و پس از انقلاب صنعتی، درواقع پس از تفکیک حوزه کار از خانه، عرصهای برای تجارت، مبادله اقتصادی، کنش سیاسی و عقلانیت ابزاری قلمداد میشده؛ از این رو عرصه عمومی با مردان پیوند خورده و حوزه خصوصی با زنان (بیسلی، ۱۳۹۷: ۸۶). اما اکنون شاهد امتداد صفات زنانه و یاریگری مادرانه در عرصه عمومی به مثابه حوزهای که مردانه تلقی میشده هستیم. البته دغدغه بسط ارزشهای زنانه به حوزه عمومی مردانه، مربوط به امروز و دیروز نیست. فمینیستهای اولیه مانند ماری ولستونکرفت ریشه فساد در عرصه عمومی را ناشی از فقدان ارزشهای زنانه در حوزه عمومی میدانستند. برای نمونه در سال 1880 که مصرف مشروبات در آمریکا وجهه اخلاقی شهر و خانه را دچار خدشه کرده بود، بسیاری از فمینیستها و زنان راهکار را در گسترش و بسط ارزشهای زنانه میدانستند تا آلودگی ناشی از مردان پاک شود. حتی ماری لیورمور، یکی از رهبران جنبش بادهپرهیزی، ایده «جمهوری زنانه» را مطرح کرد که با ورود ارزشهای زنانه به ساختارهای دولت و حکومت، بسیاری از خشونتها و فساد رفع میشود. یکی از جریانهای مهم موج اول فمینیسم، جریان فمینیسم مادرانه بود که هدف خود را بسط ارزشهای مادرانه به جامعه قرار داده بود. برخلاف فمینیسم لیبرال که دنبال بسط ارزشهای لیبرالیسم در خانه بود، فمینیسم مادرانه امتداد ارزشهای خانواده و زنان به جامعه را دستورکار قرار داده بود (لگیت، 1400: 223، 334، 376). حال دغدغه بسیاری از فمینیستهای اخلاقگرای اولیه محقق شده، اما نه در اروپا و آمریکا، بلکه در کشوری که زنان آن مدتها بردهصفت و منفعل بازنمایی شده است.
با امتداد ارزشهای حوزه خصوصی و الگوهای رفتاری زنانه به حوزه عمومی، گویی که به زعم هابرماس دیگر نمیتوان از تفکیک و تمایز حوزه عمومی و خصوصی صحبت کرد؛ البته متفاوت از آنچه هابرماس توصیف کرده است. هابرماس در کتاب دگرگونی ساختاری حوزه عمومی، مداخلهگری دولت در قالب دولت رفاه و ارائه خدمات و تسهیلات را علت از بین رفتن حوزه عمومی و استاندارد شدن حوزه خصوصی توسط دولت میدانست. او بیان میکرد که چگونه دولت نقش پدر و مادر را بر عهده گرفته و اعضای خانواده طبق اصول دولت رفاه پیش میروند. در واقع دولت مداخلهگر منجر شده حوزه عمومی و خصوصی تمایز خود را از دست دهند، چراکه هر دو حوزه به عرصه مداخله دولت تبدیل شده و مصرفکننده تسهیلات دولت گشتهاند. در نهایت هابرماس بیان میکند که از حوزه عمومی و خصوصی سیاست زدایی شده است چراکه دولت سیاست را در دستان خود گرفته (هابرماس، 1399: 203–212، 216–221). اما در شرایط فعلی جامعه ایران، یکیشدن حوزه عمومی و خصوصی به واسطه انتقال ارزشهای حوزه خصوصی به حوزه عمومی اتفاق افتاده است؛ امری که از حیث نظری و جامعهشناختی قابل تامل است. آن هم در جامعهای که سالها توسط فیلسوفان غربی به عنوان جامعهای استبدادی و بردهصفت که عاملیت و قدرت اجتماعی ندارد توصیف شده است. برخلاف تحلیل هابرماس که دولت مداخلهگر و مقتدر را عامل یکدستی حوزه عمومی و خصوصی میدانست، در جنگ رمضان، عاملیت و کنش مردم منجر شده ارزشهای حوزه خصوصی به عرصه عمومی منتقل شود؛ به گونهای که دیگر مفاهیم «عمومی» و «خصوصی» گویای وضعیت فعلی نیست.
در این ایام خیابان و محله به عرصهای برای یاریگری و مراقبت روحی و جسمی تبدیل گشته و زنان، زندگی را با خود به خیابان آوردهاند. قرار گرفتن زنان روی پلی در شهر اهواز پس از تهدید ترامپ به زدن زیرساختها به خوبی نشان میدهد که روحیه مراقبت و حیات بخشی زنان از خانههایی به وسعت چند متر به خانهای به بزرگی ایران سرایت کرده. زنان حتی جریان زندگی را سیاسی کردهاند به گونهای که کاسهی آش حامل معانی سیاسی از جمله جهاد، مقاومت، ایثار و استکبار ستیزی شده است. درواقع زنان با سیاسی کردن جریان زندگی و شکلدهی شبکههای غیر رسمی زنانه روحیه مقاومت را از پادگاهها و خط مقدم به سطح اجتماعی میآورند و موجب تابآوری اجتماعی و پمپاژ روحیه مقاومت به رگهای جامعه میشوند. این موارد تنها بخشی از ارادههای زانانه است. با خارج شدن از دفتر کار و شرکت در تجمعات شبانه میتوان فهمید که زنان نهتنها در متن زندگی روزمره، بلکه در بزنگاههای بحرانی نیز نقش تعیینکنندهای در سازماندهی مقاومت و همیاری اجتماعی دارند. حال سوال اینجاست که آیا هنوز هم میتوان این جامعه را بردهصفت و فاقد عاملیت اجتماعی توصیف کرد؟
- ارسطو. (۱۳۷۱). سیاست. ترجمه حمید عنایت. تهران: آموزش و انقلاب اسلامی.
- بیسلی، کریس. (۱۳۹۷). درآمدی بر نظریه فمینیستی: چیستی فمینیسم. ترجمه محمدرضا زمردی. تهران: روشنگران و مطالعات زنان.
- دهقان حسامپور، مهدی، و حمانی، کامران. (۱۳۹۲). بازنمایی فعالیتهای اجتماعی و سیاسی زنان ایرانی از اوایل دوره قاجار تا انقلاب مشروطه با تأکید بر سفرنامههای اروپائیان (فرانسه، انگلیس، آلمان). فصلنامه پارسه، ۱۳(۲۰)، ۶۳–۸۸.
- صفی نژاد، جواد. (۱۳۸۷). مبانی جغرافیای انسانی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
- فرهادی، مرتضی. (۱۳۷۰). واره؛ نوعی تعاون سنتی کهن و زنانه در ایران و علل تداوم آن. نشریه علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی، ۲(۱)، ۱۲۹–۱۶۲.
- فرهادی، مرتضی. (۱۳۹۳). صنعت بر فراز سنت یا در برابر آن (آسیبشناسی روند توسعه پایدار در ایران). فصلنامه دانشهای بومی ایران، ۱، بهار و تابستان، ص. ۷۲ به بعد.
- کاظمی، حجت. (۱۳۹۹). نظریه استبداد شرقی و ماهیت دولت و جامعه در ایران پیشامدرن. فصلنامه علمی پژوهش سیاست نظری، ۲۸، ۳۲۹–۳۶۷.
- کالینیکوس، آلکس. (۱۴۰۰). درآمدی تاریخی بر نظریه اجتماعی. ترجمه اکبر معصومبیگی. تهران: آگه.
- لگیت، مارلین. (۱۴۰۰). زنان در روزگارشان: تاریخ فمینیسم در غرب. ترجمه نیلوفر مهدیان. تهران: نشر نی.
- نبوی، سید حسین؛ ارشاد، فرهنگ؛ و مصطفائی، سورن. (۱۳۹۹). مواجهه صاحبنظران ایرانی با نظریه «استبداد شرقی»، با نگاهی به ایران پیشامدرن. فصلنامه مطالعات فرهنگی و ارتباطات، ۱۸(۲)، ۱۱–۳۸.
- ولی، عباس. (۱۳۸۰). ایران پیش از سرمایهداری. ترجمه حسن شمسآوری. تهران: نشر مرکز.
- ویتفوگل، کارل آگوست. (۱۳۹۶). استبداد شرقی: بررسی تطبیقی قدرت تام. ترجمه محسن ثالثی. چاپ چهارم. تهران: نشر ثالث.
- هابرماس، یورگن. (۱۴۰۲). دگرگونی ساختاری حوزه عمومی: کاوشی در باب جامعه بورژوایی. ترجمه جمال محمدی. تهران: نشر افکار.



