
غلامرضا نوری پژوهشگر حوزه زیارت و گردشگری در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
اگر بپذیریم که «رواق کشوردوست» صرفاً محل برگزاری آیینهای سوگواری نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک مکان حافظه است، آنگاه پرسش مهمتری پیش روی ما قرار میگیرد؛ آیا این تجربه تنها مصداقی جدید از نظریههای موجود است یا آنکه میتواند خود منشأ تولید مفهومی تازه در سیاستگذاری فرهنگی ایران باشد؟
به نظر میرسد پاسخ دوم به واقعیت نزدیکتر است. دستکم در سنت ایرانی ـ اسلامی، رابطه میان «رخداد»، «مکان» و «زیارت» واجد منطقی است که با بسیاری از الگوهای رایج در ادبیات غربی تفاوت دارد. از همین رو، این یادداشت به عنوان یک پیشنهاد مفهومی، چارچوبی را با عنوان «الگوی ایرانی سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی» مطرح میکند؛ الگویی که میتواند مبنایی برای مطالعه، حفاظت و توسعه مکانهای حافظه در ایران باشد.
این الگو بر یک فرض بنیادین استوار است: در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، مکان مقدس پیش از آنکه محصول معماری باشد، محصول معناست و معنا پیش از آنکه در کالبد متجلی شود، در کنش اجتماعی مردم شکل میگیرد.
این گزاره، تفاوت اساسی این الگو با بسیاری از رویکردهای رایج در سیاستگذاری فرهنگی را نشان میدهد. در بسیاری از پروژههای یادمانی، سیاستگذار با این فرض آغاز میکند که ابتدا باید بنایی شاخص ساخته شود تا به مرور زمان به مکانی مهم تبدیل گردد. اما تجربههای تاریخی، بهویژه در سنت شیعی، مسیر دیگری را نشان میدهند؛ در این سنت، مردم با آیینهای خود، مکان را خلق میکنند و معماری، اگر لازم باشد، در مرحلهای بعد به تثبیت آن کمک میکند.
از این منظر، میتوان فرآیند شکلگیری مکانهای حافظه زیارتی را در قالب یک زنجیره مفهومی توضیح داد:
رخداد قدسی ← حافظه جمعی ← آیین اجتماعی ← زیارت ← مکان حافظه زیارتی ← سیاستگذاری و شبکه گردشگری زیارت
هر یک از این حلقهها، شرط تحقق حلقه بعدی است و حذف هر کدام، کل زنجیره را دچار اختلال میکند.
نخست؛ رخداد قدسی
نقطه آغاز این فرآیند، رخدادی است که جامعه آن را صرفاً یک حادثه تاریخی تلقی نمیکند، بلکه برای آن بار ارزشی، اخلاقی و هویتی قائل است. در فرهنگ شیعی، مفهوم شهادت دقیقاً چنین جایگاهی دارد. شهادت تنها پایان حیات یک شخصیت نیست؛ آغاز شکلگیری روایتی است که میتواند نسلهای آینده را نیز تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین، آنچه اهمیت دارد، صرف وقوع رخداد نیست، بلکه تفسیری است که جامعه از آن ارائه میدهد.
دوم؛ حافظه جمعی
هیچ رخدادی بدون تبدیل شدن به حافظه جمعی، ماندگار نمیشود. هالبواکس بهدرستی تأکید میکند که حافظه، محصول روابط اجتماعی است، نه صرفاً خاطرات فردی (Halbwachs, 1992). به همین دلیل، اگر جامعه رخدادی را در گفتوگوها، رسانهها، مناسک و روایتهای خود بازتولید نکند، آن رخداد به تدریج از حافظه عمومی حذف خواهد شد.
در تجربه کشوردوست، آنچه اهمیت دارد، استمرار روایت است. روایت، حافظه را از سطح خبر به سطح هویت ارتقا میدهد.
سوم؛ آیین اجتماعی
اینجاست که تفاوت اصلی الگوی پیشنهادی با بسیاری از نظریههای رایج آشکار میشود.
در این چارچوب، آیین نه پیامد مکان، بلکه علت شکلگیری آن است.
حضور مردم، قرائت دعا، عزاداری، روشن کردن شمع، قرائت قرآن، زیارت و تکرار مستمر این کنشها، به تدریج مکان را از یک فضای عادی شهری به فضایی با معنای مشترک تبدیل میکند.
در نظریه حافظه فرهنگی آسمن، آیین یکی از ابزارهای انتقال حافظه است (Assmann, 2011)، اما تجربه شیعی ایران نشان میدهد که آیین، تنها حافظ حافظه نیست؛ بلکه خود تولیدکننده مکان نیز هست.
چهارم؛ زیارت
به گمان نگارنده، این حلقه همان بخشی است که در بسیاری از نظریههای حافظه کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
در سنت شیعی، زیارت صرفاً حضور در یک مکان مقدس نیست؛ زیارت نوعی کنش اجتماعی، فرهنگی و معنوی است که از طریق آن، فرد خود را در امتداد یک روایت تاریخی قرار میدهد. زائر تنها مشاهدهگر نیست؛ او با حضور خود در بازتولید حافظه مشارکت میکند.
از همین رو، میتوان پیشنهاد کرد که در تحلیل تجربه ایرانی، زیارت به عنوان یک رسانه حافظه در نظر گرفته شود؛ رسانهای که حافظه را نه فقط منتقل، بلکه هر بار بازآفرینی میکند.
پنجم؛ مکان حافظه زیارتی
در این مرحله، مکان دیگر صرفاً محل وقوع یک رخداد نیست؛ بلکه به بخشی از هویت فرهنگی جامعه تبدیل شده است.
پیر نورا از «مکان حافظه» سخن میگوید، اما تجربه ایرانی نشان میدهد که برخی از این مکانها واجد ویژگی دیگری نیز هستند؛ آنها محل زیارت، آیین و بازتولید امر قدسیاند. از این رو، به عنوان یک پیشنهاد مفهومی، میتوان از اصطلاح «مکان حافظه زیارتی» استفاده کرد؛ مکانی که در آن، حافظه تاریخی، آیین دینی، زیارت و هویت اجتماعی در یک فرآیند زنده و پویا به یکدیگر پیوند میخورند.
این مفهوم ادعای جایگزینی نظریه نورا را ندارد، بلکه میکوشد آن را در بستر فرهنگ ایرانی ـ اسلامی توسعه دهد.
ششم؛ سیاستگذاری و شبکه گردشگری زیارت
اگر این فرآیند بهدرستی درک شود، پیامدهای آن برای سیاستگذاری فرهنگی بسیار گسترده خواهد بود.
در الگوی رایج، سیاستگذار معمولاً از زیرساخت آغاز میکند؛ یعنی ابتدا بنا، یادمان، خیابان، موزه یا مجموعهای فیزیکی طراحی میشود و سپس تلاش میشود با برگزاری برنامههای فرهنگی، آن مکان فعال شود.
اما الگوی ایرانی پیشنهادی، مسیر دیگری را پیشنهاد میکند:
ابتدا باید حافظه را شناخت؛ سپس آیین را تقویت کرد؛ بعد روایت را تثبیت نمود و در نهایت، کالبد را متناسب با حیات اجتماعی مکان سامان داد.
در این نگاه، معماری، پایان فرآیند است، نه آغاز آن.
به همین دلیل، موفقیت سیاستگذاری نه با تعداد ساختمانهای ساختهشده، بلکه با میزان تداوم حیات اجتماعی مکان سنجیده میشود.
از دل همین منطق، میتوان به بازتعریف گردشگری زیارت نیز اندیشید. گردشگری زیارت در این الگو، صرفاً جابهجایی زائران میان اماکن مقدس نیست؛ بلکه مشارکت در حافظه زنده یک جامعه است. مقصد سفر، تنها یک بنای تاریخی نیست، بلکه روایتی است که مردم همچنان آن را زندگی میکنند.
اگر این نگاه در سیاستگذاری فرهنگی ایران پذیرفته شود، «رواق کشوردوست» دیگر صرفاً یک نمونه منفرد نخواهد بود، بلکه میتواند به نخستین حلقه از شبکهای از مکانهای حافظه زیارتی تبدیل شود؛ شبکهای که در آن، مکانهای مرتبط با رخدادهای بزرگ تاریخ معاصر، در کنار زیارتگاههای تاریخی، بخشی از جغرافیای فرهنگی ایران را شکل دهند.
بدینترتیب، الگوی ایرانی سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی نه صرفاً یک پیشنهاد برای مدیریت یک مکان خاص، بلکه چارچوبی برای بازاندیشی در نسبت میان حافظه، هویت، شهر، آیین و زیارت است. این الگو بر این اصل استوار است که در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، مکان مقدس نه از دل کالبد، بلکه از دل کنش اجتماعی و معنای مشترک زاده میشود و سیاستگذاری موفق، آن است که این فرآیند طبیعی را بشناسد، حمایت کند و از تقلیل آن به یک پروژه صرفاً عمرانی بپرهیزد.



