
محمد بهزادی پژوهشگر حوزه تعاملات سیاسی فرامنطقه در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در نظام بینالملل امنیت و بقای هیچ دولتی بدون قدرت تضمین نمیشود. واقعگرایان بهویژه نظریهپردازان رئالیسم ساختاری و تهاجمی، بر این نکته تأکید دارند که آنارشی ذاتی روابط بینالملل، دولتها را به سمت خودیاری و انباشت قدرت سوق میدهد. جان مرشایمر در کتاب تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ با صراحت بیان میکند که قدرتهای بزرگ همیشه در پی افزایش سهم خود از قدرت هستند زیرا هیچ تضمین خارجی برای بقایشان وجود ندارد. کنت والتز نیز در نظریه سیاست بینالملل بقا را هدف اولیه دولتها در محیط آنارشیک میداند و منطق (کمک به خود) را نتیجه اجتنابناپذیر این ساختار می داند.
ایران و موقعیت ژئوپولوتیکی آن
ایران در موقعیتی ژئوپولیتیکی بینهایت حساس قرار گرفته است و در نقطه تلاقی خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و شرق مدیترانه،همچنین کنترل تنگه هرمز، دسترسی به منابع عظیم انرژی و قرار داشتن در قلب معادلات امنیتی جنوب غرب آسیا این کشور را بهطور دائمی در کانون توجه و رقابت قدرتهای بزرگ قرار داده است. از منظر واقعگرایان هر بازیگر عاقلی که در چنین محیطی قرار بگیرد، چارهای جز تقویت قدرت ملی و توان بازدارندگی ندارد تا از خود در برابر سلطه و نفوذ خارجی حراست کند.نظم امنیتی مورد نظر غرب در جنوب غرب آسیا و حمایت همهجانبه آمریکا از اسرائیل، این ضرورت را دوچندان کرده است. پس از پایان جنگ سرد ایدههایی مانند (خاورمیانه جدید) آشکارا در پی بازسازی منطقه به نفع نظم آمریکایی بودند. در چنین فضایی، هر قدرت منطقهای مستقل که بتواند موازنه قوا را برهم بزند، بهسرعت به عنوان تهدید تلقی میشود. از این رو، جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک بازیگر تجدید نظر طلب در منطقه جنوب غرب آسیا شناسایی می شود و تلاش ج.ا.ایران برای گسترش نفوذ منطقهای و تقویت توان دفاعی را باید پاسخی ساختاری به شرایط محیطی دانست، نه صرفاً یک انتخاب ایدئولوژیک.
تجربه تاریخی، آیینه عبرت
تاریخ معاصر ایران این واقعیت را بارها به تلخی نشان داده است که عدم تولید قدرت میتواند چگونه موجب تجاوز و تحقیر ایرانیان شود. برای مثال در زمان احمد شاه قاجار و دربازه جنگ جهانی اول، علیرغم اعلام بیطرفی، ایران از مداخله قدرتها در امان نماند.
یرواند آبراهامیان درکتاب ایران بین دو انقلاب تصویر روشنی از اشغال و کشتار مردم ایران، ناامنی گسترده، قحطی ویرانگر و فروپاشی اقتصادی آن دوره ترسیم میکند. همچنین در زمان پهلوی اول و در جنگ جهانی دوم نیز داستان تکرار شد و بیطرفی ایران دوباره ناکارآمد بود و ایران اشغال گردید و رضاشاه بشکل تحقیر آمیزی برکنار شد.
این دو تجربه بهروشنی اثبات کرد که در نظام بینالملل، بیطرفی بدون پشتوانه قدرت، بیش از آنکه تضمین امنیت باشد، دعوتنامهای برای دخالت بیگانگان است. البته ظهور رضاخان خود محصول همین معادلات بود. بسیاری از مورخان بر این باورهستند که او با رضایت و حمایت بریتانیا به قدرت رسید تا ثبات مورد نظر لندن در ایران برقرار شود. اما به محض آنکه تلاش کرد با نزدیک شدن به آلمان، نوعی موازنه در برابر نفوذ بریتانیا ایجاد کند، متفقین او را کنار گذاشتند. این ماجرا نشان داد که حتی متحدین نزدیک قدرتهای بزرگ جهانی نیز تنها تا زمانی حمایت میشوند که کاملاً در چهارچوب منافع آنها بمانند. و ضعف مشروعیت اجتماعی حکومت پهلوی اول نیز در لحظه بحران، هیچ پشتوانه مردمی برای بقایش ایجاد نکرد.و او به خواسته قدرت های بزرگ تن داد و سپس محمدرضا پهلوی در دهههای نخست سلطنت، خود را در تنگنای نفوذ و تحقیر خارجی میدید. عباس میلانی در کتاب نگاهی به شاه به تفصیل نشان میدهد که شاه برای تثبیت موقعیت خود، به تقویت ارتش، خرید تسلیحات مدرن و پیگیری فناوری هستهای روی آورد. اما همین تلاش برای تبدیل ایران به یک قدرت منطقهای مستقل، با نگرانی و سنگاندازی غرب مواجه شد. غرب آماده پذیرش قدرتی نبود که بتواند معادلات منطقه را به چالش بکشد. از سوی دیگر، ضعف عمیق پایه اجتماعی حکومت پهلوی دوم ، مانع شد که این پروژه تقویت قدرت به صورت پایدار و ریشهدار به ثمر بنشیند.
جمهوری اسلامی و منطق سخت قدرت
پس از انقلاب اسلامی نیز جمهوری اسلامی در برهههای مختلف تلاش کرد از راه تعامل و مذاکره و از همکاریهای منطقهای تا برجام، تنشها با غرب را کاهش دهد. اما خروج آمریکا از برجام و تداوم سیاست فشار حداکثری، این واقعیت تلخ را برجسته کرد که مشکل اصلی غرب، نه صرفاً با برخی رفتار ها و سیاستهای ایران، بلکه با سطح استقلال و قدرت این کشور است. در منطق واقعگرایان، قدرتهای بزرگ معمولاً فقط با بازیگرانی که توان بازدارندگی واقعی و ظرفیت تحمیل هزینه دارند، به تعامل برابر تن میدهند ودر این میان، قدرت نظامی و درنهایت بازدارندگی هستهای به موضوعی راهبردی تبدیل میشود. والتز و بسیاری از واقعگرایان معتقدند که سلاح هستهای، به دلیل هزینه وحشتناک تقابل، احتمال جنگ مستقیم میان قدرتها را به شدت کاهش میدهد و برای کشوری در محیط تهدیدآمیز، حرکت به سمت ظرفیت بازدارندگی هستهای حتی در چارچوب دکترین صرفاً دفاعی از منظر بقا، کاملاً قابل درک و مشروع است. در این نگرش، فناوری هستهای دیگر یک مسئله فنی یا انرژیمحور صرف نیست بلکه بخشی جداییناپذیر از معادله توازن قدرت محسوب میشود.با این حال، قدرت ملی فراتر از بعد نظامی است. نکته ای که پهلوی دوم نسبت به آن بی اهمیت بود و نتیجه این بی اهمیتی ،انقلاب ۵۷ بود.
هانس مورگنتا قدرت را مجموعهای از عوامل نظامی، اقتصادی، صنعتی، علمی، فرهنگی و روحیه ملی میداند. اقتدار پایدار تنها زمانی شکل میگیرد که این اجزا به صورت همافزا تقویت شوند. اقتصادی شکننده و وابسته، حتی در سایه ارتش قوی، در بلندمدت کشور را آسیبپذیر خواهد کرد.
تجربه چین در این زمینه بسیار حائز اهمیت است. چین ابتدا با تثبیت پایه نظامی_سیاسی و دستیابی به بازدارندگی هستهای، امنیت خود را تأمین کرد و سپس با تمرکز بر تعامل حداکثری با جهان، توسعه اقتصادی، فناوری پیشرفته و زیرساخت، به قدرتی رسید که جهان چارهای جز پذیرش و تعامل جدی با آن نداشت. این مسیر نشان میدهد که در روابط بینالملل، احترام و تعامل برابر بیشتر محصول قدرت است تا اصول اخلاقی یا حقوقی.
نتیجهگیری:
تجربه تاریخی ایران از قاجار تا امروز یک درس مهم و گرانقیمت دارد. موقعیت ژئوپولیتیکی ایران، بدون قدرت ملی کافی، به عرصه رقابت و نفوذ بیگانگان تبدیل میشود. از منظر واقعگرایی جمهوری اسلامی ایران برای دستیابی به توسعه پایدار و پیشرفت واقعی، ناگزیر است ابتدا در حوزههای نظامی، سیاسی و بهویژه بازدارندگی هستهای به سطحی از توانمندی برسد که جایگاهش در نظام بینالملل تثبیت شود و سپس با تقویت بعد مردم سالاری حاکمیت و همزمان با تقویت قدرت اقتصادی، علمی و فناورانه نیز ضروری است تا ایران به بازیگری مستقل و تأثیرگذار بدل شود که دیگر قدرتها مجبور به پذیرش و معامله جدی با آن باشند.تولید قدرت در این معنا انتخاب نیست بلکه الزام بقا و استقلال است. عبرتی تاریخی که ایران بارها با هزینه سنگین آن را آزموده است.



