اسلایدریادداشتها

نزاع تمدنی میان ایران و غرب: یک روایت فلسفی و تاریخی

سید رضا حسینی پژوهشگر حوزه مشارکت سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت: 

 

نزاع تمدنی میان ایران و غرب را نمی‌توان صرفاً حاصل رقابت‌های سیاسی دوران معاصر دانست؛ این نزاع ریشه در دو تاریخ متفاوت، دو خودآگاهی تمدنی متمایز و دو دستگاه معرفتی دارد که در طی قرون شکل گرفته‌اند. مواجهه ایران و غرب زمانی آغاز نشد که توپ‌های روسی به مرزهای ایران رسیدند یا قدرت‌های اروپایی در قرن نوزدهم فشار سیاسی وارد کردند؛ بلکه این مواجهه در لایه‌های عمیق‌تر تاریخِ اندیشه قرار دارد، جایی که ایران حامل سنتی دیرینه از حکمت، عرفان و معنابخشی کیهانی بود و غرب در مسیر برآمدن مدرنیته به سوی نوعی عقلانیت ابزارمند، انسان‌محور و سکولار حرکت می‌کرد. از همین نقطه است که تفاوت‌ها نه فقط در ساحت سیاست، بلکه در ساحت وجودشناسی، معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی رخ می‌نمایند. بنابراین نبردکنونی میان ایران و آمریکا را باید تنها یک ظاهر از یک نبرد تمدنی عمیق‌تر و اساسی‌تر دانست.

تمدن ایرانی طی هزاران سال بر پیوستگی تاریخی بی‌وقفه‌ای استوار بوده است. این پیوستگی چیزی فراتر از استمرار سیاسی است؛ نوعی «حافظه وجودی» است که از شاهنامه تا مثنوی، از حکمت خسروانی تا فلسفه ملاصدرا، درون فرهنگ ایرانی حرکت می‌کند و انسان را نه گسسته از جهان، بلکه در نسبتی درونی و معنوی با آن می‌بیند. این جهان‌بینی مبتنی بر مراتب وجود، معنا و اتصال به امر قدسی است؛ امری که هنری کربن آن را «جهان میانجی» یا «عالم مثال» می‌نامید و آن را شاخصه اصلی تفکر ایرانی – اسلامی معرفی می‌کرد. در چنین دستگاهی، انسان موجودی است که معنا را کشف می‌کند، نه می‌سازد؛ و جهان صرفاً جسم بی‌روح یا موضوع تسلط نیست، بلکه ساحت ظهور حقیقت است.

در مقابل، تمدن غربی (به‌ویژه از رنسانس به بعد) به سوی نوعی انسان‌محوری و عقلانیت ابزاری حرکت کرد. دکارت، کانت، بیکن و پس از آن عقلانیت علمی عصر روشنگری نوعی «سوژه خودبنیاد» را بنا نهادند؛ سوژه‌ای که جهان را ابژه می‌کند، آن را به مثابه ماده خام برای شناخت و تصرف می‌بیند و معنا را نه کشف‌شدنی بلکه برساختنی می‌انگارد. اینجا همان نقطه گسست معرفتی عمیق است. در سنت ایرانی معنا پیشینی است، در غرب مدرن معنا مؤخر و وابسته به انتخاب انسان. بنابراین می‌توان چنین بیان کرد که جهان غربی پس از سکولاریزاسیون درون «افق درون‌ماندگار[1]» قرار گرفت، درحالی‌که ایران همچنان در افقی قدسی‌شده به جهان می‌نگرد و «افقی برون‌ماندگار» دارد. این تفاوت بنیادین در تلقی از جهان و انسان، هسته اصلی نزاع تمدنی را تشکیل می‌دهد.

این گسست معرفتی به‌طور طبیعی در فلسفه تاریخ نیز ظاهر می‌شود. غرب در روایت هگلی و بعدها در خوانش‌هایی مانند فوکویاما، تاریخ را مسیر خطی تکامل عقلانی و نهایتاً رسیدن به الگوی دولت مدرن لیبرالی می‌بیند. در این نگاه، تمدن‌های غیرغربی مراحل ناتمام یا در حال گذارند. ایران، اما تاریخی را تجربه کرده که در آن «معنا» و «روح جمعی» بیش از تکامل خطی تعیین‌کننده‌اند. تاریخ در سنت ایرانی بیشتر گشتار و تحول است تا پیشرفت خطی؛ بیشتر ظهور و افول ساحت‌های معنوی است تا عبور از مراحل تمدنی از پیش‌تعریف‌شده. ملاصدرا تاریخ را حرکتی جوهری در ساحت وجود می‌فهمد، نه فرآیند مادی و اجتماعی صرف؛ عرفای ایرانی نیز تاریخ را بستری برای تجلی و پوشیدگی حقیقت می‌دیدند، نه مسیر تکامل ساختارهای حقوقی. این تفاوت در تلقی از زمان و تاریخ سبب می‌شود که پروژه غربی‌سازی در جهان ایرانی صرفاً یک فرآیند سیاسی تلقی نشود، بلکه نوعی «تحمیل تله‌ئولوژی بیگانه» به‌شمار رود.

در سطح هویتی، ایران و غرب حامل دو پروژه متفاوت‌اند. ایران یک «دولت– تمدن» است؛ مفهومی که من برای توصیف تمدن‌هایی با حافظه تاریخی عمیق و فرهنگ پیوسته به‌کار می‌برم. هویت ایرانی بر سه لایه تاریخی، ادبی – زبانی و معنوی بنا شده است: ایران باستان و مفهوم داد، میراث اسلامی و تجربه ذوقی – عرفانی و زبان فارسی به‌عنوان حامل اصلی حافظه تمدنی. در مقابل، هویت غربیِ دوران مدرن مبتنی بر فردگرایی، آزادی فردی، حاکمیت قانون و عقلانیت علمی است. وقتی این دو پروژه هویتی در عصر جهانی‌شدن به یکدیگر می‌رسند، طبیعی است که هر دو نسبت به دیگری حساس شوند. جهانی‌شدن در عمل نوعی «جهانی‌شدن غربی» بوده است؛ بنابراین بسیاری از تمدن‌های شرقی از جمله ایران خود را در برابر موجی از ارزش‌ها، نهادها و روایت‌هایی می‌بینند که داعیه جهان‌شمولی دارند. اینجاست که نزاع تمدنی شدت می‌گیرد: هنگامی که یک تمدن خود را جهان‌شمول بداند، دیگری به‌طور طبیعی نقش دفاعی و بازاندیشانه می‌گیرد.

اما مسئله فقط دفاع نیست؛ ایران طی دو قرن اخیر همواره تلاش کرده میان سنت تاریخی و مدرنیته غربی پیوندی نو بسازد. برخی متفکران ایرانی (از اقبال و شایگان تا نصر) این تلاش را نه امری ساده، بلکه پروژه‌ای پیچیده توصیف کرده‌اند: پروژه ساختن «مدرنیته بدیل» یا «مدرنیته‌ای معنابنیاد» که می‌کوشد علم جدید را بپذیرد ولی در جهان‌بینی قدسی ادغامش کند؛ همین تلاش نشان می‌دهد که نزاع تمدنی هرگز به معنای نفی کامل دیگری نیست؛ بلکه به معنای مواجهه‌ای عمیق است که در آن هر تمدنی می‌کوشد حدود و ثغور معنای خود را دوباره تعریف کند.

بنابراین، نزاع تمدنی میان ایران و غرب در اصل نزاع دو فهم از جهان است: یکی جهان را شبکه‌ای از معنا و مراتب وجود می‌بیند؛ دیگری آن را مجموعه‌ای از قوانین فیزیکی و عرصه عمل سوژه خودمختار. یکی تاریخ را روایت ظهور معنا می‌داند؛ دیگری آن را روند تکامل ساختارهای انسانی. یکی هویت را ریشه‌دار در حافظه طولانی تمدنی می‌بیند؛ دیگری آن را بر مبنای فردیت و قرارداد اجتماعی می‌فهمد. به همین دلیل، نزاع ایران و غرب را نمی‌توان با تغییرات سیاسی یا توافقات کوتاه‌مدت حل‌وفصل کرد، زیرا این نزاع ریشه در اعماقِ لایه‌های معرفتی و هویتی دارد.

[1] «درون‌ماندگاری» یعنی این‌که انسان و جهان را فقط در چارچوب همین دنیای مادی و قابل‌مشاهده توضیح بدهیم، بدون ارجاع به امر قدسی، ماوراء یا حقیقتی بیرون از جهان مادی.

 

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا