اسلایدرمدیریت عمومی و زمامدارییادداشتها

چرا فهم ایران برای قدرت‌های خارجی دشوار است؟

مصطفی حیدری پژوهشگر حوزه نظام اداری در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

مصطفی حیدری پژوهشگر حوزه نظام اداری در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

در ۹ اسفند 1404، آمریکا و اسرائیل با ادعای تغییر نظام سیاسی به ایران حمله کردند اما این اقدام در شرایطی صورت گرفت که فهمی دقیق از ساختار اجتماعی، هویتی و منابع تاب‌آوری سیاسی ایران وجود نداشت. هرگونه ارزیابی راهبردی درباره ایران، اگر مبتنی بر شناخت نظام‌مند از ساختار اجتماعی، نهادهای سیاسی و منابع تاب‌آوری اجتماعی سیاسی آن نباشد، به احتمال زیاد به خطای محاسباتی در برآورد رفتار و واکنش‌های راهبردی منتهی خواهد شد. مسئله صرفاً سنجش شاخص‌های قدرت سخت مانند شمار سامانه‌های موشکی، توان هوایی یا ظرفیت‌های نظامی نیست؛ بلکه مسئله اساسی، درک این واقعیت است که ایران را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک واحد جغرافیایی یا یک دولت متعارف در چارچوب الگوی کلاسیک دولت ملت تحلیل کرد. ایران در عمل یک سامانه پیچیده هویتی و نهادی است که از برهم‌کنش هویت دینی، ملی‌گرایی ایرانی، انسجام نهادی سیاسی و حافظه تاریخی تمدنی شکل گرفته و همین ترکیب، الگوهای رفتار و مقاومت آن را در شرایط بحران و تعارض شکل می‌دهد. به همین دلیل، هر طرحی که بخواهد با الگوی فشار بیرونی، حمله محدود یا جنگ فرسایشی، رفتار ایران را به‌سرعت دگرگون کند، باید پیش از هر چیز به این پرسش پاسخ دهد که با چه نوع جامعه و چه نوع نظام تصمیم‌گیری مواجه است.
در این میان، دو مؤلفه در فهم ایران اهمیتی تعیین‌کننده دارند. نخست، عنصر شیعی‌بودن جامعه و نقش رهبری دینی-سیاسی در ساختار حکمرانی است. در ایران، نسبت دین و سیاست صرفاً یک سازوکار حقوقی یا تشریفاتی نیست؛ بلکه بخشی از منطق مشروعیت، انسجام و جهت‌دهی اجتماعی به شمار می‌رود. ایران کشوری عمدتاً شیعه است و این فقط یک برچسب مذهبی نیست؛ در بزنگاه‌های بحرانی، تشیع می‌تواند به زبانِ جمعیِ مقاومت تبدیل شود. در سنت شیعی، مفاهیمی مثل «شهادت» و روحیه شهادت‌طلبی بخشی از فرهنگ عمومی و روایت تاریخی است. این به معنای جنگ‌طلبی یا نفی عقلانیت نیست؛ بلکه یعنی در شرایط تهدید، بخشی از جامعه می‌تواند «ایستادگی» را یک ارزش اخلاقی و هویتی بداند، نه صرفاً یک انتخاب سیاسیِ کوتاه‌مدت. درک این نکته ضروری است که این عناصر در لحظات بحرانی می‌توانند به سرمایه اجتماعی و انگیزه سیاسی تبدیل شوند. از همین رو، هر بازیگری که تصور کند فشار بیرونی یا ضربه نظامی لزوماً به فروپاشی اراده جمعی منجر می‌شود، با نتیجه‌ای معکوس روبه‌رو می‌شود.
دومین مؤلفه، ملی‌گرایی ایرانی است؛ مؤلفه‌ای که گاه در تحلیل‌های بیرونی دست‌کم گرفته می‌شود. جامعه ایران ممکن است در حوزه‌های مختلف دچار تنوع دیدگاه، اختلاف سیاسی یا شکاف نسلی باشد، اما در برابر تهدید خارجی، حس تعلق ملی همچنان عاملی مهم در همبستگی است. تجربه تاریخی نشان داده است که مداخله بیرونی، به‌جای تضعیف صرفِ انسجام داخلی، می‌تواند نوعی بازآرایی هویتی ایجاد کند و بخش‌های مختلف جامعه را حول دفاع از کشور به هم نزدیک‌تر سازد. به‌عنوان نمونه‌ در جنگ دوازده روزه، فارغ از اختلاف سلیقه‌ها، بخشی قابل توجه از جامعه با یک حس مشترک ملی به صحنه نگاه کردند و از زاویه «دفاع از ایران» موضع گرفتند. بنابراین، هر سناریویی که بر شکاف‌افکنیِ سریع و فروپاشی درون‌زا حساب باز کند، اگر وزن ملی‌گرایی ایرانی را نادیده بگیرد، از ابتدا با برآوردی ناقص آغاز کرده است.
در طرف مقابل اگر تاریخ جنگ افروزی آمریکا را مرور کنیم در میابیم که از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، ارتش آمریکا در هیچ نبرد مهمی پیروز نشده، بااین‌حال، همچنان درگیر جنگ‌های تازه می‌شود و هر سال بودجه‌اش را افزایش می‌دهد. حتی در جنگ جهانی دوم هم، پیروزی‌اش بدون کمک گسترده دیگر کشورها ممکن نبود. در ویتنام، عراق، افغانستان، سوریه، سومالی و ده‌ها میدان نبرد دیگر، یا عقب‌نشینی کرده یا عملاً شکست خورده؛ از اواخر دهه ۱۹۷۰ به این سو، دولت‌های مختلف آمریکا با تفاوت در لحن و تاکتیک، یک فرض تقریباً مشترک را دنبال کرده‌اند: اینکه می‌توان با ابزار قدرت سخت، ترتیبات سیاسی منطقه را مطابق اهداف واشنگتن بازچینی کرد. اما کارنامه این رویکرد، بیش از آنکه حکایت از موفقیت داشته باشد، نشان‌دهنده محدودیت ذاتی قدرت نظامی در تحقق اهداف سیاسی پیچیده است. از منظر مدیریتی، مهم‌ترین درس این تجربه آن است که برتری عملیاتی با موفقیت راهبردی یکی نیست. ممکن است یک قدرت خارجی در سطح تاکتیکی توان ضربه‌زدن، اخلال، ترور هدفمند یا اعمال فشار مستمر داشته باشد؛ اما این به‌خودی‌خود به معنای توانایی در تحمیل نتیجه سیاسی مطلوب نیست. تاریخ مداخلات آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بارها نشان داده که فاصله میان «توان درگیری» و «توان حل مسئله» فاصله‌ای بزرگ است. در بسیاری از میدان‌ها، هزینه‌های هنگفت انسانی، مالی و اعتباری صرف شد، اما دستاورد نهایی یا پایدار نماند یا اساساً با اهداف اولیه فاصله داشت. از این رو، در ارزیابی هر تقابل جدید باید میان «ایجاد خسارت» و «تحقق پیروزی سیاسی» تفکیک قائل شد. اتکا به برتری هوایی، حملات نقطه‌ای و عملیات ایذایی می‌تواند خسارت وارد کند و هزینه‌های طرف مقابل را افزایش دهد، اما در اغلب موارد برای ایجاد تغییر پایدار در رفتار یک نظام سیاسی ریشه‌دار کافی نیست؛ به‌ویژه در مورد کشوری بزرگ، پرجمعیت و دارای ساختار نهادی چندلایه مانند ایران. به همین دلیل، در ادبیات مطالعات راهبردی تأکید می‌شود که صرف برتری در ابزارهای نظامی لزوماً به تحقق نتایج سیاسی پایدار منجر نمی‌شود (Freedman, 2013).
از این منظر، مسئله اصلی در تحلیل راهبردی ایران صرفاً سنجش شاخص‌های قدرت سخت مانند توان موشکی یا هوایی نیست، بلکه فهم ساختار اجتماعی و منابع تاب‌آوری سیاسی اجتماعی آن است. نادیده گرفتن این ابعاد می‌تواند به خطاهای محاسباتی در برآورد آستانه تحمل جامعه، الگوی واکنش اجتماعی و مدت اثرگذاری فشار منجر شود. چنین خطاهایی به وضعیتی می‌انجامد که در آن افزایش فشار و مداخله نه‌تنها به تحقق هدف سیاسی نمی‌انجامد، بلکه بازیگر مداخله‌گر را در چرخه‌ای از هزینه‌های فزاینده و اهداف دست‌نیافتنی گرفتار می‌کند.
منابع
Freedman, Lawrence. 2013. Strategy: A History. Oxford: Oxford University Press.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا