اسلایدرمصاحبه و گفتگو

از اقتصاد تا جنگ؛ بازخوانی تحولات قدرت در جهان امروز

مصاحبه با دکتر محمد خوش چهره؛ عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

مصاحبه با دکتر محمد خوش چهره؛ عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

 

سوال: لطفا یک تحلیل از وضعیت عمومی کشور، منطقه و جهان ؛ مخصوصاً با تأکید بر حوزه‌های اقتصادی و فرصت‌هایی که پیش آمده بفرمایید.

وضعیت کنونی کشور، منطقه و جهان به‌گونه‌ای معنادار به یکدیگر گره خورده است. بسیاری از تصمیمات داخلی کشور امروز پیامدها و تبعاتی در سطح منطقه‌ای و حتی جهانی پیدا کرده‌اند. به تبع آن، فعل‌وانفعالاتی که در منطقه در حال رخ دادن است و از نوعی جنگ تمام‌عیار در حوزه‌های مختلف، به‌ویژه حوزه نظامی، حکایت دارد، با همان اهداف و نیت‌ها، اما در ابعادی بسیار وسیع‌تر و گسترده‌تر از جنگ دوازده‌روزه پیشین، در جریان است.

برای اهل فن و کسانی که نگاهی جامع و استراتژیک به روندها و تحولات دارند، این مقطع را باید یک دوره تاریخی دانست. رویدادهای اخیر موجب شده است تأثیرات و پیامدهای گسترده‌ای در عرصه مناسبات مختلف، از جمله مناسبات نظامی و اقتصادی، شکل بگیرد. نظام سیاسی حاکم بر جهان که لیبرالیسم اقتصادی بر آن سیطره دارد نیز به‌شدت در حال دگرگونی و نوعی پوست‌اندازی است.

این تحولات با شیطنت شیاطینی در حال رقم خوردن است که در رأس قدرت‌های جهانی قرار گرفته‌اند. در رأس این جریان، آمریکا و همیارانش، از جمله کشورهایی مانند آلمان، انگلیس و فرانسه، و همچنین دنباله‌های منطقه‌ای آن‌ها قرار دارند. در واقع، تنظیم‌کننده و تحریک‌کننده اصلی این فعل‌وانفعالات، رژیم غاصب و تمامیت‌خواه صهیونیستی است که در پوشش یهودیت این اقدامات را دنبال می‌کند. خوشبختانه فضایی فراهم شده است که بسیاری از افراد و افکار عمومی به ابعاد افراطی و ماهیت این نظام بیش از گذشته پی می‌برند.

سلطه این نظام در حوزه نظامی به‌شدت حساب‌شده و برنامه‌ریزی‌شده بوده و در این مسیر از ابزارهای پیچیده و شیطانی خود بهره گرفته است. این نظام عملاً عناصر اصلی قدرت جهانی را ــ که در رأس آن‌ها ایالات متحده قرار دارد ــ در اختیار و تحت نفوذ خود گرفته است. به تعبیر ساده‌تر، می‌توان گفت جهان تا حد زیادی به بازیچه دست صهیونیسمی تبدیل شده که تمرکز اصلی آن در ساختار قدرت آمریکا قرار دارد. این موضوع از یک‌سو با پرونده‌ها و مباحثی همچون «اپستین» و جزیره او، و از سوی دیگر با نقش و نفوذ «آیپک» ارتباط مستقیم دارد و نشان می‌دهد که این شبکه مناسبات چگونه شکل گرفته و تثبیت شده است. در چنین چارچوبی، بسیاری از زمامداران و عناصر سیاسی که قدرت را در اختیار دارند، از ابتدا در فرآیند گزینش و تحت پوشش این جریان قرار گرفته‌اند.

این پدیده شاید برای برخی از اهل فن و تحلیلگران روشن و قابل درک بوده باشد، اما بخش قابل توجهی از نخبگان سیاسی و اجتماعی در حوزه‌های مختلف نسبت به آن بیگانه یا کم‌اطلاع بودند. با این حال، در سال‌های اخیر به‌تدریج و لایه‌به‌لایه در حال آشکار شدن است که این جریان چگونه توانسته نظام‌های تصمیم‌گیری در حوزه‌های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نظامی را تا حد زیادی به ملعبه دست خود تبدیل کند.

خوشبختانه در ایران نیز نشانه‌هایی دیده می‌شود که برخی افراد و گروه‌ها به تدریج با ابعاد این موضوع آشنا می‌شوند. این جریان از همان ابتدا به شناسایی چهره‌های مستعد و دارای ظرفیت نخبگی در دانشگاه‌های معتبر جهان ــ مانند هاروارد، برکلی و دیگر دانشگاه‌های طراز اول ــ می‌پردازد. این افراد معمولاً از ضریب هوشی بالا و توانمندی‌های علمی و مدیریتی قابل توجهی برخوردارند. سپس بخشی از آن‌ها به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم جذب شده و تحت پوشش این شبکه قرار می‌گیرند تا در مراحل بعدی به‌عنوان مدیران اجرایی، سیاستمداران، اعضای کنگره، نمایندگان مجالس و دولتمردان مورد استفاده و بهره‌برداری قرار گیرند.

در چنین فضای شیطانی و حساب‌شده‌ای، نتیجه آن می‌شود که در کنگره آمریکا، در اوج جنایت‌هایی که در غزه در حال وقوع است، هنگامی که نتانیاهو سخنرانی می‌کند، بخش قابل توجهی از نمایندگان به‌صورت هماهنگ و سازمان‌یافته از جای خود برمی‌خیزند و او را تشویق و تأیید می‌کنند. با نگاهی دقیق‌تر روشن می‌شود که بسیاری از این افراد عملاً بازیچه دست یک جریان سازمان‌یافته هستند. چندی پیش نیز جیمی کارتر که در سن صدسالگی درگذشت، به‌گونه‌ای به این واقعیت اشاره کرد و گفت نمایندگان کنگره لزوماً عناصر کاملاً مردمی و آزاد در تصمیم‌گیری نیستند، هرچند تلاش می‌کرد این موضوع را با احتیاط و در لفافه بیان کند. در واقع این نمایندگان تحت نوعی سانترالیسم و شبکه هدایت قرار دارند که در پشت آن، «آیپک» و مجموعه‌ای از نهادهای مشابه نقش‌آفرینی می‌کنند.

شیوه کنترل و هدایت این نمایندگان نیز مبتنی بر تحلیل‌های دقیق رفتاری از آن‌هاست؛ روشی شبیه همان کاری که جاسوسان سازمان‌های اطلاعاتی مانند سی‌آی‌ای و موساد در گذشته درباره شاه انجام می‌دادند. آن‌ها علایق، ویژگی‌های شخصیتی، جاه‌طلبی‌ها و نقاط قابل استفاده افراد را به‌دقت بررسی می‌کردند تا بدانند از چه اهرم‌هایی می‌توان برای جهت‌دهی به تصمیم‌گیری‌ها و القای خواسته‌های خود بهره گرفت. به نظر می‌رسد امروزه نیز رویکردی مشابه در قبال برخی عناصر سیاسی در آمریکا به کار گرفته می‌شود.

از جمله استثناهایی که در این چارچوب مطرح می‌شود، جان اف. کندی است که تا حدی از استقلال برخوردار بود. گفته می‌شود زمانی که این جریان احساس کرد او در پی محدود کردن نفوذ افراطی صهیونیسم در ساختارهایی مانند سی‌آی‌ای است ــ موضوعی که در قالب اختلافات پیرامون برنامه هسته‌ای اسرائیل و کنترل آن نیز مطرح می‌شد و به‌نوعی استقلال آمریکا را به چالش می‌کشید ــ زمینه‌های حذف او فراهم شد. هرچند پرونده ترور کندی هنوز به‌طور کامل افشا نشده است، اما در برخی روایت‌ها ردپای جریان صهیونیسم در آن مورد اشاره قرار گرفته است.

این جریان تلاش می‌کند عناصر مورد نظر خود را در رده‌های بالای قدرت مستقر کند و این روند از منظر بسیاری بسیار خطرناک تلقی می‌شود، زیرا همین الگو در کشورهای دیگر نیز به کار گرفته می‌شود. برای مثال، درباره برخی چهره‌های منطقه‌ای مانند محمد بن‌سلمان نیز چنین تحلیل‌هایی مطرح شده است. در این چارچوب، به سخنی از امام خمینی اشاره می‌شود که گفته بود این جریان بذرهایی را می‌کارد و با صبر و حوصله منتظر می‌ماند؛ گاه سی سال یا پنجاه سال صبر می‌کند تا در زمان مناسب آن‌ها را در جهت منافع خود به کار گیرد. بر اساس این نگاه، افرادی مانند بن‌سلمان اگرچه در ظاهر حاکمان و تصمیم‌گیران آن کشورها هستند، اما پیش‌تر روی آن‌ها کار شده و نقاط ضعفی در اختیار این شبکه قرار دارد؛ موضوعی که در برخی افشاگری‌های مرتبط با جزیره اپستین نیز به آن اشاره شده است. در چنین شرایطی، اگر این افراد از فرمان‌برداری سر باز زنند، امکان افشا، تخریب سیاسی و حتی حذف آن‌ها وجود خواهد داشت.

از این رو، امروز مشاهده می‌شود که عربستان از منظر زمامداری واقعی، دیگر صرفاً «عربستان» به معنای یک ساختار مستقل نیست؛ بلکه در عمل به فردی مانند بن‌سلمان تقلیل یافته است؛ فردی که دارای نقاط ضعف مشخصی است و در مقاطع و موقعیت‌های خاص می‌توان از او بهره‌برداری کرد.

در مقطع کنونی، آنچه رخ داد تا حد زیادی ناشی از تفاوت در شیوه‌های رفتاری بود. شیوه رفتاری جریان صهیونیسم ــ که در این دوره تجلی بارز آن را می‌توان در نتانیاهو دید ــ بیشتر به رویکردی افراطی و شتاب‌زده شباهت دارد؛ رویکردی که به تعبیر عامیانه با شعار «بزن بریم» و بدون درنگ و تأمل پیش می‌رود. روش‌هایی که در این چارچوب به کار گرفته می‌شود، شباهت زیادی با همان الگوهای فاشیستی دارد که جهان پیش‌تر در قالب نازیسم آلمان و رفتارهای هیتلر تجربه کرده بود.

هیتلر، با وجود آنکه به‌شدت ضدیهود بود، با ویژگی‌ها و خصلت‌های برخی گروه‌های افراطی در میان آنان آشنایی داشت؛ گروه‌هایی که از نگاه او در عرصه‌های اقتصادی و فرهنگی اخلال ایجاد می‌کردند و در کنار آن، انحرافات مذهبی و رفتاری نیز در میانشان دیده می‌شد؛ مسائلی که در برخی روایت‌ها، نمونه‌هایی مانند ماجرای جزیره اپستین به‌عنوان مصادیقی از آن مطرح شده است. در چنین برداشت‌هایی گفته می‌شود که این جریان‌ها شیطان را به‌عنوان نماد و تجلی قدرت می‌نگرند و معتقدند هرچه قربانی بیشتری در این مسیر داده شود، قدرت بیشتری شکل می‌گیرد. بر اساس این نگاه، چون خود را «قوم برگزیده» می‌دانند، استفاده از هر ابزاری را برای رسیدن به هدف مجاز می‌شمارند.

هیتلر جمله معروفی دارد که من در دوران دانش‌آموزی در کتاب «ظهور و سقوط رایش سوم» اثر ویلیام شایرر ــ که به تشریح رخدادهای جنگ جهانی دوم می‌پردازد ــ با آن مواجه شدم. در پشت جلد کتاب جمله‌ای بسیار معنادار از هیتلر نقل شده بود: «اصلاً مهم نیست؛ وقتی ما فاتح شویم، دیگر کسی در این باره از ما سؤال نخواهد کرد.»

منطق این جمله آن بود که بر مبنای قدرت پیش بروید؛ حمله کنید، بکشید و نابود کنید؛ آنچه اهمیت دارد پیروزی است. اگر پیروز شوید، دیگر پرسشی باقی نمی‌ماند. در چنین منطقی، اگر غزه قتل‌عام شود یا کشوری نابود گردد، پس از پیروزی دیگر کسی پرسش نخواهد کرد.

مشکلی که در مورد ترامپ در ارتباط با ایران پیش آمد نیز تا حدی به همین نگاه بازمی‌گشت. او به قدرت خود بیش از اندازه باور پیدا کرده بود و نوعی خودشیفتگی و خودکامگی باعث شد به واقعیت‌های میدانی که بسیاری از کارشناسان و اهل فن در نهادهایی مانند سی‌آی‌ای و پنتاگون به او گوشزد کرده بودند، توجه نکند. تصور او این بود که «اهمیتی ندارد؛ ما حمله می‌کنیم، ایران را نابود و تجزیه می‌کنیم.» این باوری بود که گفته می‌شود جریان صهیونیسم در پشت صحنه به او القا کرده بود.

اما در ادامه مشخص شد که آن گزاره مطلق ــ «مهم نیست؛ وقتی فاتح شدید کسی از شما سؤال نخواهد کرد» ــ خود با تردید و چالش مواجه شده است. به بیان دیگر، منطقی که تا امروز بسیاری از قدرت‌نمایی‌ها و یکه‌تازی‌ها بر اساس آن پیش می‌رفت، یعنی اتکای صرف به اقتدار و قدرت، با انحراف و خطای جدی روبه‌رو شده است؛ زیرا در عمل روشن می‌شود که بسیاری از برآوردها و محاسبات می‌تواند نادرست از آب درآید.

پیام این وضعیت آن است که آنچه امروز شاهد آن هستیم، ریشه در نوعی تفکر مبتنی بر اتوریته قدرت دارد؛ تفکری که از سنت ماکیاولیسم تغذیه می‌کند. در این مکتب، اصل بر این است که «هدف، وسیله را توجیه می‌کند». به این معنا که اگر هدفی بزرگ و برتر تعریف شود، دیگر چندان اهمیتی ندارد که برای رسیدن به آن از چه ابزارها و روش‌هایی استفاده شود. در چنین منطقی گفته می‌شود: «من دموکراسی می‌خواهم، آزادی می‌خواهم، منطقه نفتی می‌خواهم» و در این میان چندان اهمیتی ندارد که چه اقداماتی صورت گیرد. یا گفته می‌شود: «من سرزمین می‌خواهم، من گروه برتر هستم، من مقدسم» و در نتیجه مسائلی مانند قتل‌عام، نسل‌کشی یا کشتار کودکان نیز در این چارچوب توجیه می‌شود.

اکنون این نوع تفکر با چالشی جدی روبه‌رو شده است. اگر بخواهیم از منظری راهبردی به تحولات بنگریم و ببینیم در قرن بیست‌ویکم ــ به‌ویژه در ربع نخست آن ــ چه دگرگونی‌هایی رخ داده است، می‌توان نشانه‌هایی از نوعی پوست‌اندازی در نظم جهانی مشاهده کرد؛ تحولاتی که تا حدی نتیجه همین یکه‌تازی‌ها و فزون‌خواهی‌های بی‌حدوحصر بوده است. در ادبیات دینی، چنین وضعیتی به طغیان تشبیه می‌شود؛ همان مفهومی که در قرآن کریم درباره فرعون مطرح شده است. این طغیان عقلانی و خودبزرگ‌بینی، از نگاه نویسنده، در رفتارهای صهیونیسم به‌وضوح نمود پیدا کرده است.

در عین حال، ساختار به‌هم‌پیوسته نظام سلطه جهانی که در رأس آن ایالات متحده قرار دارد و ریشه در همان جریان‌هایی دارد که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد، به‌گونه‌ای شکل گرفته است که زمامداران در چارچوب این شبکه انتخاب و چینش می‌شوند و پرونده‌ها و سوابق آن‌ها در اختیار این ساختار قرار دارد. در چنین فضایی، به‌زعم بنده، یافتن افرادی که فاقد پرونده‌های جنسی، اخلاقی یا مالی باشند دشوار است و همین موضوع به ابزاری برای کنترل و هدایت آنان تبدیل می‌شود.

مسئله را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان درگیری ساده میان دو کشور تلقی کرد. واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این است. از دیدگاه برخی تحلیل‌ها، تحولات کنونی حتی رنگ‌وبوی آخرالزمانی نیز پیدا کرده است؛ به این معنا که مناسبات پیشین در حال فروپاشی است، چهره‌های پنهان در حال آشکار شدن‌اند و وضعیتی که شکل گرفته نمی‌تواند یک تعادل پایدار و واقعی باشد. از این منظر، ممکن است نوعی زوال معنادار در این نظم شکل گیرد؛ موضوعی که در ادبیات‌های مختلف درباره ویژگی‌های دوره‌های پایانی تاریخ نیز به آن اشاره شده است.

در چنین شرایطی، شیوه‌های افراطی در عرصه سیاست و قدرت بیشتر به چشم می‌خورد و چهره‌هایی مانند ترامپ و نتانیاهو به‌عنوان نمادهای این رویکرد معرفی می‌شوند. این افراط تا جایی پیش رفت که حتی در برابر جنایت‌های آشکار، نسل‌کشی و کودک‌کشی، اختلافی در درون حامیان این جریان پدید آمد. برای مثال، بایدن ــ که رئیس‌جمهور آمریکا بود و خود نیز آشکارا از اسرائیل حمایت می‌کرد و حتی گفته بود «اگر اسرائیل وجود نداشت، باید آن را ایجاد می‌کردیم» ــ در مقاطعی با نتانیاهو اختلاف نظر داشت؛ نه از حیث اصل اقدامات، بلکه بیشتر درباره شیوه اجرای آن‌ها. به تعبیر منتقدان، دیدگاه او این بود که اگر قرار است چنین اقداماتی صورت گیرد، باید با پیچیدگی، ظرافت سیاسی، پوشش دیپلماتیک و ظاهری مبتنی بر لبخند، دموکراسی و مناسبات رسمی انجام شود تا نظم ظاهری موجود دچار اختلال نشود.

از این منظر گفته می‌شود خدمتی که نتانیاهو ــ ناخواسته ــ به تحولات آینده کرد این بود که با شتاب‌زدگی و تمامیت‌خواهی خود، بسیاری از نقاب‌ها را کنار زد. ترامپ نیز با ویژگی‌های شخصیتی خاص خود در موارد متعددی همین نقاب را کنار زد و بسیاری از مسائل را آشکار کرد. برای مثال، در مقاطعی صراحتاً بیان می‌کرد که «هیلاری کلینتون داعش را ایجاد کرد» یا افراد دیگری در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند. هدف او الزاماً مخالفت با آن جریان‌ها نبود، بلکه می‌خواست خود را چهره‌ای برتر و متفاوت نشان دهد. در مجموع، هر دوی این چهره‌ها به‌نوعی به تضعیف همان مناسبات و ساختار قدرتی کمک کردند که طی سال‌ها در نظام جهانی شکل گرفته بود.

در مقابل، بایدن در برخی موارد تلاش می‌کرد رفتار نتانیاهو را مهار کند؛ از جمله در مقاطعی مانع تحویل برخی سلاح‌ها به او می‌شد. برداشت منتقدان این بود که اختلاف او با نتانیاهو بیشتر بر سر شیوه‌ها بود، نه اصل اقدامات. به بیان دیگر، گفته می‌شد پیام او این است که اگر قرار است چنین اقداماتی انجام شود، باید از روش‌هایی استفاده شود که کمتر به‌صورت عریان و مستقیم دیده شود؛ نه اینکه مثلاً یک تک‌تیرانداز با دوربین هدف‌گیری کند و سپس همان صحنه آشکارا اعلام یا منتشر شود. زیرا چنین رفتارهایی نشان می‌دهد بسیاری از مفاهیمی که در عرصه جهانی تحت عنوان دیپلماسی، دموکراسی و ارزش‌های انسانی مطرح می‌شود، تا چه اندازه می‌تواند پوشالی جلوه کند.

از این رو، تحولات اخیر برای بسیاری از ناظران به معنای کنار رفتن نقاب‌هاست. بسیاری از عناوین پرطمطراقی که سال‌ها با عنوان‌هایی مانند حقوق بشر، حقوق محیط‌زیست، حقوق انسان، حقوق حیوانات و هنجارهای رفتاری در عرصه جهانی مطرح می‌شد، اکنون بیش از گذشته مورد پرسش و افشاگری قرار گرفته است.

برای من که پیش از انقلاب مطالعات زیادی داشتم ــ از جمله در حوزه تاریخ جنگ‌ها، تاریخ سیاسی و آثار متفکرانی مانند نهرو و کتاب‌هایی که در اوایل دهه پنجاه در دانشکده علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه ملی (که بعدها دانشگاه شهید بهشتی شد) معرفی می‌شد ــ تصویری از نظام سلطه جهانی شکل گرفته بود. بسیاری از ما که پایگاه ارزشی و مذهبی داشتیم، با این مسائل آشنا شده بودیم. حتی در میان جریان‌های چپ، کمونیستی و مارکسیستی نیز نوعی نگاه ناقص وجود داشت؛ زیرا مارکسیسم با وجود برخی ویژگی‌های تمامیت‌خواهانه، به دلیل نداشتن معیارهای ارزشی ثابت و اتکای اخلاق به برداشت‌های ساخته خود انسان، در تحلیل این مسائل با محدودیت‌هایی مواجه بود.

اکنون به نظر می‌رسد بسیاری از این واقعیت‌ها بیش از گذشته خود را نشان می‌دهد. تحولات اخیر نشان داده است که چه در شرق و چه در غرب، با وجود ادعاهای فراوان، رویکرد غالب آن‌ها که بر مبنای نگاه مادی‌گرایانه شکل گرفته، الزاماً در پی تحقق ارزش‌هایی مانند عدالت یا انسان‌دوستی نیست؛ بلکه هر یک در چارچوب منافع و نظام فکری خاص خود عمل می‌کنند. با این حال، افراط‌گرایی در برخی جریان‌ها ــ به‌ویژه در صهیونیسم و نئولیبرالیسم آمریکایی ــ به اندازه‌ای آشکار شده که اکنون برای بسیاری از اهل فن، و به‌خصوص نسل جوان، واکنش‌ها و پرسش‌های جدی ایجاد کرده است.

در همین چارچوب می‌توان دید که چگونه در دنیای غرب نیز نشانه‌هایی از بیداری وجدان عمومی پدیدار شد. برای نمونه، اعتراضات دانشجویان در دانشگاه‌هایی مانند هاروارد، دانشگاه‌های مختلف پنسیلوانیا و همچنین در برخی مراکز دانشگاهی اروپا نشان داد که بخشی از جوانان نسبت به این جنایت‌ها واکنش نشان داده‌اند. این وضعیت را می‌توان نوعی بازگشت به فطرت انسانی دانست؛ به این معنا که جوانان، به‌ویژه در فضای دانشگاهی، بسیار سریع‌تر از بسیاری از ساختارهای رسمی نسبت به این رخدادها حساس شدند و اعتراض خود را آشکار کردند.

در قرآن کریم آیه‌ای وجود دارد که به همین حقیقت اشاره می‌کند: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا». همچنین در نهج‌البلاغه از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام نقل شده است که یکی از اهداف اصلی بعثت پیامبران، بازگرداندن انسان‌ها به فطرتشان است. این فطرت ذاتاً پاک است؛ فطرتی که گرایش به خداجویی، حق‌طلبی، ظلم‌ستیزی و عدالت‌خواهی در آن نهفته است. این ویژگی‌ها به‌ویژه در میان جوانان بیشتر دیده می‌شود، هرچند اگر با عقلانیت و هدایت صحیح همراه نباشد، گاهی ممکن است دچار انحراف نیز بشود.

به هر حال، مجموعه این رخدادها در نقاط مختلف جهان نوعی بیداری فطری را آشکار کرد. همان جنایت‌هایی که رخ داد، حتی در درون حامیان این جریان نیز اختلافاتی ایجاد کرد؛ از جمله همان اختلافاتی که پیش‌تر میان بایدن و نتانیاهو به آن اشاره شد. با این حال، این روند با روی کار آمدن ترامپ وارد مرحله‌ای تازه شد. از نگاه برخی تحلیل‌ها، رفتارها و مواضع ترامپ نشان داد که تا چه اندازه ساختار قدرت صهیونیستی در آمریکا بر مناسبات سیاسی تأثیرگذار است. او در جریان رقابت‌های انتخاباتی نیز وعده داده بود که به قدرت بازگردد تا مانع از ادامه کار بایدن و همچنین نامزدهای هم‌سو با او، از جمله هریس، شود.

اکنون ترامپ در دوره دوم حضور خود با شرایط متفاوتی روبه‌رو شده است. در بسیاری از موارد به نظر می‌رسد که ناچار بوده خواسته‌هایی را که این جریان‌های قدرت دنبال می‌کنند برآورده کند. با این حال، در برخی عرصه‌ها نیز نشانه‌هایی دیده می‌شود که حاکی از آن است که این روند با برآوردهای نادرست و محاسبات غلط همراه بوده و همین مسئله به بروز چالش‌هایی انجامیده است.

در همین زمینه، نکته قابل توجهی را جان بولتون چند روز پیش مطرح کرد. او که زمانی مشاور امنیت ملی ترامپ بود و بعدها از دولت او کنار گذاشته شد ــ و در عین حال از چهره‌های بسیار تندرو در همین جریان‌های حامی صهیونیسم محسوب می‌شود ــ اظهار داشت که ترامپ احتمالاً در تلاش است ناکامی‌های احتمالی را به گردن دیگران بیندازد. بولتون گفت هنوز ترامپ به‌طور رسمی اعلام نکرده که ناموفق بوده است، اما نشانه‌ها حاکی از آن است که می‌کوشد مسئولیت برخی ناکامی‌ها را متوجه نتانیاهو کند. به گفته او، این وضعیت تا حدی ناشی از برآوردهای نادرستی است که به ترامپ ارائه شده بود.

در روزهای اخیر نیز نمونه‌هایی از همین روند دیده شد؛ برای مثال در موضوع تنگه هرمز که در ابتدا با نوعی ساده‌انگاری مطرح می‌شد، اما بعدها شاهد بودیم که مسئولیت برخی تصمیم‌ها یا برآوردها به افراد مختلفی مانند داماد او، برخی مشاوران و معاونان نسبت داده شد. این روند نشان می‌دهد که در درون همان ساختار قدرت نیز نوعی سردرگمی و تلاش برای انتقال مسئولیت‌ها در حال شکل‌گیری است.

سوال: با توجه به مباحثی که مطرح کرده اید می توان نتیجه گرفت که وضعیت فعلی آمریکا به شکست یا دوگانگی در سیستم تصمیم‌گیری و سیاست‌های آمریکا ختم می‌شود؟

وقتی به این نظام تصمیم‌گیری نگاه می‌کنیم، به نظر می‌رسد که حتی در چارچوب منافع خودشان نیز از یک عقلانیت منسجم برخوردار نیستند. به تعبیر دیگر، مسئله فقط تمامیت‌خواهی عقلاییِ یک قدرت بزرگ مانند آمریکا نیست؛ بلکه نوعی فضای آشفته و درنده‌خویانه شکل گرفته که جلوه‌های آن را می‌توان در رفتارها و مواضع چهره‌هایی مانند نتانیاهو و ترامپ مشاهده کرد.

از این رو باید روشن باشد که اکنون با چه نوع ساختاری مواجه هستیم. آیا با یک نظام تصمیم‌گیری منطقی و مبتنی بر محاسبه روبه‌رو هستیم، یا با فضایی آشفته، رها و تهاجمی که حتی در داخل خود آمریکا نیز نگرانی‌هایی ایجاد کرده است؟

در همین چارچوب، اکنون در داخل آمریکا نیز دیدگاه‌هایی مطرح می‌شود که معتقدند دفاع از اسرائیل دیگر به سادگی گذشته ممکن نیست. در گذشته، در بسیاری از انتخابات، لابی‌های حامی اسرائیل با صرف هزینه‌های مالی گسترده بر روندهای سیاسی اثر می‌گذاشتند و از این طریق حمایت سناتورها و سیاستمداران مختلف را جلب می‌کردند. اما در شرایط کنونی، این روند برای برخی چهره‌های سیاسی به موضوعی شرم‌آور تبدیل شده است. حتی فهرست‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد چه کسانی از کمک‌های مالی این لابی‌ها بهره‌مند شده‌اند؛ موضوعی که باعث شده در فضای جدید، برخی سیاستمداران در انتخابات آینده تمایل کمتری برای اتکا به چنین حمایت‌هایی نشان دهند.

به همین دلیل می‌توان گفت نوعی پس‌لرزه در مناسبات قدرت در داخل آمریکا آغاز شده است. در آینده ممکن است چهره‌هایی در عرصه قدرت ظاهر شوند که نسبت به گذشته استقلال بیشتری داشته باشند و دیگر آن وابستگی کامل و صددرصدی به این شبکه‌های نفوذ را نداشته باشند؛ به‌گونه‌ای که اگر از آن‌ها خواسته شود اقدامی خاص انجام دهند، بتوانند در برابر آن مقاومت کنند و پاسخ منفی بدهند.

اگر بخواهیم این بحث را بسیار فشرده جمع‌بندی کنیم، شاید ساده‌ترین گزاره این باشد که همه‌چیز در حال تحول است. ما در یک نقطه ثبات قرار نداریم. پیش از برنامه نیز پرسشی درباره ثبات و پایداری مطرح شد، اما واقعیت این است که وضعیت کنونی بیشتر نشانه‌های بی‌ثباتی را در خود دارد. نظم موجود از پایداری برخوردار نیست و اگر نظم تازه‌ای در حال شکل‌گیری باشد ــ که بسیاری از تحلیلگران معتقدند چنین روندی آغاز شده ــ در آن نظم جدید، اسرائیل دیگر به همان شکل گذشته جایگاه و تأثیرگذاری نخواهد داشت؛ به‌ویژه در مناسبات قدرت در ایالات متحده.

حتی در درون جامعه یهود نیز برخی شکاف‌ها و انتقادها پدیدار شده است. شماری از افرادی که در اصل به این ساختار قدرت باور دارند، معتقدند شیوه‌هایی که تا امروز دنبال شده، خود به این جریان آسیب زده و در حوزه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی پیامدهای منفی برجای گذاشته است.

سوال: در چارچوب این دگرگونی در نظم جهانی و تزلزل ساختار لیبرالیسم اقتصادی که توضیح دادید، راهبرد جمهوری اسلامی ایران در مدیریت این جنگ و تنش‌های منطقه‌ای چیست؟ این راهبرد را اگر بخواهیم به زبان اقتصاد بیان کنیم، چه آثار مشخصی بر ثبات، رشد و ساختار اقتصاد ایران می‌تواند داشته باشد؟

در این میان، وضعیت جمهوری اسلامی ایران از جهاتی متفاوت است؛ زیرا با خط فکری و مبنایی روبه‌رو هستیم که فراتر از مناسبات معمول قدرت در نظام بین‌الملل تعریف می‌شود و ریشه در اعتقادات دینی دارد. در همین زمینه، در برخی تحلیل‌هایی که اخیراً از سوی صاحب‌نظران آکادمیک و دانشگاهی منتشر شده، نکته قابل توجهی مطرح شده است. آن‌ها می‌گویند: «شما اساساً ایران را به‌درستی نشناخته‌اید و آن را با معیارهای خودتان تحلیل می‌کنید؛ در حالی که ارکان قدرت در ایران بر پایه خداوند و ارزش‌های الهی شکل گرفته است.»

در ادامه، برخی از این تحلیلگران به تشریح مبانی فکری شیعه پرداخته‌اند و به نکته‌ای اشاره کرده‌اند که برای آن‌ها جالب توجه بوده است: این‌که پیروان این مکتب از شهادت هراسی ندارند و اساساً فرهنگ شهادت در آن‌ها به گونه‌ای است که ترس را از میان برمی‌دارد. به تعبیر آن‌ها، هنگامی که با جامعه‌ای روبه‌رو می‌شوید که چنین نگرشی دارد، بسیاری از روش‌ها و محاسبات متعارف قدرت دیگر کارایی خود را از دست می‌دهد. این نوع تحلیل‌ها اکنون در برخی محافل فکری و دانشگاهی مطرح می‌شود و تصویری خاص از ایران در عرصه بین‌المللی ترسیم می‌کند.

بر این اساس، ایران خود را کشوری می‌داند که بر معیارهای ارزشی، حق‌طلبی و منطقی قابل دفاع تکیه دارد؛ منطقی که در برابر رفتارهای تهاجمی و درنده‌خویانه در عرصه جهانی ــ مانند آنچه در رفتار چهره‌هایی نظیر ترامپ و نتانیاهو دیده می‌شود ــ نیز قابل طرح و دفاع است. در این میان، نکته‌ای وجود دارد که از منظر باور دینی اهمیت دارد: این‌که تدبیر نهایی امور در دست خداوند متعال است؛ حقیقتی که مؤمنان به آن آگاه‌اند، هرچند دیگران ممکن است آن را در محاسبات خود لحاظ نکنند.

در همین چارچوب، آیه‌ای از قرآن کریم بارها در توضیح برخی رخدادها، از جمله در توصیف ضربات نظامی، مورد استناد قرار گرفته است: «وَما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلکِنَّ اللَّهَ رَمى». گاهی در تفسیر این آیه به‌سادگی از کنار معنای عمیق آن عبور می‌شود. معنای ظاهری آن این است که خداوند متعال به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید: «تو آن‌گاه که تیر انداختی، در حقیقت تو نبودی که تیر انداختی، بلکه خداوند بود که تیر انداخت.»

مقصود از این بیان آن است که انسان اراده می‌کند و عمل را انجام می‌دهد؛ اما تحقق نهایی فعل در اختیار خداوند متعال است. به بیان دیگر، ممکن است کسی تیر را رها کند، اما اینکه آن تیر دقیقاً به هدف اصابت کند و نتیجه مورد نظر تحقق یابد، در نهایت در قلمرو اراده الهی قرار دارد.

برای نمونه، در ماجرای عملیات آمریکا در صحرای طبس، همه مقدمات از سوی آن‌ها فراهم شده بود. نیروها اعزام شده بودند، تجهیزات و هلی‌کوپترها مستقر شده بودند و حتی پیش از آن چندین بار تمرین و طراحی عملیاتی انجام گرفته بود. از نظر محاسبات نظامی، بسیاری از عوامل بررسی و زمان‌بندی شده بود. اما در نهایت تحقق آن عملیات به گونه‌ای دیگر رقم خورد. همان‌گونه که امام خمینی نیز اشاره کردند، طوفان شن رخ داد؛ رخدادی که در نگاه ایمانی به‌عنوان جلوه‌ای از امداد الهی و حضور ملائک الهی تعبیر شد. در حالی که برنامه‌ریزان عملیات همه تغییرات محیطی و جوی را در محاسبات خود گنجانده بودند، اما طوفان شنی که در همان لحظه پدید آمد، موجب شد آن عملیات اساساً تحقق پیدا نکند و به شکست بیانجامد.

سوال: می توان توضیح داد که ظهور رویکرد ارزشی و هنجاری ایران در مناسبات اقتصادی و سیاسی چگونه بوده است؟

در آغاز باید به یک نکته مهم اشاره کنم. بدون تردید ما در حوزه نظامی اقدامات بسیار قدرتمندی انجام داده‌ایم و به سطح قابل توجهی از توانمندی‌ها دست یافته‌ایم؛ اما در عین حال نباید نسبت به دانش موشکی و توان نظامی خود دچار غرور شویم. اهل فن و کسانی که با اخلاص در این حوزه فعالیت می‌کنند به‌خوبی می‌دانند که این توانایی‌ها حاصل تلاش‌های فراوان است و در چارچوب همان دستور قرآنی «وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِّن قُوَّةٍ» شکل گرفته است؛ یعنی وظیفه آماده‌سازی و فراهم آوردن قدرت انجام شده است. با این حال، تحقق نهایی اینکه این ابزارها تا چه اندازه کارساز باشند و به هدف برسند، در نهایت در اختیار خداوند متعال است.

این نوع نگاه در تفکر برخی جریان‌های نظامی و عملیاتی تنها به عرصه جنگ محدود نمی‌شود، بلکه گستره‌ای وسیع‌تر پیدا می‌کند. در آیات قرآن نیز به مقیاس‌های مختلفی اشاره شده است؛ گاه سخن از نسبت یک نفر در برابر ده نفر به میان می‌آید و گاه از نزول ملائکه برای یاری مؤمنان یاد می‌شود. در چنین فضایی، رزمنده صرفاً به این نمی‌اندیشد که آیا پیروز شده یا نه؛ بلکه نگاه او این است که تحقق افعال در دست خداوند است و وظیفه او انجام تکلیف است.

در چنین چارچوبی، در مناسبات قدرت نیز نوعی قدرت برتر و فراتر از محاسبات مادی در نظر گرفته می‌شود؛ قدرتی که گاه نتایجی رقم می‌زند که حتی برخی قدرت‌های بزرگ ــ در حوزه‌هایی مانند نیروی دریایی یا توان هوایی‌فضایی ــ را نیز متحیر می‌کند.

اما اگر بخواهیم در کنار این نگاه ایمانی، یک تحلیل مادی نیز ارائه دهیم، می‌توان گفت ما در فضایی قرار گرفته‌ایم که جریان‌های مختلفی تلاش می‌کردند با هماهنگی کامل، میان ما اختلاف ایجاد کنند. با این حال، در بسیاری از موارد آنچه رخ داد مصداق همان آیه قرآن شد: «وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ». یعنی تدبیرهایی که طراحی شده بود، در نهایت به خود آن‌ها بازگشت و شکاف‌ها و اختلافات در میان خودشان پدیدار شد.

یکی از تازه‌ترین نشانه‌های این وضعیت را می‌توان در اختلافاتی دید که میان برخی بازیگران غربی شکل گرفته است. برای نمونه، همان نتانیاهو و ترامپی که پیش‌تر با نوعی تکبر با رهبران اروپایی سخن می‌گفتند و حتی در کاخ سفید آن‌ها را در موقعیت تحقیرآمیز قرار می‌دادند، اکنون در موقعیتی قرار گرفته‌اند که وقتی درخواست همراهی می‌کنند، با واکنش‌های سرد و حتی مخالفت‌آمیز روبه‌رو می‌شوند. برخی از آن‌ها صراحتاً اعلام می‌کنند که در برخی عملیات‌ها مشارکت نخواهند کرد. در مقابل، تهدیدها و لحن‌های تند نیز ادامه دارد؛ برای مثال در برخی نقل‌ها آمده که ترامپ در خطاب به مکرون سخنانی تند مطرح کرده و حتی گفته است «دیگر اجازه نداری به دفترت بروی».

آنچه در این میان اهمیت دارد، خودِ این شکاف و اختلاف است. گویی مجموعه‌ای از تحولات و تغییرات شرایطی را ایجاد کرده که این فاصله‌ها میان آن‌ها پدیدار شده است؛ فاصله‌هایی که می‌تواند به‌تدریج به منشأ ضعف و حتی آغاز شکست تبدیل شود.

در مجموع، به نظر می‌رسد ما در مقطعی قرار گرفته‌ایم که بسیاری از معادلات در تعادل پیشین خود باقی نمانده‌اند. برای مثال، در برخی مواضع دیده می‌شود که کشورهای اروپایی به ترامپ می‌گویند مسئله منطقه هرمز و تنگه هرمز را خود آمریکا باید حل کند، در حالی که آن‌ها نیز در این منطقه منافع مستقیم دارند. استدلالشان نیز این است که بسیاری از این تصمیم‌ها ناشی از رویکردهای یک‌جانبه و خودکامانه بوده است.

از این منظر، شکاف و اختلافی که میان آن‌ها شکل گرفته و این واقعیت که به‌سرعت حاضر به ورود به برخی اقدامات نیستند و آن را آشکارا اعلام می‌کنند، شاید از بسیاری رخدادهای نظامی مهم‌تر باشد؛ حتی مهم‌تر از این‌که بگوییم «آن هدف را زدیم» یا «آن عملیات را انجام دادیم». زیرا این شکاف‌ها در نهایت می‌تواند معادلات قدرت را به شکل عمیق‌تری تغییر دهد.

اکنون اگر بخواهیم صحنه را از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم ــ یعنی با همان نگاه رایج ماتریالیستی و بر اساس مبانی اقتصادی ــ باز هم با فضای خاصی روبه‌رو می‌شویم. این فضا را می‌توان از جنبه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بررسی کرد.

در فرهنگ ما هنگام تحویل سال دعایی خوانده می‌شود که مضمون آن بسیار معنادار است: «یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأَبصَار، یا مُدَبِّرَ اللَّیلِ وَالنَّهَار، یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَالأَحوَال، حَوِّل حَالَنَا إِلَی أَحسَنِ الحَال». این دعا در حقیقت به همین حقیقت اشاره دارد که دگرگونی‌ها و تحولات در دست خداوند است.

اگر به پدیده‌های اجتماعی نگاه کنیم، می‌بینیم که بسیاری از افرادی که در طیف‌های مختلف جامعه حضور دارند ــ از کسانی که بسیار خالص و استوار هستند تا کسانی که ممکن است در برخی زمینه‌ها ضعف‌هایی داشته باشند ــ پیش از این از برخی مناسبات و تحولات اجتماعی هراس داشتند. اما اکنون می‌بینیم که شرایط در حال تغییر است و نوعی دگرگونی در نگرش‌ها و قلب‌ها در حال شکل‌گیری است؛ البته به‌جز کسانی که در مسیرهای شیطانی حرکت می‌کنند.

در همین زمینه، در توصیه‌ها و تحلیل‌های رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بارها بر این نکته تأکید شده که میان افراد باید تفکیک قائل شد؛ اینکه بخشی از افراد «بازی‌خورده» هستند و بخشی دیگر نقش هدایت و رهبری آن جریان‌ها را دارند. اکنون در برخی تحولات اجتماعی می‌توان نشانه‌هایی از همین تغییرات و دگرگونی‌ها را مشاهده کرد.

سوال: اگر بخواهیم با نگاه اقتصادی، وضعیت جنگ را -خصوصا با توجه به جایگاه تنگه هرمز و مسئله انرژی- تحلیل کنیم، ایران و کشورهای متخاصم در چه جایگاهی قرار دارند؟

اگر با توجه به جایگاه راهبردی تنگه هرمز و نقش حیاتی انرژی در اقتصاد جهانی به شرایط موجود نگاه کنیم، این پرسش مطرح می‌شود که این وضعیت چه فرصت‌های اقتصادی مشخصی می‌تواند برای ایران ایجاد کند. اگر بخواهیم به‌صورت عینی سخن بگوییم، این فرصت‌ها ممکن است در حوزه‌هایی مانند صادرات انرژی، دیپلماسی انرژی، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های مرتبط با حمل‌ونقل و انرژی، و همچنین گسترش همکاری‌های منطقه‌ای قابل بررسی باشد. در عین حال، برای بهره‌برداری از چنین فرصت‌هایی، دولت ناگزیر است برخی پیش‌نیازها و الزامات لازم را نیز فراهم کند.

در همین ارتباط، در اظهارنظرهایی که مربوط به دو سه روز گذشته است، یکی از مراکز مطالعاتی ــ که امکان دسترسی به تحلیل‌های آن در منابع معتبر نیز وجود دارد ــ اشاره کرده است که در وضعیت کنونی جنگ، در نهایت ایران می‌تواند برنده اصلی باشد و قادر است شرایط خود را بر معادلات تحمیل کند. در این تحلیل آمده است که اگر ایران در مقطعی با برقراری آتش‌بس موافقت کند، می‌تواند با دست پر وارد مذاکرات شود و مطالبات مشخصی را مطرح کند؛ مطالباتی که بر اساس آن‌ها ممکن است مناسبات منطقه‌ای و حتی برخی قواعد موجود تغییر کند. برای مثال، در چنین سناریویی حتی موضوع باز بودن تنگه هرمز نیز می‌تواند با شرایط و ترتیبات خاصی مطرح شود.

بر اساس این تحلیل، ایران در شرایط کنونی «حرف قوی» برای گفتن دارد. نکته قابل توجه این است که چنین دیدگاه‌هایی را برخی افرادی مطرح می‌کنند که سابقه حضور در ساختارهای تصمیم‌گیری آمریکا را داشته‌اند؛ چه در پنتاگون، چه در سازمان سیا، و چه در میان استادان برجسته دانشگاه‌هایی که به این نهادها خدمات مشاوره‌ای ارائه می‌دهند. برخی از آن‌ها اکنون صراحتاً می‌گویند که آمریکا در دستیابی به اهداف اصلی خود موفق نبوده است؛ اهدافی مانند تغییر نظام، تجزیه کشور یا ایجاد تسلط کامل بر منطقه.

با این حال، در کنار همه این تحلیل‌ها باید توجه داشت که شرایط همچنان پیچیده و حساس است. گاه دشمن در وضعیتی قرار می‌گیرد که شبیه فردی در حال غرق شدن است و برای نجات خود به هر چیزی چنگ می‌زند. در چنین شرایطی این احتمال نیز وجود دارد که اسرائیل و رژیم صهیونیستی ــ حتی فراتر از محاسبات متعارف آمریکا ــ به اقداماتی دست بزنند که ناشی از همین وضعیت اضطراری و تلاش برای خروج از بن‌بست باشد.

در خصوص حمله به عسلویه، به نظر می‌رسد که این اقدام الزاماً در چارچوب دستورات مستقیم ترامپ نبوده است؛ بلکه احتمال دارد طرف اسرائیلی خود ابتکار عمل را در دست گرفته باشد و این منطقه را هدف قرار داده باشد تا ایران را به واکنش متقابل وادار کند؛ واکنشی که در آن ایران مثلاً به سراغ آرامکو یا سایر تأسیسات انرژی در منطقه برود.

این موضوع البته تا حدی پیچیده است و من هم اکنون به اطلاعات دقیق در آن سطح دسترسی ندارم تا بتوانم با قطعیت بگویم چه اقدامی باید انجام شود. با این حال، در چنین شرایطی معمولاً از الگویی یاد می‌شود که در ادبیات راهبردی به آن «تیت فور تت» (Tit for Tat) می‌گویند؛ نوعی کنش و واکنش متقابل شبیه بازی پینگ‌پنگ. یعنی ضربه‌ای زده می‌شود و طرف مقابل بلافاصله ضربه متقابل وارد می‌کند. اما در چنین موقعیت‌هایی لازم است در جایی این چرخه با ارزیابی دقیق مدیریت شود.

اگر فرض کنیم که واقعاً میان آمریکا و اسرائیل شکافی وجود داشته و اسرائیل با چنین اقدامی تلاش کرده ایران را به واکنش خاصی سوق دهد، در این صورت منطقی است که تمرکز اصلی واکنش‌ها به سمت خود اسرائیل هدایت شود. به بیان دیگر، اکنون باید خشم‌ها و ظرفیت‌های عملیاتی عمدتاً متوجه اسرائیل باشد. در حال حاضر نیز شرایط به‌گونه‌ای است که عملیات آمریکا تا حدی مختل شده و در حال انجام برخی اقدامات پراکنده است؛ اما از منظر تصمیم‌گیری راهبردی، به نظر می‌رسد تمرکز اصلی باید بر اقدامات و عملیات علیه اسرائیل قرار گیرد.

در چنین چارچوبی، حتی در انتخاب اهداف و سطح تخریب نیز می‌توان اولویت‌هایی را در نظر گرفت و ضربات سنگین‌تری را متوجه آن طرف کرد. البته این به هیچ وجه به معنای غفلت از آمریکا یا نادیده گرفتن ضرورت مهار آن نیست؛ بلکه صرفاً به این معناست که در شرایط فعلی اولویت عملیاتی به شکل متفاوتی تنظیم شود.

از سوی دیگر، حمله به عسلویه خود به‌عنوان یک پدیده مهم می‌تواند فرصتی برای ایران نیز تلقی شود؛ زیرا با دکترینی که ایران پیش‌تر اعلام کرده ــ یعنی اینکه «ما در موضع دفاع هستیم و از هر جا که مورد حمله قرار بگیریم پاسخ خواهیم داد» ــ این چارچوب رفتاری تا حد زیادی برای افکار عمومی جهان قابل فهم و حتی قابل قبول شده است.

در عین حال، باید توجه داشت که بازیگران منطقه‌ای نیز در این معادله نقش دارند. برای مثال، عربستان سعودی ــ با محوریت محمد بن‌سلمان ــ ممکن است در برخی معادلات به‌عنوان یک مهره عمل کند؛ هرچند ممکن است در سطوح دیگر حاکمیتی چنین رویکردی وجود نداشته باشد. در چنین شرایطی اگر فشارهایی بر او وارد شود و فضای عمل بیشتری پیدا کند، حتی این احتمال نیز مطرح شده که از ظرفیت‌های نظامی خود برای اقدامات تحریک‌آمیز استفاده کند؛ برای نمونه سناریوهایی مانند تلاش برای اقدام علیه برخی جزایر ایران مطرح شده است.

به همین ترتیب، بازیگران دیگری مانند امارات نیز ممکن است با روش‌های خاص خود وارد میدان شوند؛ هرچند توان آن‌ها به اندازه برخی دیگر از بازیگران نیست. همچنین کشورهایی مانند جمهوری آذربایجان ــ با رهبری الهام علی‌اف ــ یا حتی برخی تحرکات در اقلیم کردستان نیز می‌توانند در قالب سناریوهای فشار مورد توجه قرار گیرند. البته خوشبختانه در برخی از این حوزه‌ها تمهیداتی اندیشیده شده تا این بازیگران وارد چنین بازی‌هایی نشوند و فضا به سمت تشدید بحران پیش نرود.

در مجموع، آنچه اکنون اهمیت دارد این است که در مسیر تحولات جاری، شرایط به‌گونه‌ای پیش رفته که حتی نشانه‌هایی از قرار گرفتن آمریکا در موقعیت دشوار نیز مشاهده می‌شود. برای مثال، در مورد ناوهای هواپیمابر مشهور آمریکا ــ مانند «جرالد فورد» یا «آبراهام لینکلن» ــ دیده شد که چگونه در عمل با محدودیت‌ها و ملاحظاتی مواجه شدند و مدیریت این وضعیت به‌گونه‌ای پیش رفت که آن قدرت نمایشی پرطمطراق به شکل محسوسی تحت تأثیر قرار گرفت.

در مقطع کنونی، با توجه به حرف‌ها و نشانه‌هایی که مطرح می‌شود، اگر بتوانیم حدود یک تا دو هفته دیگر همین روند را حفظ کنیم، ممکن است شرایط به نقطه‌ای برسد که ترامپ ناچار شود فریاد خود را به‌طور رسمی متوجه اسرائیل کند؛ امری که نشانه‌هایی از آن نیز دیده شده است. در چنین وضعیتی، حتی ممکن است وضعیت نتانیاهو نیز در هاله‌ای از ابهام قرار گیرد؛ تا جایی که این پرسش مطرح شود که اساساً در چه وضعیتی قرار دارد و چه جایگاهی در معادلات دارد. در چنین شرایطی آمریکا ناچار می‌شود با واقعیتی روبه‌رو شود که پیش‌تر سعی داشت آن را نادیده بگیرد.

این پذیرش به چه معناست؟ به این معنا که فشارهایی که آمریکا تصور می‌کرد قادر به کنترل آن‌هاست، اکنون از حوزه کنترل او خارج شده‌اند. نخست در سطح سیاسی و نظامی جهانی؛ جایی که بسیاری از کارشناسان و اهل فن در ارزیابی‌های خود آمریکا را بازنده می‌دانند، هرچند که در سطح تبلیغاتی همچنان ادعاها و وعده‌هایی مانند «ما زدیم» یا «ما موفق شدیم» مطرح می‌شود. با این حال، واقعیت این است که وجهه نظامی و اقتدار آمریکا تا حدی آسیب دیده و کاهش یافته است.

از سوی دیگر، در حوزه دستاوردهای سرزمینی و منابع ــ که قرار بود به نوعی به مزیت‌های اقتصادی تبدیل شود ــ نیز عملاً هیچ‌یک از اهداف اعلام‌شده تحقق نیافته است. در حوزه اقتصاد نیز ادعاهایی مطرح می‌شد که اکنون در معرض آزمون قرار گرفته‌اند.

نخستین مسئله، موضوع تنگه هرمز است. این تنگه می‌تواند از طریق مناسبات انرژی، بر کل اقتصاد جهانی تأثیر بگذارد. در رأس این مسئله، تمرکز عبور انرژی از این مسیر قرار دارد. درست است که درباره سهم آن اعداد مختلفی گفته می‌شود ــ مثلاً حدود بیست درصد یا کمی کمتر برای نفت؛ در حالی که در حوزه گاز این سهم حتی بالاتر است ــ اما نکته اصلی خودِ درصد نیست، بلکه اهمیت آن در مقایسه با کل جریان انرژی جهانی و اثرگذاری راهبردی آن است.

این مسیر از نظر موقعیت جغرافیایی و منطقه‌ای در نقطه‌ای قرار دارد که عملاً بخش بزرگی از شرق آسیا را پوشش می‌دهد: چین، ژاپن، کره جنوبی و بسیاری از کشورهای دیگر که به شدت به انرژی وابسته‌اند. هرگونه اختلال یا فشار در این مسیر می‌تواند اثرات گسترده‌ای بر این اقتصادها داشته باشد و در نتیجه فشارهای مضاعفی بر آمریکا ایجاد کند.

مسئله دوم، موضوع قیمت انرژی است. در ابتدای ماجرا برخی تحلیل‌های ساده اقتصادی مطرح می‌شد. بعدها حتی برخی مقامات سابق اقتصادی ــ در سطح وزیر و مقامات مشابه ــ نیز وارد بحث شدند و اظهارنظرهایی کردند. اما اکنون مسئله اصلی آن تحلیل‌های اولیه نیست؛ مسئله این است که تأثیر اختلال در جریان انرژی بسیار فراتر از آن چیزی است که در آن تحلیل‌های ساده مطرح می‌شد.

در همین چارچوب، آمریکا نه تنها نتوانسته آرامش مورد نظر را در بازار انرژی ایجاد کند، بلکه برای کنترل قیمت‌ها ناچار شده به ذخایر استراتژیک خود متوسل شود. ذخایر استراتژیک اساساً مفهومی است که از گذشته برای شرایط بحرانی تعریف شده بود؛ کشورها معمولاً برای دوره‌هایی مانند سه ماه یا شش ماه ذخایر انرژی نگهداری می‌کنند تا در شرایط بحران از آن استفاده کنند. این تجربه در بحران‌های گذشته، از جمله جنگ صدام و دیگر بحران‌های انرژی، شکل گرفته است.

اما اکنون وضعیت به گونه‌ای پیش رفته که در شرایطی که بسیاری از کشورها باید ذخایر خود را حفظ کنند، آمریکا خود ناچار شده از ذخایر استراتژیکش برداشت کرده و آن‌ها را به بازار تزریق کند. حتی گفته می‌شود که بخش بزرگی از این ذخایر ــ نزدیک به سه چهارم آن ــ عرضه شده تا بتواند قیمت نفت را از سطوح بالای صد دلار پایین بیاورد. این وضعیت خود نشانه‌ای از فشار و محدودیت‌هایی است که در مدیریت بازار انرژی با آن مواجه شده است.

سوال: حوزه انرژی و نفت چرا برای آمریکا چنان مهم است که حاضر است برای مدیریت بازار جهانی نفت و انرژی از ذخایر استراتژيک خود هزینه کند؟ بازار سهام و اوراق قرضه مهمتر نیستند؟

این مسئله از این جهت بسیار مهم است که آمریکا در داخل نیز با مشکل پاسخ‌گویی مواجه شده است. برای اندیشمندان و نخبگان اقتصادی‌شان، و برای کشورهایی که در شرایط بحرانی معمولاً ذخایر استراتژیک خود را حفظ می‌کنند و به آن دست نمی‌زنند، این پرسش مطرح است که چرا آمریکا برای تنظیم بازار ناچار شده از همین ذخایر استفاده کند و آن‌ها را به بازار تزریق نماید تا قیمت‌ها کاهش پیدا کند.

بنابراین فشارهای اقتصادی قابل توجهی در حال شکل‌گیری است. در بازار سهام نیز نشانه‌هایی از کاهش مشاهده می‌شود؛ هرچند برخی بلافاصله تأکید می‌کنند که نباید از واژه «سقوط» استفاده کرد و باید آن را «کاهش» نامید. با این حال، از نگاه من این کاهش می‌تواند در مسیری حرکت کند که نهایتاً به سقوط بینجامد.

در اینجا یک پرسش مطرح می‌شود: آیا این کاهش‌ها واقعاً بر اقتصاد آمریکا اثرگذار است یا نه؟ پاسخ روشن است؛ بله، قطعاً اثر دارد. کاهش‌هایی که اکنون در بازارها مشاهده می‌شود، کاهش‌های جدی است.

گاهی این‌گونه مطرح می‌شود که مثلاً اگر یک میلیون دلار در بازار جابه‌جا شود یا از بین برود، آیا اصلاً تأثیری دارد یا نه؟ پاسخ این است که مسئله صرفاً عدد نیست. مسئله این است که اقتصاد در چه مسیری در حال حرکت است. گاهی شما در مسیری قرار دارید که شیبی ملایم به سمت قله دارد و می‌توان انتظار داشت حرکت رو به بالا ادامه پیدا کند. اما گاهی مسیر به سمت شیبی است که در نهایت به دره ختم می‌شود.

به نظر می‌رسد اکنون اقتصاد آمریکا بیشتر در چنین وضعیتی قرار گرفته است؛ زیرا نشانه‌های شکل‌گیری یک بحران اقتصادی در سطح جهانی دیده می‌شود و پس از بحران نیز معمولاً رکود فرا می‌رسد. بسیاری از تحلیلگران اکنون از آغاز روند رکود جهانی سخن می‌گویند و معتقدند جرقه‌های آن زده شده است.

در چنین شرایطی، موتور اقتصادی آمریکا در مسیری حرکت می‌کند که می‌تواند به سمت یک دره اقتصادی سوق پیدا کند، نه در مسیری با ثبات و هموار. بنابراین هر کاهش در بازار سهام یا هر افزایش در نرخ تورم می‌تواند این روند را تشدید کند. وقتی این عوامل اثرگذار ــ که خاصیت هم‌افزایی دارند ــ به یکدیگر متصل شوند، در کنار مسائلی مانند بدهی‌های بسیار بالا، پیامدهای مهمی ایجاد می‌کنند.

در این میان، یکی از مهم‌ترین عناصر مسئله ارزش بین‌المللی دلار است. تحولاتی که اکنون در ساختار ذخایر جهانی رخ می‌دهد، در این زمینه اهمیت زیادی دارد. گفته می‌شود که بخشی از این وضعیت به نوعی به چین گره خورده است؛ زیرا چین حجم قابل توجهی از دارایی‌ها، مطالبات و اوراق مالی مرتبط با اقتصاد آمریکا را در اختیار دارد. البته خود چین نیز در این وضعیت ملاحظات خاص خود را دارد، زیرا حجم قابل توجهی از دارایی‌هایش در همین ساختار مالی قرار گرفته است. با این حال، اگر حتی در مقیاس محدودی اقدام به فروش یا عرضه این دارایی‌ها کند، می‌تواند اثرات قابل توجهی بر بازارها بگذارد و روند کاهش را تشدید کند.

به این ترتیب، ارزش پول ملی آمریکا ــ موضوعی که کمتر به صورت جدی درباره آن بحث می‌شود ــ می‌تواند در موقعیتی بسیار شکننده قرار گیرد؛ شاید شکننده‌تر از هر زمان دیگری در تاریخ خود.

در همین حال، اروپا با عدم ورود مستقیم به جنگ توانسته تا حدی از موقعیت یورو محافظت کرده و حتی آن را تقویت کند. در مقابل، آمریکا که درگیر این معادلات شده است، برای حفظ نرخ برابری و موقعیت ارزی خود با فشارهای بیشتری مواجه خواهد شد و ممکن است با روندی از تضعیف ارزش مواجه شود.

سوال: با توجه به شرایطی که برای اقتصاد آمریکا و اروپا توضیح دادید؛ چه وضعیتی در آینده در انتظار اقتصادی جهانی و کشورهای متخاصم است؟

باید بگویم که این موارد هر کدام به‌تنهایی ممکن است جزئی به نظر برسند، اما در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کنند. همین‌که بازار سهام ــ که تا همین اواخر پیوسته روندی صعودی و قدرتمند داشت ــ اکنون متوقف شده و حتی دو یا سه درصد کاهش را تجربه کرده، خود نشانه مهمی است. ممکن است برخی بگویند «دو یا سه درصد یا حتی پنج درصد که سقوط محسوب نمی‌شود». درست است؛ از نظر عددی شاید هنوز سقوط نامیده نشود، اما مسئله اصلی تغییر جهت است. در واقع ناقوس سقوط به صدا درآمده است؛ یعنی جهت حرکت تغییر کرده و به سمت پایین رفته است.

نوسانات بازار البته تحلیل‌های خاص خود را دارد، اما وقتی جهت کلی حرکت تغییر می‌کند، معنای آن متفاوت است. اکنون نشانه‌هایی دیده می‌شود: استفاده از ذخایر استراتژیک، فشارهای بازار و مجموعه‌ای از عوامل دیگر که همگی در یک مسیر قرار گرفته‌اند.

بسیاری از اهل فن فعلاً این مسائل را به‌صراحت مطرح نمی‌کنند؛ زیرا انتشار و علنی شدن چنین تحلیل‌هایی خود هزینه‌هایی دارد. با این حال، برخی تحلیلگران مستقل گاه نشانه‌هایی از این وضعیت را مطرح می‌کنند و جلوه‌هایی از آن را در تحلیل‌های خود بیرون می‌دهند.

بر این اساس، با توجه به اطلاعاتی که بر مبنای برخی اسناد، داده‌های داخلی یا گفته‌های کارشناسان فنی مطرح شده ــ نه بر پایه تخیلات شخصی ــ می‌توان گفت که جهت کلی در حال تغییر است. البته در آینده‌پژوهی هر تحلیلگری می‌تواند بر اساس داده‌هایی که در اختیار دارد به استنباط‌هایی برسد و دیدگاه خود را بیان کند؛ اما مجموعه شواهد نشان می‌دهد که روند به سمت پایین در حال حرکت است.

اقتداری که پیش از این دائماً از سوی ترامپ مطرح می‌شد ــ اینکه «قدرت ما در اوج است» ــ اکنون با چالش‌هایی روبه‌رو شده است. پیش‌تر شاهد بودیم که برخی سران اروپا را گرد هم آوردند و با لحنی تحقیرآمیز با آنان برخورد شد؛ اما اکنون وضعیت تا حدی تغییر کرده است.

نمونه‌ای از این تغییر، ایستادگی مکرون در برابر همان سخنی است که پیش‌تر درباره‌اش گفته شده بود. حتی اکنون دوباره تهدید می‌شود که «تو را از ریاست‌جمهوری پایین می‌آورم»، اما این بار مکرون ایستاده است. این در حالی است که در گذشته، هنگامی که چنین فشاری مطرح شد، عقب‌نشینی کرد. اما اکنون، در موضوع عملیات نظامی ــ که به لطف خداوند و با قدرت رزمندگان ما در حال انجام است ــ به این جمع‌بندی رسیده که ورود به این عرصه برای او مناسب نیست. از همین رو می‌گوید «این جنگ، جنگ ما نیست»؛ در حالی که در بسیاری از مسائل، پیش‌تر پیوندها و هم‌پوشانی‌های گسترده‌ای میان آن‌ها وجود داشت.

این شکاف‌ها، اختلاف‌ها و انشقاق‌هایی که اکنون دیده می‌شود، اگر با نگاه عمیق‌تری دیده شود، می‌تواند در چارچوب همان سنت الهی فهمیده شود که در قرآن به آن اشاره شده است: «وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ». وقتی از این زاویه به مسئله نگاه کنیم، سطح تحلیل نیز متفاوت می‌شود؛ وگرنه ممکن است صرفاً در جزئیات متوقف شویم و به این بپردازیم که اکنون دقیقاً کدام رخداد در حال وقوع است.

سوال: در جنگ فعلی چه اقدامات و برنامه ریزی از سوی رزمندگان باید محقق شود تا بیشتر از فایده و نفع را برای اقتصاد و ژئوپولوتیک ایران بگذارد؟ وضعیت اقتصادی آمریکا در نهایت به کدام سمت می رود؟

در اقدامات و حملات نباید هدف صرفاً ویران‌سازی باشد. البته اگر شرایط به نقطه‌ای برسد که ناچار شویم، طبیعتاً ضربه‌هایی مانند هدف قرار دادن چاه‌ها یا زیرساخت‌ها نیز ممکن است در دستور کار قرار گیرد. اما هدف اصلی ویرانه کردن نیست؛ هدف پایین کشیدن این قدرت‌های پوشالی است که در رأس آن‌ها آمریکا قرار دارد. آمریکا ناچار به تعدیل خواهد شد. زوال آن البته صرفاً به دست ما رقم نمی‌خورد، اما می‌توان گفت که آغاز این روند شروع شده است..

اختلالاتی که اکنون در اقتصاد آمریکا مشاهده می‌شود، قابل توجه است. تورم سنگینی وجود دارد و بسیاری از هزینه‌ها عملاً تا حدود صد درصد افزایش یافته‌اند. البته قصد نداشتم وارد این سطح از جزئیات شوم، اما واقعیت این است که مردم آمریکا بیش از هر چیز افزایش قیمت بنزین را احساس می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که این موضوع صدای بسیاری از آنان را درآورده است. قیمت بنزین در برخی موارد حدود هفتاد تا هشتاد درصد افزایش یافته است. در حوزه مواد غذایی نیز افزایش قیمت‌ها چشمگیر است؛ برای مثال قیمت گوشت در مواردی بین صد تا صد و پنجاه درصد بالا رفته است.

با این حال، بخشی از جامعه آمریکا هنوز تمام ابعاد این تورم را به‌طور کامل لمس نکرده است. بسیاری از مردم به مصرف فست‌فود روی آورده‌اند و در همین بخش نیز تغییراتی رخ داده است. کیفیت برخی از این محصولات پایین آمده؛ به‌گونه‌ای که مثلاً در زنجیره‌هایی مانند مک‌دونالد، مواد اولیه دیگر همان کیفیت گذشته را ندارد و در عمل برای حفظ قیمت ظاهری، سطح کیفی آن‌ها کاهش یافته است.

اما کسانی که در آمریکا به‌طور مستقیم مواد اولیه غذایی خریداری می‌کنند ــ مانند گوشت، مرغ و سایر اقلام اساسی ــ تورم را به‌شدت احساس می‌کنند. این گروه‌ها افزایش قیمت‌ها را به‌وضوح می‌بینند و با آن درگیر هستند.

این فشارها تنها به بخش مصرف محدود نمی‌شود. آثار آن به بازار سهام، حوزه حمل‌ونقل و بخش ترابری نیز سرایت کرده است. پیش‌تر بسیاری از تحلیلگران جهانی درباره چنین روندی سخن می‌گفتند، هرچند در بیان آن نوعی احتیاط و تردید وجود داشت؛ اما اکنون نشانه‌های آغاز این روند به‌تدریج آشکار شده است.

از سوی دیگر، در آستانه تعطیلاتی که پیش رو قرار دارد ــ با توجه به اینکه پس از چند روز کاری یک آخر هفته در پیش است ــ برخی تحلیل‌ها حاکی از آن است که پس از این دوره، جهش قیمت‌ها، به‌ویژه در حوزه انرژی، می‌تواند آغاز شود. رخدادهایی مانند حمله به عسلویه نیز در همین چارچوب به‌عنوان یکی از محرک‌های احتمالی این روند مطرح می‌شود.

در مورد واکنش ما، همچنان معتقدم که باید با دقت و تعقل بیشتری عمل کرد. پیش‌تر از اهدافی مانند آرامکو یا موارد مشابه سخن گفته می‌شد، اما در این مقطع لازم است با سنجیدگی بیشتری تصمیم گرفت. همان‌گونه که اشاره کردم، احتمالاً در حدود هفت تا هشت روز آینده تصویر روشن‌تری از شرایط و از عدم تعادل‌هایی که در آمریکا و سایر نقاط شکل گرفته به دست خواهد آمد.

در همین حال، در حوزه حمل‌ونقل نیز نشانه‌های قابل توجهی دیده می‌شود. هزینه‌های حمل‌ونقل هوایی و خدمات باربری به‌شدت افزایش یافته است. تا این لحظه که با شما صحبت می‌کنم، افزایش هزینه حمل‌ونقل هوایی دست‌کم بین صد تا یکصد و بیست درصد بوده است. در برخی موارد حتی بیش از این هم گزارش شده؛ به‌گونه‌ای که در برخی سامانه‌های فروش آنلاین، قیمت بلیت‌ها در برخی مسیرها دو یا حتی سه برابر شده است. با این حال، اگر میانگین کلی را در نظر بگیریم، افزایش هزینه حمل‌ونقل در سطحی بالاتر از صد درصد و در حدود یکصد تا یکصد و بیست درصد قرار دارد.

اگر بخواهیم تورم را در یک اقتصاد نهادینه کنیم، معمولاً چند عنصر اصلی در شکل‌گیری آن نقش دارند: نخست انرژی، دوم حمل‌ونقل، و سوم دستمزدها و عوامل مشابه. اکنون دست‌کم دو عنصر اصلی ــ یعنی انرژی و حمل‌ونقل ــ به‌طور قابل توجهی افزایش یافته‌اند و همین مسئله موجب شده اقتصاد آمریکا در مسیری قرار گیرد که از نظر پایداری و ثبات، به سمت شکنندگی و سرازیری حرکت کند.

سوال: در کنار این فرصت‌ها، چه تهدیدها و ریسک‌های اقتصادی جدی برای ایران در صورت تداوم یا تشدید جنگ متصور هستید؟ اگر بخواهید برای سیاست‌گذار ایرانی تصویر روشنی بدهید، در کدام حوزه‌ها باید بیشترین نگرانی را داشت: تحریم‌ها، اختلال در تجارت و حمل‌ونقل، بی‌ثباتی بازار ارز و سرمایه یا موارد دیگر؟

ببینید، ما اساساً با نگاه صرفاً اقتصادی وارد این مسئله نشدیم. این پرسش، پرسش خوبی است، اما در درون خود نوعی انحراف دارد؛ زیرا اگر بخواهیم با چنین نگاهی به موضوع بنگریم، گویی مانند جنگی عمل کرده‌ایم که در آن از ابتدا مسئله غنائم مطرح بوده و بخواهیم بپرسیم بهترین حالت غنائم ما چه خواهد بود. در حالی که چنین نبوده است.

در غزوات رسول اکرم ـ صلوات‌الله علیه ـ موارد متعددی وجود دارد که در آغاز، اساساً با چنین نگاهی شکل نگرفته بود. با این حال، گاهی در جریان همان غزوات، اتفاقاتی رخ می‌داد که باور آن دشوار بود. همان‌گونه که امام شهید ما ـ که سخنانش بارها پخش شده ـ اشاره می‌کند: رسول اکرم با وجود آنکه در جنگ‌هایی مانند احد و خندق ضربه‌هایی متحمل شده بودند، دوباره فرمان دادند که «مدینه را جمع کنید و حرکت کنید». یاران حرکت کردند و در ادامه با غنائم فراوانی بازگشتند؛ غنائمی که در آغاز حتی تصور آن نیز نمی‌شد.

بنابراین برای ما، اصل مسئله حیثیت است، حقانیت است و انجام وظیفه الهی که همان جهاد است. اگر این ادبیات را کنار بگذاریم و صرفاً با زبان محاسبات اقتصادی سخن بگوییم ـ هرچند بیان آن گاهی بد نیست ـ اما اگر مردم ما این موارد را به شاخص و معیار اصلی قضاوت، ارزیابی و سنجش پیروزی تبدیل کنند، دچار خطا خواهیم شد.

سوال: در سطح داخل کشور، برای اینکه اقتصاد ایران بتواند فشارهای این جنگ و تغییرات نظم جهانی را تاب بیاورد، چه سیاست‌هایی در حوزه معیشت مردم و رفاه اجتماعی ضروری است؟ اگر بخواهید چند اولویت روشن به سیاست‌گذار معرفی کنید، آن‌ها را در چه محورهایی می‌بینید؛ کنترل قیمت‌ها، حمایت هدفمند از دهک‌های پایین، اصلاح نظام یارانه‌ای، یا تقویت بخش تولید و اشتغال؟

دستاوردها خود را به‌تدریج نشان می‌دهند. اکنون از زبان دیگران نیز شنیده می‌شود که «صاحب تنگه هرمز ایران است». برای بسیاری روشن شده که ایران در این منطقه موقعیت حاکمیتی دارد. اگر چنین وضعیتی تثبیت شود، همان‌گونه که در کانال سوئز یا دیگر گذرگاه‌های راهبردی جهان وجود دارد، می‌توان از کشتی‌هایی که عبور می‌کنند ورودی دریافت کرد؛ موضوعی که در حقوق و رویه‌های بین‌المللی نیز سابقه دارد.

در چنین شرایطی می‌توان در چارچوب قواعد مشخص، شروطی را نیز مطرح کرد؛ برای مثال تعیین سهمیه یا دریافت مبالغی مشخص از هر کشتی عبوری. این سازوکارها در گذرگاه‌های مهم جهانی سابقه دارد. شما وقتی به کانال سوئز نگاه می‌کنید، یا به پاناما و دیگر گلوگاه‌های راهبردی مانند جبل‌الطارق، می‌بینید که همین منطق برقرار است: هم اعمال حاکمیت صورت می‌گیرد و هم هزینه عبور دریافت می‌شود. وقتی گلوگاه در اختیار شما باشد، امکان تنظیم قواعد عبور نیز در دست شما قرار می‌گیرد.

در چارچوب همین جنگ نیز، چنین اختیاری می‌تواند یکی از دستاوردهای مهم تلقی شود؛ به‌ویژه در تعامل با کشورهای منطقه، در شرایطی که موضوعاتی مانند آتش‌بس یا ترتیبات امنیتی مطرح می‌شود. البته این تحلیل مربوط به حالتی است که ساختارها و موقعیت‌ها همچنان برقرار باشند؛ چرا که اگر تخریب‌های گسترده‌ای رخ دهد، طبیعتاً معادله شکل دیگری پیدا خواهد کرد.

به همین دلیل است که تأکید می‌کنم در مقطع کنونی نباید شتاب‌زده وارد برخی مواضع شویم. هدف ما این نیست که آمریکا را فوراً زمین بزنیم یا به‌اصطلاح له کنیم. مسئله به آن معنا نیست. آنچه اهمیت دارد این است که زمینه‌های شکستن استخوان‌های قدرت آن ایجاد شود ـ که تا حد زیادی نیز ایجاد شده است. این فرایند در تعاملات و فعل‌وانفعالاتی که در داخل آمریکا و در مناسبات آن با دیگر کشورها شکل می‌گیرد، خود را نشان خواهد داد و به‌تدریج آثارش را در تضعیف موقعیت آن آشکار خواهد کرد.

اکنون نباید چنین مطالبه‌ای در افکار عمومی شکل بگیرد که ما وارد این جنگ شده‌ایم و در نهایت آمریکا باید بگوید «دستم بالا، تسلیم شدم». چنین تصویری واقع‌بینانه نیست. آنچه رخ داده این است که ما هیمنه این قدرت را شکستیم. همین موضوع، در تعریف دستاوردها، خود یکی از مهم‌ترین مسائل است. متأسفانه این نکته را آن‌گونه که باید در صدا و سیما نمی‌بینم؛ در بسیاری از موارد مدام سطح توقعات بالا برده می‌شود. در حالی که اگر این توقعات برآورده نشود، نتیجه آن سرخوردگی خواهد بود. در آن صورت برخی می‌گویند «ما هم حق بودیم، آنها هم حق بودند» یا برداشت‌های مشابه شکل می‌گیرد. در حالی که واقعیت این است که ما هیمنه را شکستیم و حق خود را مطالبه و تثبیت کردیم.

وجهه ایران نیز در این میان به یک وجهه تاریخی تبدیل شده است؛ ملتی که غیرت دارد، سلطه‌پذیر نیست و زیر بار ظلم نمی‌رود. این تصویر و این ادبیات بسیار مهم است. البته در کنار آن، طبیعی است که باید درباره دستاوردهای اقتصادی نیز سخن گفت و وعده‌های مشخصی ارائه داد. من اکنون به یکی از این موارد اشاره کردم که پیش‌تر کمتر مطرح شده بود.

اگر حاکمیت بر تنگه هرمز در اختیار ما تثبیت شود، امکان دریافت حق عبور از کشتی‌ها وجود خواهد داشت. برای مثال، می‌توان از هر کشتی در روز مبالغی مانند ده هزار، پنجاه هزار یا حتی صد هزار دلار دریافت کرد. وقتی تعداد کشتی‌هایی که از این مسیر عبور می‌کنند محاسبه شود، مشخص می‌شود که مجموع این مبالغ به ارقام بسیار بزرگی می‌رسد؛ به‌گونه‌ای که تنها از محل حق عبور، درآمد ماهانه می‌تواند به چندین میلیارد دلار برسد. در مقیاس سالانه نیز این رقم می‌تواند به حدود هفتاد میلیارد دلار نزدیک شود. در برخی برآوردها گفته می‌شود مجموع درآمد ناشی از ورود و خروج کشتی‌ها در چنین سطحی قرار می‌گیرد.

البته من خودم برآوردی محتاطانه‌تر در نظر می‌گیرم؛ زیرا ممکن است برخی کشورها مسیرهای خود را تغییر دهند یا به‌سمت ایجاد خطوط انتقال زیرآبی و گزینه‌های جایگزین حرکت کنند. بنابراین ممکن است حجم عبور کشتی‌ها کاهش یابد. با این حال، این ظرفیت همچنان می‌تواند یکی از دستاوردهای مهم اقتصادی تلقی شود.

سوال: چه جلوه های فرهنگی و روایی از جنگ برای مردم متصور خواهد بود؟ مسئولین مربوطه اذهان عمومی را باید به چه سمتی هدایت کنند؟

باید توجه داشت که مهم‌ترین مسئله این نیست که مردم صرفاً با انگیزه‌های اقتصادی پیروزی در جنگ توضیح داده شود. اگر جامعه تنها با چنین انگیزه‌هایی بسیج شود، در صورت بروز مشکلات یا تأخیر در تحقق وعده‌ها، به‌سرعت سرخوردگی ایجاد می‌شود و حتی ممکن است برخی که در ابتدا همراه بوده‌اند، فاصله بگیرند. از این رو باید بر عناصر پایدارتر تکیه کرد؛ بر حق‌طلبی، بر مقابله با ظلم، بر یادآوری جنایاتی که رخ داده و کودکانی که به دست آنان کشته شده‌اند. برای ما اینها شهادت است و برای آنها جنایت. همین شکستن هیمنه پوشالی و افشای ماهیت آن نیز بخشی از همین روایت است.

این مجموعه ادبیات و روایت‌ها در کنار هم، در واقع بخشی از مدیریت فضای جنگ است؛ فضایی که اکنون با چنین منطق و روایتی اداره شده است.

شیاطین نیز تصورشان این بود که این تفکر صرفاً محصول ذهن و برنامه‌ریزی چند فرد خاص است؛ گویی مجموعه‌ای از «عقل‌های مشخص» نشسته‌اند و این مسیر را طراحی می‌کنند. مثلاً تصور می‌کنند شخصی مانند آقای لاریجانی محور این تفکر است. البته ایشان فرد مهمی هستند — و من هم به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهم دوست خودم و دوست شهیدم را تضعیف کنم — اما مسئله اصلی شخص نیست؛ مسئله «تفکر» است. این تفکر است که اهمیت دارد. این نگاه را ایشان دارند، بسیاری از دوستانشان دارند و افراد دیگری نیز در جریان‌های مختلفی که با عنوان منافع و مصالح ملی ایران شناخته می‌شوند، به دنبال آن هستند.

در واقع یکی از عواملی که به ما قوت و قدرت داد — و این نیز از تدابیر مقام معظم رهبری بود — این بود که «خاک» را از «اعتقاد» جدا نکنیم. ایشان این موضوع را ده‌ها سال پیش مطرح کرده بودند؛ همان پیوند میان خاک و اعتقاد.

پیش از انقلاب گاهی در این مسئله نوعی افراط وجود داشت؛ برای مثال درباره حدیث «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمَان» برداشت‌هایی مطرح می‌شد که گویی صرفِ وطن‌دوستی به‌تنهایی موضوع است. در حالی که ارزش این سخن زمانی روشن می‌شود که هم ایمان باشد و هم وطن. در چنین صورتی است که این جمله معنا و مصداق پیدا می‌کند. اکنون می‌بینیم که این معنا دوباره ظرفیت ظهور پیدا کرده و این برای انسان خوشحال‌کننده است.

در مورد پرچم ایران نیز مسئله‌ای مشابه وجود دارد. امروز افتخار این است که نام خدا بر پرچم کشور نوشته شده است. ما باید این موضوع را برای بسیاری توضیح دهیم: اینکه آیا بهتر است نمادی مانند شیر و خورشید — که ریشه‌هایی در نمادهای کهن و بت‌پرستانه نسبت داده می‌شود — بر پرچم باشد، یا اینکه نام خدا بر آن نقش ببندد؟ بسیاری از مردم اکنون تازه متوجه این مسئله می‌شوند که حتی اگر برخی نسبت به نظام جمهوری اسلامی یا عملکرد دولت‌ها نقدهایی داشته باشند، این موضوع با اصل «خاک» و با اصل «اسلام» متفاوت است. اینها مفاهیمی دیگرند و اکنون خوشبختانه نشانه‌هایی از بازگشت و توجه به این معنا دیده می‌شود.

ان‌شاءالله خداوند این تفکر را پایدار بدارد و آن را رشد دهد. ما هر سال هنگام تحویل سال این دعا را می‌خوانیم: «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْأَبْصَارِ، یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ، یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَالْأَحْوَالِ، حَوِّلْ حَالَنَا إِلَى أَحْسَنِ الْحَالِ.» اکنون وقتی انسان به اطراف خود نگاه می‌کند — به خانواده، دوستان و اطرافیان — می‌بیند حال و هوای متفاوتی شکل گرفته است؛ نوعی احساس خوب که «ما داریم برای خدا سخن می‌گوییم، برای استقلال خودمان سخن می‌گوییم، برای غیرت ملی‌مان حرف می‌زنیم». این حال، حالِ خوشی است.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا