اسلایدریادداشتها

قذافی، مسئله دموکراسی و درسی برای ایران

روایتی از توسعه، مقاومت و سقوط 

مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

 

مسئله‌ی «استقلال» در نظام بین‌الملل معاصر، همواره با پارادوکسی بنیادین همراه بوده است. از یک سو، اصل حق تعیین سرنوشت و حاکمیت ملی در اسناد بنیادین سازمان ملل به رسمیت شناخته شده و کشور هایی استقلال یافته از یوق استعمار واقعاً می‌کوشند مسیر توسعه‌ی خود را مستقل از قدرت‌های بزرگ تعریف کنند بدین واسط با مکانیسم‌های تنبیهی چندلایه‌ای – رسانه‌ای، اقتصادی و نظامی – مواجه می‌شوند. در این یادداشت، تجربه‌ی لیبی در دوران معمر قذافی را با جمهوری اسلامی ایران مقایسه می‌کنیم. که چرا لیبی با وجود دستاوردهای توسعه‌ای قابل‌توجه در دوران قذافی (در حوزه‌های مسکن، بهداشت، آموزش، زیرساخت و استقلال سیاسی)، پس از مداخله‌ی نظامی ناتو در ۲۰۱۱ به سرعت دچار فروپاشی، جنگ داخلی شد.

 

لیبی پیش از قذافی: استعمار و وابستگی

پس از استقلال از ایتالیا در ۱۹۵۱، لیبی تحت سلطنت ادریس سنوسی عملاً صحنه نفوذ و چپاول منابع توسط آمریکا و بریتانیا بود. اقتصاد کشور کاملاً وابسته به نفت شده بود و درآمدهای حاصل از آن صرف توسعه‌ی زیرساخت‌های مورد نیاز غرب می‌شد نه ملت و نیازهای داخلی. اختلاف طبقاتی فاحش، نرخ سواد زنان نزدیک به صفر و ساختارهای توسعه‌نیافته‌ی شهری، تصویر یک کشور عقب‌مانده و وابسته را نشان می‌داد. در چنین فضایی، گروهی از افسران ارتش موصوم به افسران آزاد به رهبری معمر قذافی در سپتامبر ۱۹۶۹ کودتا کردند، سلطنت وابسته را برچیدند و «جماهیر عربی سوسیالیستی لیبی» را بنیان نهادند. آن‌ها از همان ابتدا با مشی ضداستعماری، پایگاه‌های نظامی غرب را در لیبی بستند و غربی‌ها را اخراج کردند. این اقدام اگرچه مورد خشم قدرت‌های بزرگ قرار گرفت، اما مقدمه‌ی تحولات بنیادینی شد که در دهه‌های بعدی ساختار سیاسی و اقتصادی لیبی را دگرگون کرد. با وجود نقدهای جدی به قذافی، نادیده گرفتن دستاوردهای دوران او تحریف تاریخ است. لیبیِ فقیر و قبیله‌ای به یکی از پیشرفته‌ترین اقتصادهای آفریقا تبدیل شد. پروژه‌ی عظیم «رود بزرگ مصنوعی» کشاورزی را متحول کرد. آموزش و بهداشت رایگان شد و نرخ سواد زنان تا ۲۰۱۱ به بیش از ۸۸ درصد رسید. مسکن ملی با شعار «هر کس در هر خانه‌ای ساکن است، صاحب آن است» اکثریت را خانه‌دار کرد و امید به زندگی در لیبی به یکی از بالاترین نرخ‌های آفریقا رسید. قذافی همچنین از جنبش‌های آزادی‌بخش جهان حمایت می‌کرد و به‌دنبال وحدت آفریقا و حتی واحد پول آفریقایی بود. همین استقلال‌طلبی او را به دشمن بزرگ غرب بدل ساخت. در برابر این دستاوردها، قذافی خطاهای جدی نیز داشت: تمرکزگرایی بیش از حد، فساد در حلقه‌های قدرت و سرکوب مخالفان (مانند فاجعه‌ی زندان ابوسلیم). اما واقعیت این است که اگر معیار نقض حقوق بشر باشد، متحدان غرب در منطقه صدها برابر چنین پرونده‌هایی دارند و هرگز هدف حمله قرار نگرفته‌اند. مسئله «حقوق بشر» نبود؛ مسئله «استقلال» بود. نمونه‌ها زیادند: صدام جنایت‌هایی بسیار کمتر از اسرائیل مرتکب شد، اما عراق اشغال گردید؛ آمریکا به‌بهانه‌ی دموکراسی‌آوری، کشورها را بمباران می‌کند و همزمان از جنایات عربستان در یمن یا بحرین چشم‌پوشی می‌کند. هر شعائر انسانی‌ای که در راستای منافع هژمونی آمریکا باشد، وجاهت بین‌المللی می‌یابد؛ در غیر این صورت، حتی دموکراتیک‌ترین دولت‌ها (مثل دولت مصدق) هدف کودتا یا تجاوز قرار می‌گیرند.

 

لیبی پس از مداخله‌ی ناتو؛ درسی برای ایران

بررسی وضعیت لیبی در دو مقطع پیش از ۲۰۱۱ و پس از مداخله‌ی نظامی ناتو، به یک قاعده‌ی تجربی شفاف راه می‌برد: هرچه میزان اصطکاک یک کشور با امپریالیسم و هژمونی غرب بیشتر بوده، تخریب زیرساخت‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن کشور در جریان تحولات موسوم به «بهار عربی» شدیدتر و هدفمندتر بوده است. لیبی در این میان نه یک استثنا، که بارزترین مصداق این قاعده به شمار می‌رود.

 

۱. مهندسی خارجی انقلاب لیبی

برخلاف روایت رایج در رسانه‌های غربی که قیام‌های مردمی خودجوش را عامل سقوط قذافی معرفی می‌کنند، اسناد و گزارش‌های متعدد نشان می‌دهد که انقلاب لیبی مستقیماً از سوی فرانسه و آمریکا و با مشارکت نظامی ناتو طراحی، تسلیح و هدایت شد. عملیات « طلوع اودیسه» در مارس ۲۰۱۱، بدون مجوز شورای امنیت (و تنها با استناد به قطعنامه‌ی ۱۹۷۳ که صرفاً منطقه‌ی پرواز ممنوع را تعریف می‌کرد)، به بمباران گسترده‌ی تأسیسات نظامی و غیرنظامی لیبی انجامید. نتیجه‌ی این مداخله، نه برقراری صلح یا دموکراسی، بلکه فروپاشی کامل دولت مرکزی، ظهور شبه‌نظامیان رقیب، جنگ داخلی فراگیر، قحطی، تجزیه‌طلبی، و حتی بازگشت پدیده‌ی برده‌فروشی در بازارهای سبا بود که سازمان ملل در گزارش‌های سال ۲۰۱۷ آن را تأیید کرد.

 

۲. نقد رؤیای مداخله‌ی انسان‌دوستانه

باور به اینکه غرب با مداخله‌ی نظامی خود می‌تواند آزادی، دموکراسی و توسعه را برای کشورهای غیرغربی به ارمغان آورد. اما تجربه‌ی لیبی، عراق، افغانستان و پیش از آن ویتنام نشان داده است که این رؤیا نه تنها تحقق‌ناپذیر، بلکه بسیار خطرناک است. مداخلات نظامی غرب در عمل به ازهم‌گسیختگی ساختارهای سنتی، حذف نخبگان کارآمد ملی، و جایگزینی آن‌ها با بازیگران وابسته و شکننده انجامیده است. لیبی پس از قذافی، دیگر نه یک کشور مستقل، بلکه عرصه‌ی رقابت دولت‌های خارجی (ترکیه، امارات، مصر، روسیه و فرانسه) تبدیل شد.

 

۳. آیا دموکراسی راه‌حل بود؟

در مقابل این فاجعه، برخی استدلال می‌کنند که اگر لیبی پیش از ۲۰۱۱ از نظام دموکراتیک برخوردار بود، هرگز به چنین سرنوشتی دچار نمی‌شد. اما این استدلال از نظر تاریخی و مردم‌شناختی سست است. پرسش بنیادین این است: آیا جامعه‌ی قبیله‌ای و سنتی لیبی – با ساختار عشیره‌ای، نرخ شهرنشینی پایین (تا پیش از دهه‌ی ۱۹۹۰)، سلطه‌ی خویشاوندی بر نهادهای سیاسی، و فقدان سنت تفکیک قوا – اساساً بستر رویش و تثبیت دموکراسی مدرن را داشت؟

دموکراسی به‌عنوان یک نظام سیاسی، ریشه در بسترهای تاریخی خاصی دارد: سنت یونانی آگورا و گفت‌وگوی شهروندی، رنسانس، عصر روشنگری، انقلاب صنعتی، گسترش سرمایه‌داری و طبقه‌ی متوسط، و نهادینه‌شدن حقوق فردی در برابر دولت. انتقال مکانیکی این الگو به جوامعی با ساختار پدرسالار قبیله‌ای، نه تنها پیشرفت ایجاد نمی‌کند، بلکه شکلی از نئواستعمار را نهادینه می‌سازد. توماس هابز در کتاب «لویاتان» هشدار می‌دهد که دموکراسی در غیاب نهادهای بالغ و فرهنگ سیاسی مبتنی بر قانون، به سادگی به عرصه‌ای برای «بازی با احساسات توده‌ها» و دستکاری جمعی بدل می‌شود. در چنین شرایطی، قدرت واقعی نه در صندوق‌های رأی، بلکه در دستان همان بازیگران خارجی و واسطه‌های محلی آن‌ها قرار می‌گیرد.

 

۴. ضرورت توجه به زمینه‌های تاریخی و فرهنگی

نتیجه‌ی منطقی آن است که هیچ نسخه‌ی سیاسی واحد و جهان‌شمولی – اعم از دموکراسی لیبرال، سوسیالیسم، یا حتی نظام‌های استبدادی روشنگر – را نمی‌توان بدون مطالعه‌ی دقیق زمینه‌های تاریخی، اقتصادی، قومیتی و فرهنگی یک جامعه به آن تجویز کرد. تجربه‌ی لیبی نشان می‌دهد که تحمیل دموکراسی از بیرون (یا حتی از درون توسط یک اقلیت غرب‌زده) در غیاب بسترهای لازم، نه ثبات، که هرجومرج می‌آفریند. آنچه جوامع در حال توسعه بدان نیاز دارند، پیش از هر الگوی سیاسی ازپیش‌تعیین‌شده، «قدرت بازدارندگی بومی» و «آگاهی تاریخی مبتنی بر نیازهای محلی» است – موضوعی که مقایسه‌ی ایران و لیبی به‌روشنی آن را تأیید می‌کند.

 

شباهت ایران و لیبی؛ استقلال بدون بازدارندگی دوام ندارد

تجربه‌ی ایران شباهت‌های انکارناپذیری با لیبی دارد: هر دو در مسیر حفظ استقلال گام برداشتند، هر دو با فشار امپریالیستی روبه‌رو بوده‌اند و هر دو هدف پروپاگاندای رسانه ای در جهان و بی‌ثبات‌سازی سیاسی قرار گرفته‌اند. هگل می‌گوید تاریخ با تکرار خود را تثبیت می‌کند؛ کشورهای کهن‌تمدن همواره در تلاش برای بازگرداندن جایگاه خود هستند. حرکت ایران به سمت غنی‌سازی هسته‌ای – حتی در ابعاد نظامی – ناشی از این واقعیت است که استقلال‌طلبی ذاتاً با هژمون‌ها تنازع ایجاد می‌کند. برای عبور از این تنازع، بازدارندگی لازم است. لیبی با پذیرش خلع سلاح هسته‌ای، دست‌های خود را بست و در نخستین ناآرامی فروپاشید. اما ایران برای نخستین بار در ۱۵۰ سال اخیر با تکیه بر توان بازدارندگی بومی، توانست از استقلال سیاسی خود دفاع کند. در نظام بین‌الملل مبتنی بر قدرت، «استقلال بدون بازدارندگی» دوام نمی‌آورد. نه دموکراسی به‌عنوان یک فرم جابه‌جا شدنی و نه توسعه‌ی صرفاً اقتصادی، بدون توان بازدارندگی بومی و آگاهی تاریخی مبتنی بر زمینه‌های محلی، تضمین‌کننده‌ی بقای سیاسی و تمامیت سرزمینی نخواهند بود. تاریخ اگر از آن عبرت نگیریم، نه به‌عنوان راهنما، بلکه به‌صورت تراژدی تکرار خواهد شد.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا