
غلامرضا نوری پژوهشگر حوزه زیارت و گردشگری در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
وقتی یک خیابان به حافظه یک ملت تبدیل میشود
تاریخ ملتها تنها در کتابها نوشته نمیشود؛ بخش مهمی از آن بر زمین نقش میبندد. گاه یک میدان، یک مسجد، یک خانه یا حتی خیابانی معمولی، چنان در حافظه یک جامعه رسوخ میکند که دیگر نمیتوان آن را صرفاً بخشی از جغرافیا دانست. این مکانها، با گذر زمان، به بخشی از هویت جمعی تبدیل میشوند؛ نه به دلیل ارزش کالبدی یا معماری، بلکه به این دلیل که خاطره، احساس، آیین و روایت یک ملت را در خود متراکم کردهاند.
از این منظر، تمدنها را میتوان نه فقط با بناهایشان، بلکه با «مکانهای حافظه»شان شناخت. بسیاری از نقاط عطف تاریخ ایران، از میدانهای انقلاب گرفته تا زیارتگاهها و یادمانهای ملی، بیش از آنکه محصول طراحی معماران باشند، حاصل کنش اجتماعی مردمانی هستند که بارها به آن مکان بازگشتهاند، روایت ساختهاند، سوگواری کردهاند، جشن گرفتهاند و بخشی از هویت خود را در آن بازتولید کردهاند.
این مسئله در ایران، به دلایل فرهنگی و دینی، اهمیتی دوچندان دارد. فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، بهویژه در سنت شیعی، همواره پیوندی عمیق میان «مکان» و «حافظه» برقرار کرده است. زیارت، صرفاً حرکت از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ زیارت، نوعی بازخوانی تاریخ، تجدید عهد با ارزشها و بازتولید هویت جمعی است. به همین دلیل، مکانهای زیارتی در ایران تنها کارکرد مذهبی ندارند، بلکه بخشی از نظام فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی جامعه را نیز شکل میدهند.
با این حال، بخش قابل توجهی از سیاستگذاری فرهنگی و گردشگری کشور، همچنان مکان را عمدتاً به مثابه یک «ظرف فیزیکی» میبیند؛ گویی اگر زیرساخت، معماری و خدمات فراهم شود، مکان نیز خودبهخود به مقصدی برای حضور مردم تبدیل خواهد شد. تجربههای متعدد نشان داده است که چنین نگاهی، هرچند برای توسعه کالبدی ضروری است، اما برای خلق یک «مکان ماندگار» کافی نیست. آنچه به مکان معنا میبخشد، پیش از هر چیز، حیات اجتماعی آن است؛ یعنی روایتی که پیرامون آن شکل میگیرد، آیینهایی که در آن تکرار میشود و پیوند عاطفی مردمی که آن را بخشی از زندگی خود میدانند.
این همان نکتهای است که در ادبیات مطالعات حافظه نیز مورد توجه قرار گرفته است. موریس هالبواکس، جامعهشناس فرانسوی، نخستین کسی بود که مفهوم «حافظه جمعی» را بهصورت نظاممند صورتبندی کرد. او معتقد بود که حافظه، برخلاف تصور رایج، امری صرفاً فردی نیست، بلکه در چارچوب گروههای اجتماعی شکل میگیرد و بازسازی میشود (Halbwachs, 1992). از نگاه او، جامعه است که تعیین میکند چه چیزی به یاد سپرده شود، چگونه روایت شود و در کدام مکان استمرار یابد.
چند دهه بعد، پیر نورا با طرح نظریه مشهور «مکانهای حافظه» (Les Lieux de Mémoire) گامی فراتر نهاد. نورا استدلال میکند که در جهان مدرن، با تضعیف حافظه زنده، جوامع ناچارند حافظه خود را در قالب مکانها، آیینها، نمادها و یادمانها حفظ کنند (Nora, 1989). از نظر او، «مکان حافظه» صرفاً یک فضای فیزیکی نیست؛ بلکه نقطهای است که در آن، حافظه تاریخی یک جامعه متراکم و بازنمایی میشود.
با وجود اهمیت این نظریه، تجربه ایرانی نشان میدهد که همه ابعاد رابطه میان حافظه و مکان را نمیتوان با این چارچوب توضیح داد. بسیاری از مکانهای حافظه در ایران، تنها محل یادآوری گذشته نیستند؛ آنها همچنان «زنده» هستند. مردم در آنها حضور مییابند، آیین برگزار میکنند، دعا میخوانند، عزاداری میکنند، نذر میدهند و در واقع، حافظه را نه صرفاً حفظ، بلکه هر بار دوباره خلق میکنند. از این منظر، حافظه در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، پدیدهای ایستا نیست، بلکه فرآیندی پویا و مستمر است.
در همین راستا، یان آسمن میان «حافظه ارتباطی» و «حافظه فرهنگی» تمایز قائل میشود. از نظر او، حافظه فرهنگی از طریق چهار عنصر اصلی استمرار مییابد: متن، نماد، آیین و مکان (Assmann, 2011). این تحلیل، افق مهمی برای فهم نقش آیین در حفظ هویت تاریخی میگشاید؛ اما تجربه شیعی ایران، بهویژه در سنت زیارت، نشان میدهد که پیوند میان آیین و مکان، بسیار عمیقتر از آن چیزی است که در بسیاری از نظریههای غربی توصیف شده است. در سنت شیعی، زیارت صرفاً حضور در یک مکان نیست؛ بلکه کنشی فرهنگی، معنوی و اجتماعی است که از طریق آن، گذشته در اکنون حاضر میشود و هویت جمعی در هر بار زیارت، دوباره بازتولید میگردد.
از این منظر، پدیده «رواق کشوردوست» شایسته توجهی فراتر از یک رویداد مناسبتی است. آنچه در این مکان در حال وقوع است، صرفاً برگزاری مراسمهای عزاداری نیست. حضور مستمر مردم، شکلگیری آیینهای جمعی، نامگذاری مکان، روایتهای رسانهای و پیوند عاطفی جامعه با این فضا، همگی نشانههای فرآیندی هستند که میتوان آن را «تولد یک مکان حافظه» نامید. اما پرسش اساسی اینجاست که آیا «رواق کشوردوست» تنها نمونهای جدید از آن چیزی است که نورا «مکان حافظه» مینامد، یا آنکه با پدیدهای متفاوت مواجه هستیم که نیازمند چارچوب مفهومی تازهای است؟
فرضیه این یادداشت آن است که تجربه «رواق کشوردوست» را نمیتوان صرفاً با نظریههای موجود توضیح داد. این تجربه، واجد ویژگیهایی است که میتواند زمینهساز ارائه یک الگوی ایرانی در سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی باشد؛ الگویی که از دل سنت ایرانی ـ اسلامی برآمده و میکوشد نسبت میان «شهادت»، «حافظه»، «آیین»، «زیارت»، «مکان» و «هویت ملی» را بهگونهای متفاوت تبیین کند.
بر این اساس، پژوهش در پی آن نیست که صرفاً نظریههای موجود را بر یک نمونه ایرانی تطبیق دهد؛ بلکه میکوشد نشان دهد چگونه یک تجربه معاصر میتواند خود به منبعی برای توسعه نظریه در حوزه مطالعات حافظه، سیاستگذاری فرهنگی و گردشگری زیارت تبدیل شود. اگر این فرضیه درست باشد، «رواق کشوردوست» صرفاً موضوعی برای روایت یک واقعه تاریخی نخواهد بود، بلکه نقطه آغاز بازاندیشی در نحوه فهم و سیاستگذاری مکانهای حافظه در ایران معاصر خواهد شد.



