اسلایدریادداشتها

تا چه اندازه آغاز این جنگ به هویت اسلامی کشورمربوط می‌شود؟

زهرا نسیمی پژوهشگر جغرافیای سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

زهرا نسیمی پژوهشگر جغرافیای سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

جنگ ایران و آمریکا- رژیم صهیونیستی، هنگامی که از دریچه نظریات رقابت‌های تمدنی و استراتژی مهار تحلیل می‌شود، ابعاد گسترده‌تری از یک منازعه سیاسی- نظامی پیدا می کند. در واقع هدف غایی آن را می‌توان، جلوگیری از بازخیزی تمدن اسلام در مقابل تمدن غرب دانست. با توجه به اینکه انقلاب اسلامی ایران، در ربع آخر قرن بیستم که از ادوار شکوفایی تمدن غرب محسوب می‌شود، توانست پیام جدیدی را مطرح نماید که با نظام معنایی تمدن هژمون غرب متمایز بود و در این مسیر نیز در تلاش است در سطوح مختلف علمی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، فلسفی، دینی، معنوی، هنری و فناوری بسترهای لازم برای نائل آمدن به تمدن نوین اسلامی را مهیا کند. از اینرو می‌توان اختلاف غرب با انقلاب اسلامی را در جوهره تمدنی آن دانست. البته در این رقابت تمدنی نمی‌توان نقش و جایگاه رژیم صهیونیستی را نادیده گرفت. براساس پارادایم «ژئوپلیتیک انتقادی»، تأسیس دولت اسرائیل در سال 1948 نیز نه یک رویداد تاریخی تصادفی، بلکه نقطه اوج یک کلان‌پروژه استراتژیک غربی (ابتدا بریتانیایی و سپس آمریکایی) برای مدیریت ظهور یک تمدن اسلامی متحد، مستقل و قدرتمند بوده است. تمدنی که با برخورداری از جمعیت جوان، ذخایر عظیم انرژی، موقعیت گذرگاهی و مراکز الهام‌بخش دینی، پتانسیل تبدیل شدن به رقیبی جدی برای هژمونی غرب را داراست. این دیدگاه با جمله مشهور جو بایدن (سناتور وقت) در سال 1986 تأیید می‌شود که صراحتاً اعلام کرد: «اگر اسرائیلی وجود نداشت، ایالات متحده باید آن را اختراع می‌کرد تا از منافع خود در منطقه محافظت کند». این گزاره، ماهیت اسرائیل را نه به عنوان یک دولت عادی، بلکه به عنوان یک «پایگاه پیشرفته » در قلب استراتژیک جهان اسلام آشکار می‌سازد. در واقع، با استقرار یک دولت نظامی‌گرا و همسو با غرب در نقطه اتصال آسیا و آفریقا، یک «گسل استراتژیک» فعال شد تا مانع از شکل‌گیری بلوک یکپارچه اسلامی- عربی گردد. این پروژه مهار در دو بُعد اصلی قابل تبیین است:
در بعد نرم‌افزاری، هدف اصلی، فرسایش مراکز قدرت فکری و جلوگیری از بازخیزی تمدنی بوده است. کانون جهان اسلام میزبان مراکز حیاتی تولید فکر، اجتهاد و هویت مانند دانشگاه الازهر، حوزۀ علمیه نجف و حوزۀ علمیه قم است که پتانسیل بسیج میلیون‌ها نفر را دارند. حضور اسرائیل به عنوان یک بحران دائمی در نزدیکی این مراکز، کارکردهای مهارکنندۀ متعددی داشته است. نخست، با ایجاد یک “مشغول‌سازی استراتژیک”، انرژی فکری این مراکز را از تمرکز بر نوسازی و توسعۀ داخلی به سمت واکنش به بحران فلسطین و مدیریت خشم عمومی منحرف کرده است. دوم، با تحمیل این مسئله، شکافی عمیق میان سیاست‌های رسمی دولت‌های اسلامی (که اغلب به سمت سازش سوق داده شده‌اند) و خواسته‌های افکار عمومی (که حامی فلسطین باقی مانده‌اند) ایجاد کرده و از این طریق، مشروعیت دولت‌ها را تضعیف و بی‌ثباتی داخلی را تشدید نموده است. همچنین، منازعه با اسرائیل به جای آنکه به وحدت منجر شود، به ابزاری برای تفرقه تبدیل شده است و با طرح استراتژی‌هایی مانند “ایران‌هراسی” برای توجیه نزدیکی به اسرائیل، جبهۀ واحد اسلامی را متلاشی کرده است.
در بعد سخت‌افزاری، هدف، تسلط بر منابع قدرت ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک جهان اسلام بوده است. اسرائیل به عنوان یک پایگاه پیشرفتۀ غرب، نقش کلیدی در کنترل این منابع ایفا می‌کند. به طوری‌که استقرار یک قدرت نظامی برتر و متحد غرب در مجاورت خلیج فارس و مسیرهای انتقال انرژی، به غرب اهرمی قدرتمند برای تضمین جریان نفت و گاز و مقابله با هرگونه تلاش کشورهای منطقه برای استفاده از “سلاح نفت” می‌دهد. همچنین اسرائیل همزمان، با کنترل سواحل شرق مدیترانه و دسترسی به دریای سرخ، بر نقاط کلیدی تجارت جهانی مانند کانال سوئز و تنگه تیران اشراف دارد و امنیت زنجیره تأمین غرب را تضمین می‌کند.
علاوه‌بر این، دکترین «برتری کیفی نظامی» (QME) اسرائیل که توسط آمریکا تضمین شده، کشورهای منطقه را وارد یک سیکل معیوب از مسابقه تسلیحاتی کرده است. این روند، منابع اقتصادی جهان اسلام را به جای توسعه زیرساخت‌ها، به سمت خرید تسلیحات غربی و بقای نظامی سوق داده و چرخه وابستگی را بازتولید می‌کند.
این کارکردِ بازدارنده، در عصر دیجیتال ماهیتی پیچیده‌تر یافته است. به طوری که، این رژیم با تبدیل شدن به یک «ابر قدرت سایبری»، استراتژی نفوذ خود را از تقابل نظامی به «وابستگی تکنولوژیک» تغییر داده است. فروش بدافزارهای جاسوسی پیشرفته (مانند پگاسوس) به دولت‌های منطقه، نه تنها امنیت ملی آن‌ها را به زیرساخت‌های اسرائیل گره زده، بلکه تل‌آویو را به شریک امنیتیِ بقایِ حکمرانانِ عرب تبدیل کرده است.
در سطح کلان‌تر نیز، طرح‌هایی نظیر «پیمان‌های ابراهیم» و ایده شکل‌گیری «ناتوی عربی- عبری»، تلاشی مهندسی‌شده برای بازتعریف «ادراک تهدید» در ذهنیت نخبگان جهان اسلام است؛ پروژه‌ای که هدف آن جایگزینی «ایران» به جای «اسرائیل» به عنوان دشمن وجودی و در نتیجه، تعمیق شکاف درون‌تمدنی (شیعه- سنی) برای دهه‌های آینده است.
به طور کلی، از منظر رقابت تمدن اسلام و تمدن غرب، اسرائیل را می‌توان یک «پروژه ژئوپلیتیک موفق» برای غرب دانست. این موجودیت نه تنها به عنوان یک سد فیزیکی در برابر وحدت سرزمینی جهان اسلام عمل می‌کند، بلکه به مثابه ابزاری کارآمد برای مدیریت منابع، مهار پتانسیل‌های تمدنی و تضمین تداوم نظم لیبرال در منطقه ایفای نقش می‌نماید. ادوارد سعید به درستی اشاره می‌کند که مسئله فلسطین یک «زخم باز و عمدی» در پیکره جهان اسلام است؛ زخمی که هدف آن جلوگیری از التیام و برخاستن دوباره این قدرت تمدنی است. بنابراین، تا زمانی که این غده در قلب جهان اسلام فعال است، گذار این منطقه از «زمین بازی قدرت‌های بزرگ» به یک «قطب مستقل تمدنی»، با موانع ساختاری جدی روبرو خواهد بود.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا