اسلایدرفرهنگ و مشارکت سیاسییادداشتها

تحلیل ماهیت منازعه و فقدان دکترین پیروزی در عملیات‌های نوین

محمدجواد رمضانی پژوهشگر حوزه مطالبه گری عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت

محمدجواد رمضانی پژوهشگر حوزه مطالبه گری عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

مقدمه
تقابل نظامی جاری علیه جمهوری اسلامی ایران را می‌توان به عنوان یک «بن‌بست استراتژیک» بازشناخت که در آن، شکاف عمیقی میان «ابزارهای تاکتیکی» و «اهداف سیاسی» وجود دارد. ایالات متحده در این کارزار، فاقد یک استراتژی کلان منسجم است؛ به این معنا که عملیات‌های نظامی انجام شده، به جای آنکه مسیری برای رسیدن به یک وضعیت مطلوبِ سیاسی پس از جنگ ترسیم کنند، به «فرسایش زیرساختی» تقلیل یافته‌اند.
۱. تحلیل چرخه فقدان استراتژی نظامی
در فقدان نیروی زمینی و عدم تعریف دقیق از «معیار پیروزی»، عملیات‌های هوایی و موشکی دچار عارضه‌ای می‌شوند که در ادبیات نظامی به آن «هدف‌گذاری برای بقای عملیات» می‌گویند. در این الگو، به دلیل لزوم استمرار فشار نظامی برای حفظ وجهه بازدارندگی، زنجیره فرماندهی وارد یک چرخه معیوب می‌شود:
الف- بحران اهداف: پس از انهدام توانمندی‌های پدافندی و مراکز فرماندهی اولیه، لیست اهداف نظامی تخلیه می‌شود.
ب- تغییر ماهیت اهداف: برای توجیه تداوم عملیات و ارائه آمار موفقیت به نهادهای تصمیم‌گیر، سیستم هدف‌گذاری از «اهداف نظامی استراتژیک» به سمت «زیرساخت‌های دومنظوره» و در نهایت «اهداف غیرنظامی» متمایل می‌شود. این رویکرد، جنگ را از یک ابزار سیاسی به یک فرآیند تخریبی صرف تبدیل می‌کند که فاقد خروجی دیپلماتیک یا ثبات‌آفرین است.
۲. تطبیق تاریخی: جنگ یوگسلاوی (۱۹۹۹) و خطای محاسباتی هوش مصنوعی
تجربه مداخله ناتو در یوگسلاوی نشان داد که تکیه انحصاری بر قدرت هوایی، فرماندهان را ناچار به بمباران پل‌های غیرضروری و کارخانه‌های تولیدی کرد تا نرخ «اثربخشی عملیاتی» در گزارش‌ها حفظ شود. در مورد ایران، این الگو با ورود سیستم‌های هدف‌گذاری مبتنی بر هوش مصنوعی پیچیدگی خطرناکی یافته است.
نمونه هدف‌گیری مراکزی مانند «پارک پلیس» نشان‌دهنده نقص فاحش در درک زمینه‌ای توسط هوش مصنوعی است. سیستم‌های خودکار با شناسایی کلیدواژه‌های حساس (مانند Police یا Security)، بدون تحلیل کارکردی، این مکان‌ها را به عنوان نقاط حیاتی طبقه‌بندی می‌کنند. این «خطای شناسایی» نه تنها منجر به جنایات جنگی خواسته یا ناخواسته می‌شود، بلکه منابع استراتژیک مهاجم را در نقاط بی‌ارزش تلف می‌کند.
۳. پیامدهای بلندمدت
از منظر رئالیسم ساختاری، هر جنگی که فاقد طرحی برای «نظم پس از منازعه» باشد، محکوم به شکست است. انهدام زیرساخت‌های حیاتی مانند پالایشگاه‌ها، تأسیسات آب‌شیرین‌کن و شبکه‌های توزیع، فرآیند دولت-ملت‌سازی را ناممکن کرده و منجر به ایجاد یک «خلاء قدرت آشوب‌ناک» می‌شود. در صورت عدم مواجهه جدی با این خطای استراتژیک، ممکن است سلسله اقداماتی که مداخله نظامی ناتو در کشور لیبی در طول سال‌های 2011 و 2012 و مداخله نظامی رژیم صهیونیستی در کشور سوریه از سال 2024 تاکنون رقم زد، در جمهوری اسلامی ایران نیز اجرایی شود.
استراتژی کنونی آمریکا در قبال ایران را می‌توان «تخریب بدون تسلیم» نامید؛ فرآیندی که در آن ویرانی فیزیکی به حداکثر می‌رسد، اما به دلیل عدم حضور نیروی زمینی و فقدان افق سیاسی، هیچ‌گونه تغییر رفتاری یا ساختاری پایدار در طرف مقابل ایجاد نمی‌شود و تنها هزینه‌های انسانی و ژئوپلیتیکی منازعه را به صورت تصاعدی افزایش می‌دهد.
نتیجه‌گیری
استمرار منازعه نظامی فرسایشی علیه جمهوری اسلامی ایران، به جای تحقق اهداف بازدارندگی، به یک «شکست استراتژیک گریزناپذیر» برای ایالات متحده منتهی خواهد شد. این بن‌بست نظامی، محرکِ دو تحول ساختاری در سطح کلان است که موازنه قدرت جهانی را به ضرر هژمونی غرب تغییر می‌دهد:
۱. دکترین «گریز هسته‌ای» به مثابه ابزار موازنه قوا
از منظر نظریه رئالیسم تدافعی، زمانی که یک دولت با تهدید وجودی و حملات زیرساختی گسترده روبرو شود، اما ابزارهای متعارف نظامی برای پاسخگویی قطعی را کافی نبیند، به سمت «بازدارندگی نهایی» حرکت می‌کند. این محاسبه، دو نتیجه در پی خود خواهد داشت:
الف- تغییر محاسبات هزینه-فایده
بمباران‌های مستمر، هزینه‌های سیاسی و حقوقی دستیابی به سلاح هسته‌ای را برای ایران به حداقل می‌رساند. در واقع، وقتی فشار نظامی به سقف خود برسد، «هزینه دستیابی» از «هزینه خودداری» کمتر می‌شود.
ب- مشروعیت‌بخشی داخلی و بین‌المللی
در شرایطی که زیرساخت‌های حیاتی (مانند آب‌شیرین‌کن‌ها و نیروگاه‌ها) هدف قرار می‌گیرند، گذار به فاز هسته‌ای نظامی در افکار عمومی به عنوان یک «دفاع مشروع» و «ضرورت بقای ملی» بازتعریف می‌شود که عملاً دیپلماسی هسته‌ای گذشته را بلاموضوع می‌کند.
۲. تقویت چندجانبه‌گرایی و بلوک بریکس-شانگهای
جنگ با ایران، پتانسیل تبدیل شدن به نقطه عطف در «گذار نظم بین‌الملل» را دارد. این منازعه نه تنها ایران را منزوی نمی‌کند، بلکه پیوندهای ساختاری آن را با قدرت‌های نوظهور تثبیت می‌نماید. در این زمینه به سه اقدام مهم می‌توان اشاره کرد:
– تسریع در دلارزدایی
تحریم‌های همراه با جنگ، ایران و شرکای تجاری‌اش را به سمت ایجاد سیستم‌های مالی موازی و غیروابسته به سوییفت سوق می‌دهد. این امر، کارایی «سلاح مالی» آمریکا را در درازمدت برای سایر اعضای بریکس نیز از بین می‌برد.
– امنیت انرژی و کریدورهای جایگزین
ناامنی در خلیج فارس و هدف قرار گرفتن تأسیسات نفتی، قدرت‌های بزرگی نظیر چین و هند را به سمت حمایت راهبردی از ایران برای حفظ ثبات بازار انرژی و امنیت کریدورهای زمینی (مانند شمال-جنوب) سوق می‌دهد. ضمن اینکه امکان تثبیت ناامنی کشتی‌رانی در خلیج فارس، تنگه هرمز و دریای عمان برای کشورهای آمریکا، رژیم صهیونیستی و حامیان آن‌ها در اتحادیه اروپا دور از انتظار نیست. ایران به منظور تأمین امنیت تنگه هرمز می‌تواند با جلب حمایت قدرت‌های شرقی همراه با مشارکت پادشاهی عمان، منافع انرژی کشورهای متجاوز غربی را با چالش‌های جدی مواجه کند.
– ائتلاف علیه یکجانبه‌گرایی
تداوم جنگ بدون مجوزهای بین‌المللی صریح، «بریکس» را از یک مجمع اقتصادی به یک «وزنه تعادل سیاسی-امنیتی» تبدیل می‌کند که هدف اصلی آن به چالش کشیدن هژمونی نظامی آمریکا در غرب آسیا خواهد بود.
ایالات متحده در مواجهه با ایران با پارادوکس «قدرت بدون نفوذ» روبرو است. افزایش سطح تخریب فیزیکی، نه تنها منجر به «تسلیم سیاسی» نمی‌شود، بلکه با شتاب بخشیدن به برنامه‌های راهبردی ایران و تقویت ائتلاف‌های شرقی، موقعیت جهانی آمریکا را از یک «ناظم بین‌المللی» به یک «بازیگر مخرب» تقلیل می‌دهد که نتیجه قطعی آن، افول نفوذ غرب در نظم نوین جهانی است.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا