دستاورد جنگ تحمیلی سوم و تغییر پارادایم مذاکرات
یوسف اسمعیل زاده پژوهشگر سرمایه اجتماعی و افکار عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

یوسف اسمعیل زاده پژوهشگر سرمایه اجتماعی و افکار عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
تاریخ روابط ایران و آمریکا را میتوان در قالب چرخههای متوالی فشار، مقاومت و دیپلماسی اجباری نامتوازن خواند. اما آنچه در جنگ تحمیلی سوم علیه ایران رخ داد، چیزی فراتر از یک چرخه تکراری بود؛ این درگیری نقطه عطفی بود که معادلات بنیادین قدرت در روابط دو کشور را دگرگون ساخت و میتوان گفت این چرخه را مادامی که دستاوردهای جنگ حفظ شود، متوقف ساخت.
در طول دهههای گذشته، روایت غالب در محافل دیپلماتیک و رسانهای غربی آن بود که ایران کشوری منزوی، آسیبپذیر در برابر فشار اقتصادی، و فاقد پشتوانه افکار عمومی بینالمللی است. این روایت پایه و اساس راهبرد «فشار حداکثری» را تشکیل میداد؛ راهبردی که بر این فرض استوار بود که هزینههای تحمیلشده سرانجام تهران را به میز مذاکره با دست خالی خواهد کشاند. میتوان گفت جنگ تحمیلی سوم این روایت را از بنیان برانداخته است.
سه تحول اساسی در پی این جنگ پدیدار شد که معادله آینده مذاکرات را بهطور کامل تغییر داده است:
نخست آنکه، ایران برای اولین بار در تاریخ پس از انقلاب، توانایی نظامی خود را نه در قالب رزمایش یا تهدید، بلکه در شرایط واقعی جنگ و در برابر پیشرفتهترین ائتلاف نظامی جهان به اثبات رسانده است. این اثبات عملیاتی، جایگاه ایران را در محاسبات راهبردی همه بازیگران منطقهای و جهانی به صورت ویژه تغییر داده است.
دوم، انسجام داخلی ایران در شرایط جنگی نهتنها فرو نپاشید، بلکه تقویت شد. این واقعیت، فرض بنیادین راهبرد فشار حداکثری را که بر تشدید شکافهای داخلی متکی بود، باطل اعلام کرد. وحدت سیاسی نیز برخلاف سابق بیشترین جلوه را پیدا کرد.
سوم و مهمتر از همه، افکار عمومی بینالمللی برای اولین بار بهعنوان یک عامل فعال و تعیینکننده در معادله ایرانـ آمریکا وارد صحنه شده است. تسلط بر تنگه هرمز توسط ایران، همه مردم جهان از اروپا و آسیای شرقی و علی الخصوص جهان عرب به ذی نفعان مذاکرات ایران- آمریکا بدل ساخته است. این تحول، شاید عمیقترین تغییر پارادایمی در تاریخ مذاکرات ایران باشد.
پارادایم سابق و دیپلماسی در ضعف
برای فهم عمق تغییری که رخ داده، ابتدا باید پارادایم قدیم را بهدقت شناخت. مذاکرات ایران و آمریکا در طول چهار دهه گذشته، خواه در قالب مذاکرات هستهای برجام، خواه در مذاکرات غیرمستقیم از کانال اروپاییها، همواره دارای یک ویژگی مشترک بود: نامتقارن بودن ساختار قدرت در میز مذاکره.
در این ساختار، آمریکا با چندین اهرم فشار وارد مذاکره میشد:
• انزوای دیپلماتیک ایران در سازمانهای بینالمللی
• تحریمهای فلجکننده اقتصادی
• ائتلافسازی با کشورهای منطقه علیه ایران
• روایت غالب در رسانههای جهانی که ایران را بهعنوان تهدید معرفی میکرد
• فرض شکنندگی داخلی ایران در برابر فشار اقتصادی
در مقابل، ایران با اهرمهای محدودتری وارد مذاکره میشد که اصلیترین آنها برنامه هستهای و توانایی و تهدید به ایجاد اختلال در منطقه بود. این نامتقارن بودن به این معنا بود که ایران در بهترین حالت میتوانست به توافقی دست یابد که فشارها را کاهش دهد، نه توافقی که موقعیت برتر آن را تثبیت کند.
توافق برجام در سال ۲۰۱۵ شاید بهترین مثال برای فهم پارادایم مذاکراتی قدیم باشد. این توافق در شرایطی به امضا رسید که:
ایران زیر فشار تحریمهای چندجانبه قرار داشت و اقتصاد کشور با بحرانهای جدی روبرو بود. غایب بزرگ در این مذاکرات، افکار عمومی جهانی بهعنوان یک عامل فشار مستقل بود. مذاکرات در محافل بسته دیپلماتیک انجام میشد و مردم جهان نه بهعنوان ذینفع فعال، بلکه بهعنوان ناظران منفعل در جریان رویدادها قرار داشتند.
برجام بهسرعت با خروج یکجانبه آمریکا در سال ۲۰۱۸ فروپاشید، چرا که:
• هیچ ضامن بینالمللی با پشتوانه افکار عمومی وجود نداشت
• هزینه نقض توافق برای آمریکا در سطح بینالمللی محدود بود
• ایران در برابر نقض توافق اهرم فشار مؤثری نداشت
این تجربه نشان داد که توافقهایی که صرفاً در فضای دیپلماتیک دولتها شکل میگیرند و پشتوانه افکار عمومی بینالمللی ندارند، در برابر تغییر اراده سیاسی یک طرف بسیار شکننده هستند.
فقدان سرمایه اجتماعی در عرصه بینالمللی
یکی از آسیبپذیریهای اصلی دیپلماسی ایران در دوره قبل از جنگ، فقدان سرمایه اجتماعی در سطح افکار عمومی بینالمللی بود. در حالی که دولتها ممکن است به دلایل منافع مشترک با ایران همراهی کنند، مردم جهان اغلب تحت تأثیر روایت رسانههای غربی قرار داشتند که ایران را بهعنوان تهدیدی برای صلح معرفی میکرد. این شکاف میان دیپلماسی دولتی و دیپلماسی عمومی، یکی از ضعفهای ساختاری موضع ایران در مذاکرات پیشین بود.
تغییر پارادایم؛ افکار عمومی جهان بهعنوان بازیگر سوم در مذاکرات
یکی از آسیبپذیرترین نقاط دیپلماسی ایران در دوره برجام، فشار سیاست داخلی بود. دولت مذاکرهکننده برای جلب حمایت داخلی نیاز به نتیجه سریع داشت و همین فوریت، قدرت چانهزنی آن را کاهش میداد. در مذاکرات پیشین شاهد این بودیم که:
1. فشار اقتصادی داخلی دولت را به سمت توافق سریعتر سوق میداد
2. اختلافات جناحی داخلی اراده مذاکراتی را تضعیف میکرد
3. طرف آمریکایی با آگاهی از این فشارها از آنها بهرهبرداری میکرد
اما در پی جنگ تحمیلی سوم، یک صدای مشترک حول تجمع در کنار یک پرچم، انسجام داخلی را بهطور چشمگیری افزایش داده است. این انسجام به دیپلماسی ایران پشتوانه داخلی مستحکمی میبخشد که در مذاکرات پیشین غایب بود.
اما مهمترین تغییر پارادایمی، ورود افکار عمومی بینالمللی بهعنوان بازیگر سوم در مذاکرات میباشد. در پارادایم قدیم، مذاکرات ایران ـ آمریکا اساساً یک بازی دوجانبه بود که در آن دولتها با یکدیگر چانهزنی میکردند و افکار عمومی جهانی در بهترین حالت یک ناظر منفعل بود. اما در تغییر پارادایم جدید، افکار عمومی جهان به یک بازیگر فعال با منافع مشخص تبدیل شده است.
این تحول از چند مسیر اتفاق افتاده است:
مسیر اول: تبدیل شدن جنگ به یک نگرانی جهانی
جنگی که بهطور مستقیم ثبات منطقهای، امنیت انرژی جهانی و صلح بینالمللی را تهدید میکند، دیگر فقط یک مسئله دوجانبه ایرانـ آمریکا نیست. مردم جهان در این جنگ ذینفع هستند و این ذینفعی آنها را از ناظر منفعل به کنشگر فعال تبدیل میکند.
مسیر دوم: فشار از پایین به بالا در دموکراسی آمریکایی
یکی از مهمترین پیامدهای جنگ، آشکار شدن این واقعیت است که افکار عمومی آمریکا حمایت پایداری از ادامه درگیری ندارد. این فشار از پایین، دست ترامپ را -که بارها خود عدم همراهی آمریکایی ها و خواستار مردم از او برای بازگشت نیروهای نظامی خود را اعلام کرده است- در میز مذاکره تنگتر کرده است. دولتی که با مخالفت داخلی علی رغم مسئله مشروعیت بین المللی روبرو است، نمیتواند موضع سختگیرانهای در مذاکرات اتخاذ کند.
چرا این تغییر پارادایمی است نه صرفاً تاکتیکی؟
یک تغییر پارادایمی واقعی، تغییری است که قوانین بازی را تغییر میدهد، نه فقط نتیجه یک دور از بازی را. دو دستاورد ملی در جنگ، تنگه هرمز و تثبیت سرمایه اجتماعی داخلی پشتیبان دیپلماسی در پارادایم جدید هستند. از جانب دیگر، ورود افکار عمومی جهانی بهعنوان بازیگر سوم از این جهت پارادایمی جدید است که:
اولاً، این حضور دیگر قابل نادیده گرفتن نیست؛ در عصر شبکههای اجتماعی و اطلاعات فراگیر، افکار عمومی جهانی در هر مذاکره آیندهای نیز حضور خواهد داشت چرا که پیچ باز و بست انرژی و حیات جهانی را در اختیار طرف ایرانی میبیند.
ثانیاً، این تغییر به نفع طرفی است که از پشتوانه افکار عمومی بیشتری برخوردار است. آغاز تجاوز توسط آمریکا و جنایات جنگی در ایران و لبنان و بسیاری از رسواییهای اخلاقی دیگر مشروعیت افکار عمومی را به سمت ایران سوق داده است.
و در آخر، این تغییر، هزینه نقض توافق را برای آمریکا بهطور اساسی افزایش میدهد. چرا که قدرت چانه زنی برخلاف سابق معادله مذاکرات را از تهدید و فشار در برابر تسلیم به موازنه تهدید رسانده است. باید دیپلماتهای ایرانی در مذاکرات آینده بر جایگاه ایران و دست برتر ایران با اهرم فشار تنگه هرمز دقت لازم داشته باشند.



