
محمدجواد رمضانی پژوهشگر حوزه مطالبه گری عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در جهان پیچیده سیاست بینالملل، «جنگ» صرفاً یک تقابل نظامی در میدان نبرد نیست، بلکه ابزاری است استراتژیک برای نیل به اهداف کلان سیاسی و تأمین امنیت ملی. در شرایطی که یک بازیگر بینالمللی با تهدیدات وجودی و نقض حاکمیت مواجه میشود، انتخاب میان «تداوم نبرد» یا «پذیرش آتشبس»، نه یک تصمیم صرفاً احساسی یا زمانی، بلکه یک محاسبۀ دقیق مبتنی بر نظریه «هزینه-فایده» و «توازن قوا» است.
تحلیل پیشرو، در فضای جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی و ایالات متحده علیه جمهوری اسلامی و تمامیت ارضی ایران، با نگاهی به پویشهای اجتماعی اخیر و چالشهای ذهنی موجود در لایههای مختلف جامعه، به واکاوی منطقِ حاکم بر تصمیمات راهبردی نظام در مواجهه با بحرانهای نظامی میپردازد. این نوشتار سعی دارد با عبور از دوگانهسازیهای کاذب میان «دیپلماسی» و «میدان»، به این پرسش کلیدی پاسخ دهد که «نقطه بهینه خروج از یک منازعه کجاست و چگونه میتوان دستاوردهای نظامی را به ثبات پایدار سیاسی تبدیل کرد؟»
در ادامه، با استناد به مفاهیم کلان علوم سیاسی و تجربیات تاریخی، بر ضرورت انسجام نهادی، اعتماد به ساختارهای تخصصیِ تصمیمگیر و درک پیچیدگیهای «مه جنگ» تأکید شده است تا تبیین گردد که چرا در دکترینِ امنیت ملی، «نتیجهگرایی راهبردی» همواره بر «شتابزدگی زمانی» ارجحیت دارد.
۱. واکاوی مفهوم توقف عملیات در چارچوب بازدارندگی
نظریه «اجبار استراتژیک»[1] توماس شلینگ[2] (برنده نوبل اقتصاد و نظریهپرداز بازیها) در کتاب Arms and Influence تبیین میکند قدرت نظامی زمانی کارآمد است که بتواند اراده حریف را تغییر دهد؛ بنابراین آتشبس پیش از تغییر محاسبات دشمن، شکست استراتژیک محسوب میشود. نظریه بازدارندگی رابرت جرویس در کتاب The Meaning of the Nuclear Revolution نیز توضیح میدهد که بازدارندگی تنها با «اعتبار تهدید» و «تحمیل هزینه» محقق میشود.
پویشهای اجتماعی مدافع تداوم نبرد در روزهای اخیر در سراسر ایران، در واقع بر پایه دکترین «عدم تسلیم» شکل گرفتهاند. از منظر واقعگرایی ساختاری، اجتناب از آتشبس زودهنگام در منازعات پیشین، پیششرط حفظ بقا و ممانعت از تحمیل اراده دشمن بوده است. نقد تقلیلگرایی در تحلیلهای جاری نشان میدهد که برخی کنشگران بدون در نظر گرفتن تحولات ژئوپلیتیک اخیر و گذار دولت به مرحله جدیدی از کنشگری مرزی، همچنان بر پایه فرضیات منسوخ گذشته به قضاوت میپردازند.
1.1. تبیین پویش «نه به آتشبس» و منطق حاکم بر پایان منازعات
پویشی که با عنوان «نه به آتشبس» در فضای مجازی شکل گرفته است، در واقع بر یک اصل بنیادین تأکید دارد و آن «عدم تسلیم در برابر فشارها» است. تردیدی نیست که اگر بنا بر عقبنشینی یا تسلیم بود، پیش از وقوع درگیریهای اخیر و تحمیل هزینههای سنگین، روند حوادث به گونهای دیگر رقم میخورد. در این میان، برخی از تحلیلها و نگرانیها به گونهای مطرح میشود که گویا تحولات راهبردی و مسیر طی شده توسط دولت و ارکان حاکمیت در یک سال اخیر نادیده گرفته شده است.
1.2. اهداف عملیاتی و ضرورت دفاع مشروع
پرسش اساسی این است که غایت حملات و اقدامات نظامی فعلی چیست؟ در چارچوب اصول دیپلماتیک و دفاعی، هدف نهایی این اقدامات «دفاع مشروع» است. به بیان دیگر، هدف این است که در سایه این حملات، به وضعیتی دست یابیم که امنیت ملی و ثبات آینده کشور بهطور کامل تضمین شود. موضوع خونخواهی و صیانت از عزت ملی نیز دقیقاً در راستای همین تعریف کلان از امنیت ملی قرار دارد.
1.3. نقطه بهینه برای پایان عملیات
زمانی که اهدافِ تعریفشده محقق شوند، دشمن ناگزیر به درخواست آتشبس خواهد شد و یا طبق بیانات رهبری، دچار یأس استراتژیک میگردد. در آن مقطع، منشأ درخواست آتشبس (ما یا طرف مقابل) ماهیت موضوع را تغییر نمیدهد؛ چرا که ملاک اصلی، تحقق اهداف است.
بر این اساس، دو وضعیت متصور است:
الف- چنانچه به اهداف مورد نظر دست نیافته باشیم، حتی در صورت درخواست طرف مقابل، تداوم عملیات تا رسیدن به نتیجه مطلوب الزامی است.
ب- در مقابل، اگر اهداف امنیتی و ثبات مدنظر تأمین شده باشد، تداوم درگیریها منطقی نخواهد بود؛ زیرا تنها منجر به افزایش هزینههای ملی و آسیب به زیرساختها میگردد.
بنابراین، نباید پایان جنگ را صرفاً با متغیر «زمان» سنجید. اصرار بر ادامه جنگ تنها به این دلیل که مدت کوتاهی از آن گذشته است، فاقد منطق استراتژیک بوده و پیروزی واقعی زمانی است که اهداف امنیتی کشور بهطور کامل تأمین شده باشد.
۲. هدفگذاری استراتژیک و نقطه بهینه خروج
در دنیای معاصر دیپلماسی و بیانیههای نظامی هر کدام کارکرد خود را دارند. این نکته یادآور مشهورترین جمله تاریخ استراتژی نظامی است: «جنگ ادامه سیاست است با وسایلی دیگر». کتاب On War (رساله در باب جنگ) اثر کلاوزویتس[3] استدلال میکند که جنگ هرگز یک کنش مستقل نیست، بلکه ابزاری در دست سیاستمداران برای رسیدن به اهداف دیپلماتیک است.
تفکیک این دو از هم، از منظر علمی خطای استراتژیک است. در ادبیات دیپلماتیک و نظامی، غایت حملات دفاعی، نیل به وضعیتی است که در آن «امنیت پایدار» و «ثبات استراتژیک» تضمین شده باشد. این هدفگذاری شامل احیای قدرت بازدارندگی و تحمیل هزینه بر دشمن تا مرحله «یأس استراتژیک» است. بر این اساس، پایان عملیات تابع زمانبندی تقویمی نیست، بلکه تابعی از «متغیرهای دستاورد» است. تداوم عملیات پس از تحقق اهداف تعریفشده، منجر به «کاهش بازدهی» و آسیب به زیرساختهای ملی میشود، در حالی که توقف پیش از موعد، به معنای ناتمام ماندن فرآیند بازدارندگی است.
2.1. متغیرهای تعیینکننده در تحقق وضعیت مطلوب
دستیابی به نقطه ایدهآل در یک نبرد، تابعی از مؤلفهها و شاخصهای استراتژیک است و ارتباطی با متغیر «زمان» ندارد. این مؤلفهها شامل مواردی نظیر «تغییر در کیفیت حضور نیروهای فرامنطقهای»، «مخدوش شدن اعتبار پایگاههای نظامی حریف» و «تأثیر بر ثبات و اتمسفر اقتصادی منطقه» است. بنابراین، ملاک توقف یا تداوم عملیات، میزان تحقق این شاخصهاست، نه تعداد روزهایی که از آغاز نبرد گذشته است.
2.2. سناریوهای عملیاتی و مدیریت دستاوردها
بر اساس شدت و کیفیت عملیات، دو سناریو قابل پیشبینی است:
الف- ممکن است طی بازه زمانی کوتاهی (مثلاً ۴۸ ساعت)، با انجام حملات سنگین، انهدام جنگندهها، اسارت نیروهای دشمن و تخریب مراکز حساس و حیاتی در عمق خاک حریف، به تمامی اهدافِ از پیش تعیین شده دست یابیم. در چنین شرایطی، اصرار بر ادامه نبرد فاقد منطق است و تنها موجب افزایش هزینههای ملی میگردد.
ب- در مقابل، ممکن است پس از گذشت چندین هفته نیز اهداف مذکور محقق نشود که در این صورت، ایستادگی و تداوم عملیات تا نیل به نتیجه نهایی، ضرورتی اجتنابناپذیر است.
2.3. نقد منطق پویشهای احساسی
با توجه به موارد فوق، چنانچه مبنای پویشهایی نظیر «نه به آتشبس» این تصور باشد که نبرد نظامی با دشمن هرگز نباید پایان یابد، یا صرفاً به دلیل کوتاه بودن زمان درگیری، خواهان تداوم آن باشند، این دیدگاه از منظر استراتژیک فاقد وجاهت است. پایان دادن به درگیری پس از تحقق اهداف امنیتی، به معنای کوتاهآمدن نیست، بلکه به معنای مدیریت هوشمندانه هزینهها و صیانت از دستاوردهای پیروزی است.
۳. مؤلفههای عملیاتی و مدیریت هزینه-فایده
اینکه دیپلماسی و کنش نظامی یکدیگر را تقویت کرده و به یکدیگر قدرت عرضه میکنند، در علوم سیاسی مدرن تحت عنوان «قدرت هوشمند»[4] شناخته میشود. کتاب The Future of Power اثر جوزف نای[5] توضیح میدهد که ترکیب قدرت سخت (نظامی) و قدرت نرم (دیپلماسی و اقناع) تنها راه موفقیت یک دولت در بحرانهای بینالمللی است.
رسیدن به وضعیت مطلوب، برآیندی از تغییر در متغیرهایی نظیر «سطح نفوذ فرامنطقهای»، «اعتبار پایگاههای نظامی حریف» و «تغییر اتمسفر اقتصادی منطقه» است. این فرآیند ممکن است در بازه زمانی کوتاهی با تخریب مراکز ثقل[6] دشمن محقق شود یا مستلزم تابآوری در یک نبرد فرسایشی چند هفتهای باشد. لذا تقلیل استراتژی نظامی به رویکردهای هیجانی یا صرفاً تداوم فیزیکی نبرد، فاقد عقلانیت ابزاری است.
3.1. برتری عملیاتی و آمادگی راهبردی
وضعیت کنونی کشور در مقایسه با تجربیات گذشته، از جمله نبرد دوازدهروزه، در سطح بسیار مطلوبتری ارزیابی میشود. این برتری معلول عواملی نظیر انباشت تجربیات عملیاتی، ارتقای سطح آمادگی نیروهای مسلح و بهرهگیری از زیرساختهای دفاعی نوین است. برخلاف تصورات رایج، اقدامات فعلی بر پایه یک طراحی استراتژیک است که پیش از تحولات اخیر و در زمان حیات فرماندهان عالیمقام، در شورای عالی دفاع تدوین شده است. اجرای دقیق این طرح نشاندهنده وجود یک «نقشه راه مشخص» است که تمام ابعاد نبرد و پیامدهای آن را پیشبینی کرده است.
3.2. انسجام ملی و همگرایی نخبگان سیاسی
در شرایط حساس کنونی، ضرورت دارد که اختلافات سیاسی، رقابتهای انتخاباتی و تفاوت در دیدگاههای اجرایی به حاشیه رانده شود. واقعیت موجود حکایت از یک «اجماع راهبردی» در عالیترین سطوح تصمیمگیری کشور دارد. حضور و نقشآفرینی شخصیتهایی با گرایشهای مختلف سیاسی و نظامی در کنار یکدیگر، نشاندهنده این است که ارکان حاکمیت بر سر یک اصل واحد به توافق رسیدهاند: «پایداری در برابر فشارها و پرهیز از تسلیم».
3.3. هدفگذاری نهایی و خروج مقتدرانه
تصمیم جمعی مسئولان ارشد نظام بر پیشبرد مقتدرانه عملیات نظامی استوار است. هدف غایی این رویکرد، نه تداوم فرسایشی جنگ، بلکه عبور از مرحله بحران و خروج از منازعه در «موقعیتی مطلوب و پیروزمندانه» است. این همگرایی میان مسئولان حوزههای دیپلماسی، نظامی و قضایی، تضمینکننده این است که پایان عملیات تنها زمانی رقم خواهد خورد که منافع ملی و اقتدار جمهوری اسلامی ایران بهطور کامل تأمین شده باشد.
جمعبندی
توقف عملیات نظامی در ادبیات استراتژیک، به معنای عقبنشینی یا پذیرش شکست نیست، بلکه ابزاری برای تثبیت دستاوردهای میدانی و تبدیل قدرت سخت به اقتدار سیاسی است. بازدارندگی پایدار زمانی محقق میشود که پیام تنبیه متجاوز و تحمیل هزینههای گزاف به طرف مقابل منتقل شده باشد. در این چارچوب، پایان نبرد نه یک اقدام انفعالی، بلکه تصمیمی آگاهانه برای صیانت از اعتبار دفاعی و بازدارندگیِ ایجاد شده است تا از فرسایشی شدن جنگ و کاهش اثرگذاری ضربات اولیه جلوگیری شود.
نقطه بهینه خروج از منازعه، تابعی از تحقق اهداف کلان امنیتی است که پیشتر در اسناد بالادستی و طراحیهای راهبردی نظام تعریف شدهاند. این نقطه زمانی حاصل میشود که موازنه قوا به سود منافع ملی تغییر یافته و دشمن دچار یأس استراتژیک شده باشد. خروج هوشمندانه در این مقطع، ضامن ماندگاری پیروزی است؛ چرا که تداوم درگیری فراتر از اهدافِ تعیینشده، میتواند منجر به هدررفت منابع و ایجاد چالشهای پیشبینینشده در سطوح بینالمللی و داخلی گردد.
مدیریت هوشمندانه نبرد مستلزم ارزیابی مستمر نسبتِ میان «هزینههای مادی و انسانی» و «فایدههای راهبردی و ژئوپلیتیک» است. مؤلفههایی نظیر انهدام زیرساختهای حیاتی دشمن، فلج کردن توان تهاجمی حریف و حفظ انسجام داخلی، شاخصهای اصلی در این ترازوی سنجش هستند. مدیریت هزینه-فایده حکم میکند که به محض دستیابی به دستاوردهای حداکثری، از ورود به فازهای پرهزینه و کمبازده اجتناب شود تا توان ملی برای صیانت از دستاوردهای حاصله و بازسازی ظرفیتهای راهبردی حفظ گردد.
[1] Strategic Compellence
[2] Thomas Schelling
[3] Carl von Clausewitz
[4] Smart Power
[5] Joseph Nye
[6] Gravity Centers



