
سید رضا حسینی پژوهشگر حوزه مشارکت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
این نکته صحیح است که جبهه حق همواره پیروز است و شکست برای آن معنا ندارد لکن در میدان ظاهری لازم است تا طرف پیروز تعیین تکلیف شود و به دشمن فهمانده شود که جمهوری اسلامی ایران پیروز نهایی است؛ زیرا همانطور که دشمن نیز به برخی اهداف خود رسیده و به بسیاری دیگر از اهداف بزرگتر و مهمتر خود نرسیده است، جمهوری اسلامی ایران نیز هنوز به هدف اصلی خود که برداشتن سایه جنگ از کشور بوده، نرسیده است؛ بنابراین در وضعیت فعلی نمیتوان چنین بیان داشت که جمهوری اسلامی ایران پیروز نهایی این نبرد است زیرا همچنان هدف نهایی محقق نشده است.
بنابراین پایان یافتن جنگ بدون اینکه پیروز نهایی آن مشخص شود، وضعیتی خلق میکند که در ظاهر آرام بهنظر میرسد، اما در باطن سرشار از تنشهای پنهان و نیروهای فعالِ زیرپوستی است. این نوع پایانبندی، نه یک شکست است و نه یک پیروزی؛ نه با جنگ همخوان است و نه با صلح. درست در همین حالت خاکستری، خطرناکترین شکل بیثباتی پدید میآید: وضعیتی که «نه جنگ» است و «نه صلح». این حالت، نه ساختار دارد، نه چهارچوب، نه قطعیت. مثل ایستادن بر پلی است که نیمهکاره مانده: هنوز فرو نریخته، اما هیچکس نمیتواند اطمینان داشته باشد که در قدم بعدی تحمل وزن را خواهد داشت.
بدیهی است که در هر جنگی، طرفین انتظار دارند در پایان، یک تصویر روشن از نتیجه وجود داشته باشد. این تصویر میتواند تلخ یا شیرین باشد، اما قطعیت دارد و همین قطعیت است که امکان بازسازی، بازاندیشی و بازتعریف آینده را فراهم میکند. وقتی جنگ چنین نتیجه مشخصی نداشته باشد، طرفها در فضای مبهمی باقی میمانند که در آن، نه میتوانند بگویند شکست خوردند، نه میتوانند ادعا کنند پیروز شدند. همین ابهام، بستری برای تفسیرهای متناقض، روایتهای پراکنده و برنامهریزیهای لرزان به وجود میآورد. لکن همانطور که در یادداشتهای پیشین بنده نیز بیان شد، پیروز اصلی ما هستیم و در نگاه کلانتر نیز، جبهه حق پیروز است اما در میدان نبرد نیز باید این گزاره محقق شود و نباید وضعیت کنونی که به تعبیر رهبر معظم انقلاب، «سکوت صحنه نبرد» خوانده شده است، باقی ماند؛ این سکوت باید برای تعیین تکلیف نهایی نبرد و رسیدن به هدف اصلی خود که همان برداشتن سایه جنگ حداقل برای چندین سال باشد، شکسته شود.
بنابراین این وضعیت «نه جنگ و نه صلح» خطرناک است، چون جنگ زمانی پایان واقعی مییابد که تکلیف ساختار آینده مشخص شده باشد. بدون تعیین تکلیف، جنگ فقط «متوقف» شده، نه «تمام». توقف جنگ یعنی گلولهها ساکت شدهاند، اما ذهنها، سیاستها و محاسبهها همچنان در حالت جنگی باقی ماندهاند. بسیاری از کارشناسان امنیتی معتقدند که صلح واقعی، نه با سکوت میدان، بلکه با وضوح آینده آغاز میشود. اگر آینده روشن نباشد، صلح تنها یک سکوت شکننده است. باید نظم آتی منطقه به منصه ظهور برسد.
از سوی دیگر، جامعه نیز در چنین شرایطی آسیب میبیند. مردمی که هزینههای جنگ را پرداختهاند – چه هزینه انسانی و چه اقتصادی و چه روانی – انتظار دارند نتیجهاش را بینند. رسانهها تصویرهای متفاوتی میسازند و افکار عمومی نمیتواند به یک درک مشترک برسد. نبود این درک مشترک، وحدت و انسجام اجتماعی را تهدید میکند، چون مردم نمیدانند چه چیزی را باید مطالبه کنند، از چه چیزی باید بترسند و برای چه هدفی باید آماده شوند. این همان وضعیتی است که متاسفانه این روزها شاهد آن هستیم و ابهاماتی در بین مردم در خیابان ایجاد شد که منجر به بروز شکافی ولو اندک در بین مسئولان در میدان و مردم در خیابان شد؛ بنابراین اتفاقات اخیر بخشی از پیامدهای ناگوار وضعیت کنونی است.
از زاویه نظامی و تصمیمگیری نیز پایان مبهم جنگ اجازه نمیدهد دستگاهها و ساختارها خود را اصلاح کنند. معمولاً پس از هر جنگ، یک دوره «بازنگری» آغاز میشود: ارزیابی نقاط قوت، کشف ضعفها، اصلاح دکترینها و تکنیکها، بازسازی تجهیزات و افزایش توانمندی. اما وقتی جنگ نتیجه روشن ندارد، این بازنگری یا انجام نمیشود یا بهصورت ناقص انجام میشود؛ زیرا کسی دقیقاً نمیداند چه چیزی موفقیتآمیز بوده و چه چیزی ناکارآمد. این یعنی آمادگی آینده بر پایه حدس و گمان شکل میگیرد، نه شناخت واقعی.
از سوی دیگر، نبود پیروزی مشخص باعث میشود هر طرف جنگ، بیش از حد نسبت به توان خود خوشبین یا بدبین شود. برخی گمان میکنند اگر کمی ادامه میدادند، میتوانستند پیروز شوند؛ برخی دیگر تصور میکنند توان طرف مقابل کمتر از آن چیزی بوده که نشان داده. همین محاسبات اشتباه، زمینهساز تصمیمگیریهای غلط در آینده میشود. تاریخ نشان داده بسیاری از جنگهای بزرگ، نتیجه سوءبرداشت طرفین از توان یکدیگر بوده، نه نتیجه میل واقعی به جنگ.
اگر بخواهم تمام این نکات را در قالب یک تصویر استعاری خلاصه کنیم، باید گفت پایان جنگ بدون پیروز مشخص، شبیه این است که دو کوهنورد، پس از مبارزهای سخت، به لبه پرتگاهی برسند و ناگهان بدون اینکه بدانند کدامیک جلوتر است، دست از حرکت بکشند. ممکن است لحظهای آرامش بهوجود بیاید، اما هر دو میدانند کوچکترین لغزش، کوچکترین فشار یا کوچکترین سوءتعبیر میتواند آنها را به سقوط دوباره بکشاند. این آرامش، آرامش واقعی نیست؛ یک مکث است، یک سکوت قبل از طوفان. به همین دلیل است که در نظریههای جنگ و صلح گفته میشود: «جنگ باید پایان داشته باشد، نه توقف.» پایان یعنی تکلیف آینده روشن شده، طرفها فهمیدهاند چه چیزی را باید بپذیرند و چه چیزی را باید کنار بگذارند اما توقف یعنی فقط مکث کردهاند، بدون اینکه بدانند قدم بعدی چیست و هیچ چیز خطرناکتر از قدم برداشتن در تاریکی نیست.



