
سید رضا حسینی پژوهشگر حوزه مشارکت سیاسی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
دوران آتشبس یا به عبارتی پساجنگ رمضان، متأسفانه به آغاز شکل دیگری از منازعات و درگیریها در داخل کشور تبدیل شد؛ از جمله منازعه در حوزه روایتها، تحلیلها، افکار عمومی و قضاوت اجتماعی. به بیان دیگر، وقتی میدان عینی و نظامی آرامتر میشود، میدان ادراکی و رسانهای اهمیت بیشتری پیدا میکند. در چنین وضعیتی، جامعه بیش از گذشته در معرض تفسیرها، گمانهزنیها، تحلیلهای متعارض و روایتهای مختلف قرار میگیرد و در این میان متأسفانه جریانی از روی دلسوزی لکن یک خطای محاسباتی فاحش، به گونهای عرصه درگیری داخلی را فعال کردند که نتیجه آن چیزی جز آسیب به اعتماد اجتماعی میان مردم و مسئولان نبود.
نکته مهمی که باید به آن توجه شود این است که اهمیت فضای آتشبس (سکوت صحنه نبرد) کم از زمان نبرد نظامی نیست و در چنین فضایی، نوع مواجهه جامعه با خبرها، سکوتها، تصمیمها و ابهامها اهمیت زیادی پیدا میکند. اگر فضای عمومی به سمت تحلیل دقیق، آرامش عقلانی و گفتوگوی مسئولانه حرکت کند، سکوت صحنه نبرد میتواند به فرصتی برای بازسازی ذهنی و اجتماعی تبدیل شود اما اگر این دوره به بستری برای سوءظن دائمی، تفسیرهای شتابزده و تخریب اعتماد عمومی تبدیل شود، آثار آن میتواند بسیار فرساینده باشد. در این یادداشت قصد دارم تا نسبت به خطرات و آسیبهای وارده ناشی از اتخاذ این رویکرد از سوی طیف خاصی در داخل کشور را بیان کنم؛ به امید آنکه اتحاد و عقلانیت جایگزین این رویکرد شود.
***
بدیهی است که پرسشگری و نقد امری طبیعی و حتی ضروری برای یک جامعه زنده و پویا است. جامعه حق دارد درباره روندها، تصمیمها، هزینهها، پیامدها و افق پیش رو پرسش کند. نقد، اگر دقیق و مسئولانه باشد، یکی از ابزارهای اصلی اصلاح و بهبود عملکردها است و رهبر شهید انقلاب نیز در یکی از سخنرانیهای خودشان در تاریخ 02/03/1383 ناظر بر این نکته فرمودند: «هیچ دستگاهی نباید خود را از انتقاد و نقد مصون و از عیب خالی بداند؛ همهی دستگاههای کشور باید مورد نقد منصفانه قرار بگیرند و همه در جهت اهداف نظام و در چهارچوب آن، رفتار خود را اصلاح کنند. دولت، مجلس، قوهی قضاییه و سایر دستگاههایی که در کشور هستند و مسؤولیتهای مهمی بر دوش آنهاست، همه مشمول این قاعدهی کلی هستند؛ نقد، اصلاح و پاسخگویی». بنابراین هیچ نظام اجتماعی یا سیاسی بدون امکان نقد نمیتواند خطاهای خود را شناسایی و اصلاح کند. نقد باعث میشود تصمیمها از حالت بسته و غیرقابل بررسی خارج شوند و در معرض سنجش عمومی، کارشناسی و اخلاقی قرار بگیرند. بنابراین، اصل نقد نهتنها نباید تضعیف شود، بلکه باید بهعنوان یکی از نشانههای سلامت اجتماعی مورد توجه قرار گیرد.
با این حال، مسئله از جایی آغاز میشود که نقد از چارچوب عقلانی و منصفانه خارج میشود و به سمت تولید سوءظن دائمی حرکت میکند. در چنین حالتی، نقد دیگر معطوف به یک تصمیم، یک ضعف، یک ابهام یا یک عملکرد مشخص نیست، بلکه به نوعی نگرش کلی تبدیل میشود که همه امور را بر پایه بدگمانی تفسیر میکند. این نوع نگاه، پیش از آنکه شواهد را بررسی کند، نتیجه خود را تعیین کرده است. سپس هر خبر، هر سکوت، هر تصمیم و هر اختلافنظر را بهگونهای معنا میکند که همان نتیجه اولیه تأیید شود. رهبر شهید انقلاب بارها به منصفانه بودن نقد توصیه کردند؛ به عنوان نمونه ایشان در سخنرانی 03/05/1388 فرمودند:
کسی را نباید به خاطر یک امر، از همهی آن چیزهائی که صلاحیت محسوب میشود، انسان او را نفی بکند. با انصاف باید بود؛ با انصاف باید عمل کرد؛ با انصاف باید حرف زد. خدای متعال در مورد دشمنان میگوید: «و لا یجرمنّکم شنآن قوم علی الّا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتّقوی»؛ اگر با کسی دشمنید، این دشمنی موجب نشود که نسبت به او بیانصافی کنید، بیعدالتی کنید؛ حتّی نسبت به دشمن؛ حالا آن که دشمن هم نیست. بیعدالتیها را همه کنار بگذارند؛ بیانصافیها را همه کنار بگذارند.
از منظر اجتماعی، تفاوت مهمی میان «نقد مسئولانه» و «بیاعتمادسازی عمومی» وجود دارد. نقد مسئولانه، مسئلهمحور است؛ یعنی بر یک خطا، ابهام، ضعف یا تصمیم مشخص تمرکز میکند و تلاش دارد آن را توضیح دهد، اصلاح کند یا دستکم در معرض بحث عقلانی قرار دهد. چنین نقدی معمولاً دارای حدود روشن است. میگوید کدام تصمیم محل اشکال است، کدام روند نیاز به بازنگری دارد، کدام بخش از عملکرد نیازمند توضیح بیشتر است و چه پیامدی باید مورد توجه قرار گیرد[1] اما بیاعتمادسازی عمومی، کلیت فضای تصمیمگیری و کنش عمومی را هدف قرار میدهد. در این رویکرد، اصل بر سوءنیت گذاشته میشود و هر تصمیمی، حتی پیش از بررسی دقیق، نشانهای از ضعف، غفلت، انحراف، عقبنشینی یا نیت پنهان تلقی میشود. نتیجه چنین رویکردی، افزایش آگاهی عمومی نیست، بلکه فرسایش اعتماد اجتماعی است. جامعهای که بهطور مداوم در معرض تفسیرهای بدبینانه قرار گیرد، بهتدریج توان تفکیک میان خطای واقعی، اختلافنظر کارشناسی، محدودیتهای تصمیمگیری و سوءنیت احتمالی را از دست میدهد. در چنین فضایی، هر ضعف اجرایی ممکن است به خیانت در نیت تعبیر شود، هر اختلاف در روش به عدول از اصول نسبت داده شود و هر تصمیم پیچیدهای با برچسبهای ساده و فوری توضیح داده شود.
البته بخشی از این فضا برآمده بر فضای ابهامآلود در چنین دورانی است که از طبیعت این دوران ناشی میشود؛ دوران سکوت صحنه نبرد، از این جهت حساستر است که رخدادهای عینی و قابل مشاهده کاهش مییابد و در نتیجه، فضای بیشتری برای گمانهزنی ایجاد میشود. وقتی اطلاعات قطعی محدود است یا همه ابعاد تصمیمها آشکار نیست، روایتهای غیررسمی و تحلیلهای ناقص میتوانند با سرعت بیشتری گسترش پیدا کنند. در چنین شرایطی، افکار عمومی ممکن است بیش از آنکه بر دادههای دقیق تکیه کند، تحت تأثیر برداشتهای احساسی، قطعهخبرها، شایعهها یا تحلیلهای گزینشی قرار گیرد. بنابراین، سکوت میدان اگر با مدیریت درست روایتها همراه نباشد، میتواند به افزایش ابهام و بیاعتمادی منجر شود. از این رو نقش مسئولان در تبیین و توضیح وقایع و رویدادها به مردم از طریق رسانهها از اهمیت بالاتری برخوردار است.
از سوی دیگر، باید منتقدان به این نکته نیز توجه داشته باشند که تصمیمگیری در شرایط حساس معمولاً با گزینههای ساده و بیهزینه همراه نیست. در بسیاری از موارد، تصمیمگیران با مجموعهای از محدودیتها، هزینهها، ملاحظات امنیتی، اجتماعی، اقتصادی و راهبردی مواجهاند. از بیرون ممکن است برخی تصمیمها ساده یا قابل داوری فوری به نظر برسد اما در سطح واقعی تصمیمگیری، معمولاً عوامل متعددی دخالت دارند که همه آنها برای افکار عمومی آشکار نیست. همین مسئله ضرورت احتیاط در قضاوت را افزایش میدهد. نقد منصفانه باید این پیچیدگی را در نظر بگیرد و میان پرسشگری مسئولانه و صدور حکم قطعی بدون داده کافی تفاوت بگذارد.
در اینجا مفهوم «بصیرت» را میتوان نه به معنای پذیرش بیچونوچرا، بلکه به معنای توان تشخیص دقیقتر واقعیت فهم کرد. بصیرت یعنی جامعه بتواند میان نقد و تخریب، میان پرسش و اتهام، میان ضعف و خیانت، میان تدبیر و عقبنشینی و میان سکوت تاکتیکی و انفعال تفاوت بگذارد. اگر سوءظن جای این توان تشخیص را بگیرد، جامعه ممکن است ظاهراً حساس و پرسشگر به نظر برسد اما در عمل، قدرت فهم دقیق خود را از دست بدهد؛ چنین جامعهای بهجای تحلیل واقعیت، بیشتر به دنبال تأیید پیشفرضهای ذهنی خود خواهد بود.
خطر تخریب زیرساخت سرمایه اجتماعی کشور
نکته مهم دیگری که باید به آن توجه شود این است که سرمایه اجتماعی، بهویژه در دورههای بحران یا سکوت پس از بحران، اهمیت مضاعفی دارد. جامعهای که سطح قابل قبولی از اعتماد عمومی در آن وجود داشته باشد، بهتر میتواند ابهامها، تأخیرها، محدودیتها و تصمیمهای دشوار را تحمل کند. چنین جامعهای، در مواجهه با شرایط پیچیده، بهسرعت دچار فروپاشی ذهنی یا هیجان جمعی نمیشود اما جامعهای که اعتماد در آن فرسوده شده باشد، در برابر هر خبر، هر تصمیم، هر تأخیر و هر سکوتی واکنش بدبینانه نشان میدهد. در چنین وضعیتی، شایعه سریعتر گسترش پیدا میکند، تحلیلهای افراطی اثرگذارتر میشوند و گفتوگوی عقلانی جای خود را به جدالهای هیجانی میدهد. یکی از آسیبهایی که این جریان ناخواسته و از روی ناآگاهی بر کشور وارد میکند، تخریب این سرمایه اجتماعی است که بازسازی آن به مراتب دشواریهای زیادی دارد.
دوگانهسازی کاذب میدان نظامی و دیپلماسی
یکی از آسیبهای مهم در این فضا، شکلگیری دوگانهسازیهای کاذب است. در شرایطی که جامعه نیازمند تحلیل دقیق و چندلایه است، برخی روایتها مسائل پیچیده را به تقابلهای ساده تقلیل میدهند؛ برای مثال، تقابل میان میدان نظامی و دیپلماسی که این ایام بسیار پررنگ شده است. این نوع دوگانهسازیها معمولاً از نظر تحلیلی ضعیفاند، زیرا واقعیتهای راهبردی و اجتماعی را نادیده میگیرند. در عمل، بسیاری از ابزارهای تصمیمگیری نه در تقابل با یکدیگر، بلکه در تکمیل یکدیگر عمل میکنند.
میدان، تدبیر، گفتوگو، صبر، بازدارندگی، محاسبه و مدیریت زمان، هرکدام در موقعیت مناسب میتوانند بخشی از یک راهبرد کلی باشند. اینکه یک جامعه یا یک نظام تصمیمگیری در مقطعی بر یکی از این ابزارها تأکید کند، لزوماً به معنای نفی ابزارهای دیگر نیست. خطای تحلیلی از جایی آغاز میشود که هر ابزار، بهصورت مطلق و جدا از زمینه خود داوری شود. برای نمونه، سکوت یا توقف موقت را نمیتوان بدون توجه به زمینه، هدف، شرایط و پیامدها نشانه ضعف دانست؛ همانطور که اقدام آشکار نیز همیشه به معنای موفقیت راهبردی نیست. در تحلیل مسائل حساس، مهمتر از ظاهر رفتارها، نسبت آنها با اهداف، زمانبندی، هزینهها و نتایج است. درخصوص ماهیت مذاکره و نسبت آن با میدان نظامی در یادداشتهای پیشین صحبت کردم. بنابراین درک این موضوع برای افکار عمومی اهمیت زیادی دارد. اگر جامعه تصور کند که هر نوع سکوت، نشانه ضعف است یا هر نوع گفتوگو و دیپلماسی در برابر میدان نظامی قرار دارد، تحلیل عمومی از واقعیت دچار خطا میشود. همانگونه که اقدام آشکار همیشه نشانه قدرت نیست، توقف یا سکوت موقت نیز لزوماً نشانه عقبنشینی نیست. در بسیاری از موقعیتها، مدیریت زمان، کنترل هزینهها، حفظ ظرفیتها و انتخاب لحظه مناسب برای اقدام، بخشی از عقلانیت راهبردی است. بنابراین، قضاوت درباره تصمیمها باید بر پایه داده، زمینه، شرایط و نتایج باشد، نه صرفاً بر اساس برداشتهای احساسی یا دوگانههای از پیش ساختهشده.
در این میان، نقش نخبگان، فعالان رسانهای و صاحبان تریبون بسیار مهم است. آنان در شکلدهی به ادراک عمومی نقش مستقیم دارند. زبان آنان میتواند فضای اجتماعی را به سمت آرامش، تحلیل دقیق و مطالبهگری مسئولانه هدایت کند یا برعکس، موجب تشدید سوءظن، قطبیسازی و بیاعتمادی شود. صراحت در بیان نقد لازم است، اما صراحت بدون دقت میتواند آسیبزا باشد. همچنین تندی در بیان، الزاماً نشانه عمق تحلیل نیست. گاهی لحن تند، ضعف استدلال را پنهان میکند و قاطعیت ظاهری، جای خالی داده و تحلیل را میگیرد.
جمعبندی
در جمعبندی میتوان گفت در دوران سکوت صحنه نبرد، مهمترین مسئله فقط نبود درگیری آشکار نیست، بلکه نحوه مدیریت فضای عمومی و روایتها است. اگر این دوره به فرصتی برای تحلیل دقیق، بازسازی اعتماد و نقد منصفانه تبدیل شود، میتواند به تقویت انسجام اجتماعی کمک کند. اما اگر به بستری برای سوءظن دائمی، دوگانهسازیهای کاذب و تخریب اعتماد عمومی تبدیل شود، آثار آن میتواند از خودِ میدان نیز فرسایندهتر باشد.
بنابراین، ضرورت امروز آن است که نقد حفظ شود، اما از تبدیل آن به بدبینی سازمانیافته جلوگیری شود؛ پرسشگری تقویت شود، اما اعتماد عمومی قربانی قضاوتهای شتابزده نشود؛ حساسیت نسبت به خطاها باقی بماند، اما این حساسیت به تفسیر بدبینانه همه امور نینجامد. جامعهای که بتواند هم منتقد باشد و هم منصف، هم پرسشگر باشد و هم دارای اعتماد اجتماعی، بهتر میتواند از دورههای حساس عبور کند. در دوران سکوت صحنه نبرد، بیش از هر چیز باید مراقب بود که خلأ خبر و ابهام طبیعی شرایط، به میدان گسترش سوءظن و فرسایش سرمایه اجتماعی تبدیل نشود. جامعه برای عبور از روزهای حساس، هم به چشم بیدار منتقد نیاز دارد و هم به ستون اعتماد عمومی. نقد اگر از میان برود، خطاها پنهان میماند؛ اما اگر اعتماد نابود شود، حتی راه اصلاح هم بسته میشود.
[1] رجوع شود به سخنرانی رهبری در 08/03/1386: انتقاد دو گونه است. علامتِ دلسوزانه بودن انتقاد این است که وقتی انسان انتقاد را بیان میکند، نقطهی قوّت را هم در کنار او بیان کند تا معلوم بشود که بنای نظر شخصی، بنای انتقامگیری و بنای اذیت کردن ندارد؛ والّا اگر ما یک مجموعهای داشته باشیم که نقاط قوّت و نقاط ضعفی هم دارد، آن وقت در بیان انتقاد، نقاط قوّتش را اصلاً در نظر نگیریم و به زبان نیاوریم، بعد یک یا دو یا دهتا از نقاط ضعف را همین طور بنا کنیم گفتن؛ معلوم است که تضعیف خواهد شد. علامت این که نمیخواهیم تضعیف کنیم، این است که نقاط قوت را هم بیان کنیم.



