
محمد فخر روحانی پژوهشگر حوزه فلسفه سیاسی در یاددداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
مرگ، روشن ترین و واضح ترین رخدادی است که در پس هر جنگ نظامی برای افراد روی می دهد تا آنجا که ابعاد یک جنگ را می توان بر حسب تعداد کشتگان و مجروحان آن به قضاوت نشست. اما این خصلت تنها دامن گیر افراد بشر نیست. بلکه شامل نهادهای اجتماعی نیز هست. فارغ از حکومت های بزرگی که خود به مثابه نهاد اجتماعی ممکن است نابود شود، تحولات حاصل از نبردهای نظامی چارچوب تعاملات انسانی را دستخوش تغییراتی که گاه در بنیادی ترین سطح است می کند و از همین زاویه می بایست به تولد نهادهای جدید در نتیجه نبرد اندیشید. شکل گیری بسیج در متن جنگ تحمیلی از جمله بارزترین نمونه های این قبیل زایش ها در متن بحران است.
شاخصه تاریخی نبرد رمضان، حضور فعال چندین کشور اسلامی در آن است. حضوری که پس از سقوط امپراطوری عثمانی، تنها در جنگ شش روزه اعراب علیه اسرائیل تکرار شده و از همین نقطه در مطالعات سیاسی جهان عرب حائز وجهه اهمیتی به خصوص است. حاکمان کشورهای اسلامی علی رغم حاد شدن حساسیت مردم مسلمان به اسرائیل پس از دست کم دوسال نبردخون بار در غزه، به ائتلاف نبرد علیه کانون مبارزه با اسرائیل پیوستند. تلقی مسلمانان از آغاز جنگ در نمادین ترین ماه اسلامی –رمضان کریم- به عنوان شلیک به اسلام، عرصه جدیدی از تنفر درباره اسرائیل و عمق مبارزه علیه این رژیم را در میان امت اسلامی گشود. ارزیابی این قمار خطرناک از حوصله و موضوع یک مقاله خارج است اما توجه به این نکته لازم است که بخشی از اندیشه تجددخواهی در جهان عرب که از مسیر شکل گیری دولت به مثابه تبلور اراده عمومی به سمت توسعه حرکت می کرد و البته توسعه سیاسی را -ولو نه در وسعت توسعه اقتصادی- از نظرحذف نمی کرد بلکه بدان توجه داشت را با چالشی اساسی روبرو ساخت. اینکه چارچوب توسعه اقتصادی با نبود هر مفهومی که وجود یک دولت که به نحوی مشروعیت مردمی را به همراه داشته باشد توسط یک باند یا شرکت تجاری دنبال می شود.
درکشاکش این بحران و در روز هفدهم جنگ رمضان، مرگ سیاسی ابعاد خود را از سطوح حاکمیتی به سطوح اجتماعی رساند. انتشار گسترده بیانیه الازهر در حمایت از ائتلاف جنگ علیه ایران به محوریت اسرائیل، در سطح یک انتحار به پایان دو سده نفوذ سیاسی اجتماعی الازهر در امت اسلامی منجر شد. الازهر در انتخابی تاریخی و سرنوشت ساز با کنار گذاشتن همه چارچوب های فقهی در لزوم دفاع از کشور اسلامی هنگام تجاوز، خواستار توقف دفاع ایران شد.
الازهر بیش از دو قرن، به مثابه تبلور حضور نهاد روحانیت اهل سنت در متن فعالیت سیاسی اجتماعی، آن هم در غرب جهان اسلام و درست در جغرافیای یکی از کهن ترین تمدن ها، در سه کنج تماس با مدرنیته، همواره خواستار عقلانیت مبتنی بر اصالت های اسلامی بوده است. هرچند در سده اخیر با نبود شخصیت هایی چون محمد عبده، چهره های چون رشیدرضا و سعد زغلول و تا اندازه ای سید قطب، بسترهای سلفی را بر عقلانیت کنشگر غلبه دادند، حتی ظهور القاعده و بعدها داعش و سایر جنبش های رادیکال سلفی نتوانست، در کلیت تصویر استعمارستیزانه که اکنون به صورت اسرائیل ستیزانه تجدید حیات می کرد را دستخوش تغییر محسوس در سطح عمومی امت قرار دهد. الازهر، که همواره نه فقط به واسطه مزیت قرب جغرافیایی بلکه بیشتر به جهت نفوذ فکری اخوان المسلمین در رهبران ارشد حماس، یکی از ارکان ایدئولوژیک مبارزه برای آرمان فلسطین محسوب می شد، کانون توجه و محبوبیت اجتماعی امت اسلام قرار داشت با تغییر یک مسیر تاریخی، پرده از پیوست نظری به پیمان موسوم به ابراهیم برداشت و هم نوا با ائتلاف متجاوز اسرائیلی، بدون اشاره به هجوم بی سابقه به خاک جمهوری اسلامی ایران ، ایران را به حمله به کشورهای اسلامی متهم و محکوم کرد.
فقدان تفکر آیندهنگر توام با انعطاف رو به اضمحلال، کنشگری مبتنی بر داده های اشتباه، آفت هایی است که هر جریان زنده ای را متوقف و هر تشکلی را می میراند و این مرگ با افول مقبولیت و محبوبیت آغاز و با نفرت همگانی به تمامیت می رسد. عدم وجود یک نگاه جامع، به دلیل لزوم تبعیت از حاکمیت سیاسی و ضرورت اجرای سیاست های کوتاه مدت، به راحتی جریان هایی که مفتخر به ریشه تاریخی هستند را در کام مرگ برده و متلاشی می کند. در شرایطی که غرب آسیا و به خصوص کشورهای اسلامی بیش از هر روز دیگری به چالش دولت-ملت مبتلا شده است و درست در روزگاری که ترور سازمان یافته دولت جمهوری اسلامی اقتدار ملی ایران را با نفی این گسل چهره ای از حاکمیت مردمی را به نمایش گذاشت، یک نهاد دینی-اجتماعی با یک خطای سیاسی با فراروی از امت اسلامی، در سمت اشتباه این گسل بی خردانه ندای محکومیت سردارد و با توبه از پیشینه استعمارستیزانه اش، جانب سازش با زرسالاران یهود را انتخاب کرد.
همچنان که انرژی نهفته در یک ماده جز در بوته آزمون نمایان نمی شود، پتانسیل نهادها و جریان های اجتماعی جز در شرایط بحرانی آشکار پذیر نیست. ظرفیت استکبارستیزی و تلاش مجاهدانه در راستای آرمان فلسطین که پیش از این به نوعی محور وفاق در جهان اسلام به شمار می رفت، بیش از هر روز دیگری زیر سوال رفته است. اگر این سوال و پرسش یک مطالبه معرفتی بود، البته پاسخ بدان چندان دشوار نبود. آنچه معضله را به شدت عمیق می کند پرسش وجودی است که ظرفیت های سازمان های اجتماعی را در راستای یک هدف و غایت معین و مشترک فرا میخواند. اینکه کدام نهاد ظرفیت وجودی دفاع همه جانبه و حفظ حریم جهان اسلام را داراست، آینده نهادهای جهان اسلام را تعیین می کند.
مسیری که با پرسش وجودی تاسیس می شود، تنها با پاسخ عملی و کنش عقلانی مبتنی برعقلانیتی که ریشه های یک سنت تاریخی فراهم آورده پاسخ می یابد و بدین ترتیب با این پرسش، نه تنها یک نهاد بلکه یک سنت تاریخی فراخوانده می شود تا همه ظرفیت های خود برای یک پاسخ موجه و ممکن عرضه کند و این چنین است که گذشته فراروی راه آینده قرار می گیرد. هر نهاد با رجوع مداوم به این سنت است که برای آینده پاسخی می یابد و همین رجوع ضامن بقای هر هویت در بستر صیرورت تاریخی است. سنتی که بدون پرسش از عدالت حاکمان و حاکمیت صالحان، تبعیت از حاکمان را به نحو پیشینی بر خود فرض می شمارد، در یک آزمون تاریخی درست در هنگامه جدی ترین پرسش وجودی، با انتخابی چالش برانگیز حیات خود را به ارزانی وا می نهد و تلویحا پاسخ پرسش دیگری را هویدا می کند که این سابقه در مبارزه نه برای حق جویی و حق خواهی بلکه این نیز در راستای میل همان حاکمیت سیاسی –یا بنا به توضیح بالا باند تجاری- شکل گرفته و فاقد هرگونه پشتیبانی فقهی و اجتماعی است.
از این رو در کنار آسیب وسیع به امکانات اقتصادی به خصوص زیر ساخت های انرژی، شکل گرفته در پنج دهه اخیر در غرب آسیا، باید کمی تیزبینانه تر نظاره گر سقوط و مرگ نهادهای اجتماعی با عقبه ای بیش از دو سده نشست و در همین چارچوب منتظر جوانه هایی جدید بود. پرسش اساسی در شکل گیری هر نهاد جدیدی این بار جستجو در زمینه ها و امکانات بالقوه در متن سنت تاریخی است که امکان بقا را فراهم می کند.



