
فاطمه نادری پژوهشگر حوزه خانواده در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
در جغرافیای نبرد، تنها مرزهای خاکی نیستند که مورد تهاجم قرار میگیرند؛ بلکه «مرزهای روانی» انسانها، به ویژه نسل جوان، اولین آماج حملات دشمن در جنگهای نوین هستند. نوجوانان به دلیل قرارگیری در حساسترین برهه از شکلگیری هویت و شخصیت، بیش از هر گروه سنی دیگری در معرض آسیبهای ناشی از اضطرابهای جنگی، اخبار جعلی و فضای غبارآلود ناشی از درگیریها قرار دارند. امنیت روانی، زیربنای مقاومت ملی است؛ چرا که ملتی که آرامش ذهنی و امید به آینده را در نسل جوان خود از دست بدهد، پیش از شکست در میدان نظامی، در ارادهی جمعی خود فرو ریخته است.
ابعاد مختلف و حیاتی امنیت روانی
۱. هویت ملی؛ سد دفاعی در برابر فروپاشی ذهنی
در زمان جنگ، اولین هدفِ جنگ روانی دشمن، تخریب اعتماد به نفس ملی و هویت نوجوان است. دشمن تلاش میکند با تصویرسازی از شکست و القای حس «بیپناهی»، نوجوان را نسبت به آینده کشور ناامید کند. رسانهها و نهادهای تربیتی موظفند با بازخوانی حماسهها و تکیه بر نقاط قوت ملی، حس «تعلق» را در نوجوان تقویت کنند. نوجوانی که بداند بخشی از یک تاریخ پرافتخار و یک بدنه مقاوم است، در برابر تکانههای خبری، کمتر دچار فروپاشی روانی میشود.
۲. مدیریت ادراک در دنیای چندرسانهای
نوجوانان امروز «بومیان دیجیتال» هستند؛ یعنی پیش از آنکه صدای آژیر خطر را در واقعیت بشنوند، تصاویر انفجار را در گوشیهای خود میبینند. امنیت روانی در اینجا به معنای قطع دسترسی به اخبار نیست، بلکه به معنای «مدیریت ادراک» است. نوجوان باید بیاموزد که چگونه میان «واقعیت میدانی» و «بزرگنمایی رسانهای دشمن» تفکیک قائل شود. اضطراب ناشی از ابهام، سهمگینتر از خودِ خطر است؛ لذا شفافسازی متناسب با سن، کلید آرامش آنهاست.
۳. خانواده؛ پناهگاه امن در طوفان بحران
خانواده نخستین واحدی است که امنیت روانی نوجوان را تامین میکند. اضطراب والدین به سرعت به نوجوان منتقل میشود. در دوران جنگ، والدین باید نقش «فیلتر» را ایفا کنند؛ یعنی ضمن حفظ واقعگرایی، از انتقال هیجانات مخرب و ترسهای کنترلنشده به فرزندان پرهیز کنند. ایجاد یک اتمسفر گفتگومحور در خانه، جایی که نوجوان بتواند ترسهایش را بدون قضاوت بیان کند، حیاتیترین اقدام برای حفظ تعادل روانی اوست.
تغییر پارادایم نبرد؛ از مرزهای جغرافیایی به مرزهای ادراکی
در تحلیلهای کلاسیک نظامی، پیروزی در جنگها با تصرف اراضی و از کار انداختن ماشین جنگی دشمن تعریف میشد؛ اما در قرن بیست و یکم، میدان نبرد به درون خانهها و اعماق ذهن شهروندان، بهویژه نوجوانان، منتقل شده است. آنچه امروز به عنوان «جنگ ترکیبی» یا «هیبریدی» میشناسیم، بیش از آنکه بر تخریب زیرساختهای فیزیکی تمرکز داشته باشد، بر فروپاشی زیرساختهای عصبی و روانی جامعه هدف سرمایهگذاری میکند. در این میان، نوجوانان به دلیل ویژگیهای زیستشناختی و روانشناختی دوران بلوغ، در لبهی این گسل قرار دارند.
تفاوت بنیادین بحرانهای امروزی در این است که برخلاف دهههای گذشته، نوجوان دیگر برای درک وضعیت جنگ نیازی به حضور در خط مقدم ندارد؛ او از طریق نمایشگرهای کوچک گوشی موبایل خود، با سیلابی از تصاویرِ فیلتر نشده و روایتهای متناقض روبرو است که میتواند «درک از واقعیت» را در او مخدوش کند. اگر در گذشته ترس ناشی از صدای انفجار بود، امروز ترس ناشی از ابهام و تزلزل در چشمانداز آینده است که توسط اتاقهای فکر دشمن تزریق میشود. لذا، پیش از پرداختن به هرگونه راهکار عملیاتی، باید درک کنیم که امنیت روانی در زمان جنگ، نه یک اقدام رفاهی یا جانبی، بلکه دقیقاً «نقطه ثقل مقاومت ملی» است. نوجوانِ مضطرب و ناامید، پیش از آنکه دشمن به مرزها برسد، در ذهن خود شکست را پذیرفته است؛ بنابراین، صیانت از این توازن ذهنی، به معنای حفظ پویایی و قدرتِ محرکهی یک ملت برای عبور از بحران است.
راهبردهای عملیاتی برای همراهی و صیانت از نوجوانان
برای دستیابی به یک امنیت روانی پایدار در سطح جامعه و برای نسل جوان، باید گامهای استراتژیک زیر برداشته شود:
قدم اول: انسانیسازی روایتهای ایستادگی
جنگ نباید در ذهن نوجوان فقط در تانک، موشک و نقشههای جنگی خلاصه شود. برای حفظ روحیه، باید روایتهای انسانی از فداکاری، همدلی مردم و زندگی در جریانِ نبرد را به آنها چشاند. وقتی نوجوان میبیند که در دل بحران، انسانها به یکدیگر کمک میکنند و زندگی (حتی با سختی) ادامه دارد، حس «تابآوری» در او بیدار میشود. این روایتها باید از زبان همسالان آنها یا قهرمانانی که برایشان ملموس هستند، بیان شود.
قدم دوم: سواد رسانهای؛ سلاحی برای دفاع شخصی ذهنی
در دوران جنگ، «شایعه» سریعتر از ترکش حرکت میکند. آموزش سواد رسانهای به نوجوانان نباید یک درس جانبی باشد، بلکه باید به عنوان یک «مهارت بقا» دیده شود. نوجوان باید بداند تکنیکهای تقطیع، برجستهسازی و کشتهسازی مجازی چگونه توسط دشمن به کار گرفته میشود تا آرامش او را سلب کند. مصونیت روانی نوجوان زمانی حاصل میشود که او از چیستیِ خبرعبور کرده و به چراییِ انتشار آن بیندیشد؛ چرا که شناختِ هدفِ دشمن، زهرِ خبر را خنثی میکند.
قدم سوم: حفظ روتینهای زندگی و ثبات ساختاری
یکی از بزرگترین عوامل تخریب روان در جنگ، فروریختن نظم زندگی است. تعطیلی مدارس یا تغییر ناگهانی سبک زندگی، به نوجوان حس ناپایداری جهان را القا میکند. حاکمیت و خانوادهها باید تا جای ممکن، حتی در سختترین شرایط، روتینهای آموزشی، تفریحی و اجتماعی نوجوان را حفظ کنند. استمرار آموزش و فعالیتهای گروهی، به ذهن نوجوان سیگنال میدهد که «اوضاع تحت کنترل است» و این بزرگترین پادزهر برای هراس عمومی است.
قدم چهارم: مسئولیتپذیری و نقشدهی به نوجوان
نوجوانی که احساس کند در دفاع از کشور یا کمک به هموطنانش نقشی دارد، کمتر دچار افسردگی و اضطراب میشود. انفعال، ریشهی ترس است. باید بسترهایی فراهم شود تا نوجوانان در فعالیتهای پشتیبانی، امدادی، فضای مجازی (برای تبیین حقیقت) یا گروههای جهادی متناسب با سن خود مشارکت کنند. این «کنشگری» باعث میشود آنها خود را نه یک «قربانی منفعل»، بلکه یک «مدافع فعال» ببینند که بر سرنوشت خود اثرگذار است.
قدم پنجم: مقابله با جنگ شناختی و تصویرسازی کاذب
دشمن در جنگ شناختی، تصویری سیاه و بنبستگونه از کشور ارائه میدهد. رسانههای داخلی و نخبگان باید با ارائه افقهای روشن و نمایش توانمندیهای دفاعی و علمی، «تصویر آینده» را در ذهن نوجوان ترمیم کنند. امنیت روانی زمانی حاصل میشود که نوجوان باور کند بحران، گذرا و پیروزی، قطعی است. این باور باید مستدل و به دور از شعارزدگی باشد تا توسط ذهن پرسشگر نوجوان پذیرفته شود.
قدم ششم: پایش مستمر سلامت روان و ایجاد شبکههای حمایتی هوشمند
در دوران بحران، سیستمهای سنتی مشاوره ممکن است پاسخگوی حجم وسیع نیازهای جامعه نباشند. امنیت روانی نوجوانان نیازمند یک «نظام پایش فعال» است. این نظام باید بتواند علائم اولیهی تروما (ضربه روانی) را در نوجوانان شناسایی کند. علائمی مانند گوشهگیری ناگهانی، پرخاشگری غیرعادی، افت تحصیلی شدید یا کابوسهای شبانه، زنگ خطرهایی هستند که نباید نادیده گرفته شوند.
ایجاد خطوط تلفنی فوری (Hotlines) با حضور روانشناسان مسلط به روانشناسی بحران، میتواند اولین خط دفاعی باشد. علاوه بر این، مدارس باید به «پایگاههای تابآوری» تبدیل شوند. مشاوران مدرسه در زمان جنگ وظیفهای فراتر از هدایت تحصیلی دارند؛ آنها باید فضای امنی ایجاد کنند که نوجوان بتواند بدون ترس از قضاوت، درباره «مرگ»، «فقدان» و «اضطراب از آینده» صحبت کند. تخلیه هیجانی، مقدمهی رسیدن به ثبات روانی است. اگر این هیجانات سرکوب شوند، در آینده به صورت ناهنجاریهای شخصیتی پایدار بروز خواهند کرد.
قدم هفتم: بازتعریف قهرمان و الگوسازی ملموس
نوجوان در سن الگوپذیری است. در زمان جنگ، رسانهها و نهادهای فرهنگی مدام تصاویر قهرمانان نظامی را پخش میکنند؛ اما برای حفظ امنیت روانی نوجوان، ما به «تنوع در الگوها» نیاز داریم. نوجوان باید الگوهایی از جنس خودش را ببیند. معرفی نوجوانانی که در شرایط سخت جنگی توانستهاند به موفقیتهای علمی برسند، یا کسانی که با خلاقیت خود به مردم کمک کردهاند، به مخاطب نوجوان القا میکند که «زندگی و پیشرفت در کنار جنگ ممکن است».
الگوسازی نباید به اسطورههای دستنیافتنی محدود شود. قهرمانِ نوجوانِ امروز، میتواند آن معلمی باشد که زیر بمباران کلاس درس را به صورت مجازی یا در پناهگاه برگزار میکند، یا آن امدادگر جوانی که با لبخند به کودکان کمک میکند. این الگوها به نوجوان کمک میکنند تا به جای تمرکز بر «تخریب»، بر «ساختن» تمرکز کند. جابجایی تمرکز ذهنی از ویرانی به آبادانی، قدرتمندترین ابزار برای ترمیم امنیت روانی است.
قدم هشتم: استفاده از ظرفیت هنر و ادبیات پایداری
زبانِ مستقیمِ اخبار و تحلیلهای سیاسی، برای روحیه لطیف نوجوان سنگین و گاهی سمی است. هنر، زبانی است که میتواند مفاهیم سخت جنگ را «تلطیف» و «قابل هضم» کند. تولید انیمیشنها، پادکستهای داستانی، رمانهای نوجوان با درونمایه امید و ایستادگی، و حتی بازیهای رایانهای که در آن نوجوان نقشِ «منجی» و «آبادگر» را دارد، میتواند به امنیت روانی او کمک کند. هنر به نوجوان کمک میکند تا میان دنیای پرآشوب بیرون و دنیای آرام درون، پلی برقرار کند. مسابقات هنری با موضوعاتی مثل «شهری که من دوباره خواهم ساخت» یا «روایت من از ایستادگی»، نوجوان را از یک مصرفکننده منفعل اخبار، به یک تولیدکننده معنا تبدیل میکند. وقتی نوجوان دست به خلق هنری میزند، در واقع در حال درمانِ خودآگاهِ اضطرابهای خویش است.
قدم نهم: تقویت معنویت و پیوند با مبانی اعتقادی
ایمان، لنگرگاه ثبات در طوفانهای زندگی است. در دوران جنگ، نوجوان با پرسشهای هستیشناسانه بزرگی روبرو میشود: «چرا جنگ رخ میدهد؟»، «چرا آدمهای بیگناه کشته میشوند؟». پاسخ به این پرسشها نباید صرفاً سیاسی باشد. تقویت بنیانهای معنوی و تبیین مفهوم «توکل»، «ایثار» و «نصرت الهی» به نوجوان کمک میکند تا از نگاه مادی و ترسآلود به مرگ فراتر رود. معنویت به نوجوان نوعی «شکستناپذیری روانی» میبخشد. وقتی نوجوان باور داشته باشد که جهان صاحب دارد و هیچ فداکاریای در پیشگاه خدا گم نمیشود، اضطرابِ ناشی از پوچی در او از بین میرود. با این حال، این تبیین باید با زبانِ نرم و عقلانی باشد تا از افتادن نوجوان به دامِ نهیلیسم (پوچگرایی) جلوگیری کند. معنویت در اینجا نقش یک «پناهگاه درونی» را ایفا میکند که دست هیچ دشمنی به آن نمیرسد.
قدم دهم: آموزش مهارتهای خودمراقبتی و مدیریت استرس
امنیت روانی نیازمند ابزارهای عملی است. ما باید به نوجوانان بیاموزیم که در لحظات هجوم اضطراب (مثلاً هنگام شنیدن صدای انفجار یا دیدن یک صحنه دلخراش)، چگونه خود را آرام کنند. تکنیکهای ساده تنفس، تمرینهای تمرکز و روشهای کنترل سیلان افکار منفی، باید به صورت گسترده از طریق کلیپهای کوتاه و جذاب در شبکههای اجتماعی که پاتوق نوجوانان است، منتشر شود. همچنین نوجوان باید بیاموزد که چک کردن مداوم اخبار در ساعات پایانی شب، سیستم عصبی او را مختل میکند. آموزشِ «ساعتهای خاموشی رسانهای» و تشویق به مطالعه کتاب یا فعالیتهای فیزیکی، به مغز نوجوان فرصت بازسازی و استراحت میدهد. امنیت روانی بدون انضباط ذهنی ممکن نیست.
قدم یازدهم: نقش کلیدی گروههای همسال و تشکلهای دانشآموزی
نوجوانان بیشترین تاثیر را از همسالان خود میگیرند. در دوران جنگ، انزوا سمیترین حالت ممکن است. تقویت تشکلهای دانشآموزی، گروههای پیشتازان، بسیج دانشآموزی و انجمنهای اسلامی، بستری را فراهم میکند که نوجوان در میانِ همسالان خود احساس قدرت کند. وقتی نوجوانان در گروههای جمعی برای یک هدف مشترک (مثلاً جمعآوری کمک برای مناطق جنگزده یا تولید محتوا برای فضای مجازی) فعالیت میکنند، هورمونهای شادی و رضایت در آنها جایگزین هورمون استرس میشود. این پیوندهای اجتماعی، مانند یک شبکه نجات عمل میکنند؛ اگر یک نوجوان دچار لغزش روانی یا ترس شدید شود، گروه او را به بالا میکشد و اجازه نمیدهد در اقیانوس ناامیدی غرق شود.
نتیجهگیری نهایی
امنیت روانی نوجوانان در دوران جنگ، یک پروژهی چندبعدی است که از نهاد خانواده شروع شده و تا کلانترین سطوح رسانهای و حاکمیتی ادامه مییابد. نوجوانان، دیدهبانان آیندهی این سرزمین هستند؛ اگر چشمان آنها از ترس بلرزد، گامهایشان برای ساختن فردا سست خواهد شد. حفظ آرامش ذهنی آنها به معنای نادیده گرفتن جنگ نیست، بلکه به معنای تجهیز آنها به سلاحِ «تابآوری»، «آگاهی» و «امید» است.
ما باید به یاد داشته باشیم که در میدان نبرد، پیروزِ نهایی کسی است که بتواند «روایتِ آرامش» را در دلِ «طوفانِ حوادث» حفظ کند. با سرمایهگذاری بر روی سواد رسانهای، تقویت پیوندهای خانوادگی، الگوپردازی صحیح و تکیه بر ایمان، میتوان نسلی تربیت کرد که نه تنها از جنگ نمیهراسد، بلکه از دلِ تهدیدهای آن، فرصتهایی برای رشد و تعالی ملی استخراج میکند. نوجوانِ با امنیت روانی بالا، کابوسِ دشمن در جنگ شناختی است؛ چرا که او حقیقتی را میبیند که از پشتِ غبارهای رسانهایِ دشمن، نویدبخشِ صبح پیروزی است.



