
مهدی وفائی نژاد پژوهشگر حوزه امنیت عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
انقلاب اسلامی ایران، بیتردید یکی از بزرگترین رویدادهای سیاسی قرن پر تلاطمی بیستم بود؛ دورانی که جهان درگیر جنگ سرد و جدالهای فکری و عملی ایدئولوژیک میان مارکسیسم و لیبرالیسم در بلوک بندی غرب و شرق بود. انقلاب ایران توانست بدیلی جدید را از عرصه انتزاعی فکر، به عرصه عمل بکشاند و مهمتر از آن، مفهوم «سلطنت» را که ریشه ای تاریخی در این سرزمین داشت، براندازد و جامعهای مبتنی بر گفتمان اسلامی، با محوریت عدالت و استقلال را جایگزین آن سازد . از این رو در بررسی انقلاب ایران چنین که نمایان است این روند ماحصل مناسبات فکری افرادی بود که هدف غایی آن ها رهایی کشوری با تمدنی دیرینه به نام ایران از وابستگیها بود تا استقلالی درخور شأن تاریخ ایران را نه فقط در سطح شعار، بلکه در عرصه عمل محقق سازند. در این میان، متفکران اسلامی همچون امام خمینی (ره)، شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر و قاعد شهید خامنهای همواره تلاش میکردند تا در ابعاد تئوریک و در دل بحرانها، با تکیه بر مفاهیم بومی و اسلامی، سکاندار پیشبرد کشور باشند. در این میان، چهرههایی چون دکتر علی شریعتی، سید حسین نصر، مهندس بازرگان، دکتر عبدالکریم سروش و دیگران، هرچند با رویکردهای متفاوت، اما همواره در کنشهای فکری خود به واسطه فهم اسلامی در جدال با مفهوم سلطنت، درصدد فروپاشاندن این بنیان سیاسی در ایران بودند. از سویی دیگر، مارکسیستها نیز در جدال با گفتمان پهلویستی نقش جدی داشتند گروه هایی چون حزب توده با دیدگاهی ماتریالیستی و طبقاتی نیز به شیوهای دیگر در تلاش برای ساقط کردن حاکمیت شاهی پهلوی بودند. در این میان، کنشهای سیاسی و عملی افرادی چون مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان و بیژن جزنی در قالب گروه «چریکهای فدایی خلق»، در صدد ایجاد شرایط عملی انقلاب ورای شرایط ذهنی دست به مبارزات مسلحانه زدند. این تلاشهای متکثر در کشوری که از سوی رژیم وابسته پهلوی به بحران کشیده شده بود، منجر به عمده شدن تضاد میان گروههای مبارز با تفکرات متفاوت شد که همگی هدف نهاییشان، سرنگونی حکومت پهلوی بود. با این حال، پس از سال ۱۳۴۲ به بعد، گفتمان اسلامی در روند انقلاب ایران رفته رفته به گفتمانی غالب تبدیل شد و انقلاب بزرگ سال ۵۷ با شعار استقلال آزادی و بر محور عدالت، هدایت پیروز گردید. از این رو از روزهای نخست پیروزی انقلاب دم دستگاه فراری سلطنت خلع شده سعی داشتند خودرا همواره به مثابه یک آلترناتیو جدی برای حاکمیت جمهوری اسلامی نشان بدهند و از آن تاریخ تا به امروز به واسطه ضد سیستم امپریالیستی بودن انقلاب همواره این گفتمان ابزاری در دستان امپریالیسم برای تحت فشار قرار دادن کشور بودند. اکنون این پرسش اساسی مطرح است که آیا این گفتمانِ طردشده، اصلاً توانایی آن را دارد که خود را به عنوان یک آلترناتیوِ واقعی و معتبر مطرح سازد؟ و آیا میتوان ارتباطی منطقی و ساختاری میان چنین گفتمانی و نهاد پادشاهی یافت یا خیر؟
منبابِ قضیه و گفتمان سلطنتطلبی با مفهومی تاریخی به نام ایران باید گفت که این جریان نه یک آلترناتیو جدی است نه یک جایگزین کارساز؛ بلکه به نوعی ما با گفتمانی بیریشه مواجهایم. چراکه نهاد شاهی در ایران ذیلِ مفهوم فرّه ایزدی معنا پیدا میکند. فرّه ایزدی را میتوان نوعی شکوه الهی دانست که جایگاه شاهی را به شخص شاه تفویض میکند به نوعی مشروعیت شاه تاریخی ایرانی در گروه ارتباطی متافیزیکی با مفهوم الاهیاتی است؛ ازاینرو این نهاد نسبت وثیق و تنگاتنگی با دین و الهیات دارد. در همین چارچوب، چنین نهاد شاهی با چنین مشروعیت الهی میتوانست در تاریخ ایران جریانساز باشد( تلاش های شاه عباس برای ارتباط دادن جد خود به ائمه نوعی تلاش برای مشروعیت سازی در این چهارچوب است)، هرچند با شکلگیری دولت–ملتها و فراگیرشدن این پارادایم در گستره جهانی، این نهاد بخصوص در ایران نیز دچار افول شد. ازاینرو نسبت اندیشه پادشاهی خواهی_سلطنتطلبیِ معاصر(پهلویطلبان) در ایران را باید در نسبت آن با فرّه ایزدی و الاهیات سنجید.
پرسش اساسی این است:
سلطنتطلبی امروز چه نسبتی میتواند با دین و الاهیات برقرار کند؟ بهجرأت میتوان گفت این جریان، اخته از مفهوم و فاقد دیسکورس منسجم؛ نهتنها ارتباطی معنادار با الاهیات ندارد، بلکه در بسیاری از سطوح، در پی حذف و تضعیف آن در گستره اجتماعی ایران است. این در حالی است که دین و الاهیات دارای یک در هم آمیختگی تو در تو و منسجم با یکدیگر هستند و بخش جداییناپذیر زیست اجتماعی مردم ایران را تشکیل داده است بدین سان نمیتوان تحت عناوینی چون توسعه، پیشرفت و نظایر آن، این مؤلفه بنیادین را نادیده گرفت یا حذف کرد. از این منظر، جریان فکری سلطنتطلبی را باید چنین فهم کرد که پهلویگرایی در ایران، ماحصل تفکر دینستیزانه بخشی از روشنفکران دوره قاجار همچون فتحعلی آخوندزاده است؛ و نمود عینیِ کنشها و رفتارهای آن در حکومت پهلوی نخست و دوم آشکار شد. حاکمیتی که در بحران های و هجوم های امپریالیستی به کشورمان در عمل به دستنشانده قدرتهای خارجی بدل گشت و به ابزاری برای امتیازگیری انگلستان و ایالات متحده و بهطور کلی قدرتهای امپریالیستی از یکدیگر بدل شد. ازاینرو، سلطنت طلبی و پهلویگرایی چنین میتوان تعریف کرد که ملغمهای است ازنوعی ناسیونالیسم فاشیستی سپس وابستگی ساختاری به امپریالیسم که بخش جداییناپذیر گفتمان آن و نشانهای از خودباختگی ساختاری در برابر غرب می باشد(زیرا مشروعیت این نهاد نه از تفویض شاءنیتی الاهیاتی بلکه در تفویض قدرت از جانب قدرت های استعماری) است که امروزه تلاش های آین پسرک بی وطن برای نزدیک شدن به اسرائیل و حمله ایران بخشی از این چهارچوب است؛ ترکیبی که نتیجه آن هرگز نه تنها به توسعه یا آبادانی راستین منتهی نخواهد شد بلکه ره آوردی جزء ویرانی به همراه نخواهد داشت…
بر همین اساس، این جریان امروز نه یک آلترناتیو سیاسی، بلکه پروژهای احساسی و هیجانی و تحت تاثیر جو است که بیش از آنکه ریشه در اجتماع و واقعیتهای درونی جامعه ایران داشته باشد، قدرت یابی خود را در بیرون از مرزها و اراده قدرتهای مسلط(وابستگی) جستوجو میکند. بدینسان، میتوان عنوان کرد آنجا که جو و احساس بر اندیشه سایه میافکند، امکان فهم عقلانی از میان میرود. از این رو باید پذیرفت هرگونه تغییر، نه از مسیر بازگشت به گذشته، بلکه از راه بازخوانی عقلانی تاریخ بهمثابه روندی زنده و جاری باید پیگیری شود. چنانکه محمد عابدالجابری نیز تأکید میکند، تاریخ و بازخوانی تاریخی صرفاً نگرش به گذشته نیست، بلکه نگاهی به آینده نیز در دل خود دارد؛ و این بازخوانی تاریخی، در عین حفظ انسجام و نظم ملی، میتواند زمینهساز توسعه و پیشرفت واقعی کشور باشد.
اگر جدی تر به مقوله بنگریم از منظر فلسفه سیاسیِ متأخر، هر گفتمان مدعی نظم فکری سیاسی دارای دو ساحت بنیادین است: ساحت توصیفی-واقعنما (تبیین وضع موجود و علل بحران) و ساحت هنجاری-آرمانی (تعریف عدالت، مشروعیت و غایت سیاست). یک گفتمان بالغ و نظریهپرداخته، زمانی میتواند پاسخگوی بحرانهای انضمامی جامعه باشد که میان این دو ساحت، هماهنگی دیالکتیکی و انسجام معرفتی برقرار کند. از این رو گفتمان سلطنتطلبیِ معاصردچار نوعی شکستی نظریِ بنیادین است: در ساحت هنجاری، نه توان بازتولید الهیات سیاسی سنتیِ نهاد شاهی (مانند نظریه «ظلاللهی» یا از فرّه ایزدی) را دارد، نه قادر به صورتبندیِ بدیلی عقلانی، عدالتمحور و مبتنی بر نظریه حقوقی مدرن برای نظم سیاسی است(آن چنان که از دفترچه اضطرار منتشر شده آن ها مشخص است که نوعی استبداد وحشتناک را باز نمایی می نماید). بدینسان، این گفتمان فاقد هرگونه «نظریه عدالت» و «مبنای مشروعیتِ توزیع قدرت» است. در ساحت توصیفی، علت بحرانهای ایران معاصر را به غلط در «قطع سنت شاهی» جستوجو میکند، بدون آنکه پاسخی به پرسشهای ساختاری نابرابری، وابستگی، توسعه نامتوازن و بحران نمایندگی سیاسی بدهد. در غیاب این دو رکن، سلطنتطلبی نه به مثابه یک نظریه سیاسی، بلکه به عنوان نوستالژی پارادوکسیکال قدرت ظاهر میشود: نوستالژی ای که به گذشته بازمیگردد، اما گذشته را به شکل افسانه ای و فاقد تناقضات تاریخی موجود در زمانه وقت بازنمایی میکند(به واسطه رسانه هایی چون منوتو و اینترنشنال). این نوستالژی، به تعبیر پل ریکور، گونه ای «بیماری حافظه جمعی» است که توان حل مسئله نابرابری یا استقلال سیاسی را ندارد. اما آنچه این گفتمان را از «ضعف نظری صرف» به «خطر عملیِ تمامعیار» بدل میکند، ظرفیت آن برای اشغال ذهنیت جمعی به واسطه جذابیت سازی رسانه ای در بزنگاههای بحرانی (مانند جنگ دوازدهروزه یا رمضان) است. در چنین لحظاتی، سلطنتطلبی خویش را به مثابه «راه حل ساده» برای عبور از بحران موجود به عنوان یک آلترناتیو عرضه میکند؛ راه حلی که فاقد هرگونه پیچیدگی تحلیلی و سازوکار اجرایی است به نوعی در سنت فلسفه سیاسی، در سیاست همواره یا به بن بست یا به هرجومرج انجامیده است(نمونه آن سقوط بشار اسد بحران های دامن گیر سوریه پس از اسد به واسطه نداشتن فهم سیاسی دم دستگاه جولانی)، زیرا واقعیت اجتماعی را به یکی از ابعاد (معمولاً قدرت یا هویت) فرو میکاهد از این رو به درستی جیسون استنلی به درستی طرح بندی می کند که ، یکی از ارکان اصلی گفتمان فاشیستی، تاریخزدایی است: یعنی گسستن نمادها و روایتهای سیاسی از بستر واقعی تاریخی و بازتولید آنها به مثابه اسطوره های جاودان و منجیبخش. سلطنتطلبیِ پهلویستی دقیقاً با حذف تناقضات تاریخی دوره پهلوی (وابستگی، استبداد، سرکوب، کودتای ۲۸ مرداد، کاپیتالاسیون و…) و صورتبندی شاهی آرمانی و مقتدر، مرتکب این تاریخزدایی میشود. اما نقد فلسفی فراتر از استنلی نیز میرود: آیا میتوان بدون نظریه ای در باب عدالت، بدون الهیات سیاسیِ صریح (یا نقد روشن آن) و بدون نسبتیابی با نیروهای اجتماعی ارگانیکِ واقعی، نظم سیاسی پایداری ساخت؟ پاسخ با قاطعیت منفی است. جامعه ای که در آن مشروعیت صرفاً بر پایه نمایش قدرت یا احساسات جمعی (و نه استدلال عمومی و عدالت توزیعی) شکل گیرد، مستعد ظهور گفتمانهای پوپولیستی و تمامیتخواه است. این دقیقاً جایی است که فاشیسم جوانه میزند: نظامبخشی به احساس، نمایش به جای استدلال، و وحدتِ کاذبِ از این رو، نقد گفتمان سلطنتطلبی نه یک نزاع سیاسی مقطعی، بلکه یک مسئله معرفتشناختی و نظریه سیاسیِ بنیادین است. بر ما واجب است با درکی تاریخی-فلسفی از کارکرد اسطوره، نوستالژی و تاریخزدایی، در دام عوامفریبیهای رسانهای آنان گیر نکنیم و بتوانیم گفتمانِ رهاییبخش و عدالتمحوری را صورتبندی کنیم که هم از سرکوب تاریخی عبور کرده باشد، هم به بحرانهای امروز پاسخ عملی بدهد.



