
امیرمحمد مردانی پور پژوهشگر حوزه تعاملات سیاسی فرامنطقه در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
با نگاهی به تاریخ تحولات جهان، متوجه میشویم که بازیگرِ آغازکنندۀ جنگ، لزوما برندۀ نبرد نبوده است. آغازگران جنگ با طولانی شدن درگیری و مقاومت طرف مقابل، احساس درماندگی کرده و فرسایش را در تمام ابعاد مشاهده کردند.
این موضوع برای همه روشن است که نتایج نامطلوب جنگ، متوجه همه دولتهای دخیل در درگیری میشود؛ به عبارتی، بازیگران را از پیامدهای جنگ، گریزی نخواهد بود. اگر طرفین جنگ بدون محاسبات دقیق وارد تنش و درگیری با طرف مقابل شوند، پیامدهای منفی دوچندانِ آن را نیز باید بپذیرند.
در علم روابط بینالملل پذیرفته شده است که یک بازیگر زمانی شروع به تهاجم میکند که منافع این عمل را از هزینههای آن، فراتر تخمین بزند؛ دربلند مدت و درصورت خطا در محاسبات مربوط به هزینه – فایده، معادلات جنگ به ضرر بازیگر مهاجم و به نفع بازیگران مدافع خواهد بود.
با توجه به تهاجم آمریکا و رژیم صهیونیستی به جمهوری اسلامی ایران در روزهای اخیر، در این یادداشت تلاش میشود تا با درنظر گرفتن پیشینۀ تنش بین دوطرف جنگ و همچنین تحولات ماههای اخیر در منطقه غرب آسیا، به یک تحلیل منسجم از علل افزایش تنش بین آمریکا به عنوان یک قدرت مسلط و ایران به عنوان یک قدرت منطقهایِ درحال ظهور، دست یابیم.
این نوشتار به دنبال پاسخ به این سوال است که ” آثار و تحولات منطقهای و جهانی این جنگ، چگونه میتواند جایگاه منطقهای ایران را تثبیت کرده و آن را وارد نظم جدید بینالمللی کند؟”
این تحلیل کوتاه، براساس نظریه ریچاد ندلیبو، نویسندۀ کتاب ” چرا ملتها می جنگند؟” چارچوب بندی خواهد شد .
براین اساس انسان ها و به موازات آن ملت ها و در نهایت دولتها، براساس انگیزهها و دلایل مختلفی وارد عرصه جنگ میشوند. منافع، امنیت، ترس و منزلت از جمله انگیزههای مهم شروع جنگها در طول تاریخ بوده اند.
بر اساس آمار موجود در اثر ریچارد ندلیبو، نادیده انگاشتن « منزلت» و به عبارتی عدم احترام به جایگاه بازیگران، از علل عمدۀ شروع جنگها بوده است. دولت ها معمولا زمانی که جایگاه و منزلت خود را در خطر ببیند، وارد جنگ خواهند شد. نادیده گرفتن منزلت یک دولت، منجر به افزایش میزان خشم و روحیه دلاوری ملتها شده و درنهایت آنها را وادار به گرفتن انتقام از طرف مقابل و بازیابی جایگاه و عزت نفس قبلی میکند.
هر چند ندلیبو اشاره میکند که نیاز به امنیت و منافع نیز از محرکهای مهم شروع جنگها بودهاند، اما «منزلت» محرک 62 جنگ یا 58 درصد از کل جنگها از سال 1648 تا قرن حاضر بوده است. به عبارتی، دستیابی به منزلت مناسب در بین سایر بازیگران و محافظت از آن، تبدیل به مهم ترین دغدغۀ بازیگران از قرن نوزدهم شده است.
براین اساس کشورها با توجه به میزان توانمدی نظامی و تولید ناخالص داخلی، دسته بندی میشوند؛ ریچارد، کشورها را به قدرت های مسلط( هژمون)، بزرگ، درحال ظهور و درحال افول تقسیم بندی میکند که با توجه به جایگاه خود در نظام بین الملل، رفتار میکنند.
با توجه به شواهد تاریخی، آمریکا از سال 1918 تا به امروز ” قدرت مسلط ” نظام بین الملل بوده است؛ قدرت مسلط، قدرت بزرگی را توصیف میکند که به طور قابل توجهی قدرتمندتر از سایر قدرتهای بزرگ باشد. از سوی دیگر نیز قدرتهای درحال ظهور نیز به کشورهایی گفته میشود که در تلاش هستند تا از طریق افزایش روحیه دلاوری و عزت، به منزلت مناسبی در نظام بین الملل دست پیدا کنند. قدرت های درحال ظهور معمولا خواستار جایگاه یابی در نظم ساخته شده قدیمی توسط قدرت مسلط هستند.
قدرت های درحال ظهور معمولا گذشته پرفروغی داشته اند و تحولات متعدد سبب عقب ماندگی آن ها از غافله قدرت شده است. این بازیگران برای پذیرش در بین قدرت های بزرگ، بایستی مدام درحال دلاوری و دستاورد سازی در همه زمینه ها باشند تا به منزلت حقیقی خود دست یابند.
همچنین براساس دادههای ریچارد ندلیبو، قدرت های ” مسلط” همواره مخرب ترین بازیگران بوده اند، آن ها مسئول تمام جنگ ها از 1648 به بعد هستند. قدرتهای بزرگ و مسلط نیز در برخی دور هها دچار افول و فرسایش می شوند؛ البته که این افول دلایل متعدد ساختاری و کارکردی دارد که نیاز به وارسی است. بنابراین این قدرتها برای جلوگیری از افول خود به هر اقدامی از جمله غارت منابع و کشورگشایی دست خواهند زد تا جایگاه قبلی خود را بازیابند.
قدرتهای بزرگی که جایگاه مسلطی در نظام بینالملل داشتهاند، همواره با قدرتیابی و تفوق بازیگران درحال ظهور، مخالف کرده و در برابر آن ها به جنگ متوسل شده اند. نمونه این اتفاق، بارها در تاریخ تکرار شده است.( جنگ آمریکا علیه عراق در سال 2003)
از سوی دیگر قدرت های بزرگ، حتی زمانی که در جایگاه مسلط و راهبر قرار دارند، از منزلت خود رضایت نداشته و به دنبال افزایش منزلت خود با به راه انداختن جنگ بوده اند.
در این نوشتار قصد داریم تا آمریکا را به عنوان یک قدرت ” مسلط درحال افول” و ایران را یک قدرت” درحال ظهور ” و درحال تبدیل به قدرت ” بزرگ منطقه ای” در نظر بگیریم.
با توجه به چارچوب نظری ندلیبو که بر انگیزه و روحیه دلاوری دولتها تاکید دارد، میتوان رفتار آمریکا و ایران را در جنگ بررسی و تبیین کرد. آمریکا با توجه به شاخصهای قدرت، تا سال 1980 یک بازیگر مسلط در جهان بوده است؛ چین بعد از یک جهش اقتصادی و نظامی توانسته است تا این جایگاه را در قرن حاضر به چالش بکشد. بنابراین آمریکا را باید قدرت مسلطی در نظر داشت که همواره از جایگاه و منزلت خود نگران است. به گفته ندلیبو، بازیگران مسلط در صورت به خطرافتادن منزلت خود و وارد آمدن خدشه به عزت نفس خویش، میتوانند به مخرب ترین جنگها شکل دهند.
بازیگران مسلطی همچون آمریکا به دنبال جبران برخی کاستی ها و اشتباهات گذشته خود، به هر عملی متوسل میشوند. به نظر میرسد که «منزلت»، امروزه مهترین دغدغۀ مقامات آمریکا باشد. منزلتی که دسترسی لازم را به منابع و منافع را نیز در سایر نقاط جهان فراهم میسازد.
هر چند تشخیص تبدیل قدرت های بزرگ به قدرت های درحال افول، آسان نیست، اما شکل گیری برخی بحران های اقتصادی در غرب و همچنین ظهور بازیگرانی قدرتمندی همچون چین و روسیه و همچنین قدرتهای منطقهای چون ایران، منزلت سابقِ آمریکا را با خطر مواجه میسازد. آمریکاخود را ملزم به درگیری و حضور بیشتر در مناسبات جهانی میداند تا از این طریق جایگاه راهبر خود را بازیابی کند.
با توجه به چارچوب نظری ندلیبو، قدرتهای مسلط خواهان سربرآوردن بازیگران درحال ظهور نیستند؛ در صورت رشد بیش از اندازه این بازیگران، قدرت های مسلط با قوی تر شدن آنها مخالفت خواهند کرد. رفتار و جنگ اخیر آمریکا علیه ایران ، ونزوئلا و دیگر بازیگران را باید در این چارچوب تحلیل کرد.
از سوی دیگر اگر آمریکا را به عنوان یک قدرت مسلطِ در حال افول فرض کنیم، تلاش میکند تا با شروع درگیریها و دخالت در امور سایر کشورهای درحال ظهور، خود را نجات دهد. آمریکا در درجه اول برای جبران شکست خود در مولفهها و ویژگیهای نرم قدرت خود و همچنین غلبه بر نارضایی از منزلت خود، میکوشد با تهاجم به کشورهایی همچون ایران و ونزوئلا، جایگاه مسلط خود را حفظ کند؛ همچنان که از جایگاه فعلی خود نیز راضی نیست! سردرگمی در استراتژی و نتیجه جنگ نیز از این جهت است.
بازیگران درحال ظهور منطقهای همچون ایران نیز در صورت غلبه بر قدرتهای بزرگ درحال افول، بدون شک میتوانند خود را به عنوان یک قدرت نوظهور منطقهای و جهانی معرفی کنند. به عبارتی غلبه بر یک قدرت بزرگ درحال افول می تواند به مثابه پیش شرط ضروری شناسایی به عنوان قدرت بزرگ در نظر گرفته شود.
قدرت های بزرگ، کشورهایی را وارد نظام خود خواهند کرد که مدام در میدان نبرد « دلاوری» میکنند. اقدامات اخیر ایران در جنگ با آمریکا و رژیم صهیونیستی، این ادعا را تایید میکند؛ از آنجا که منزلت ایران با تهاجم پیش دستانه آمریکا، خدشه دار شده است، بنابراین به طور جد به دنبال جبران آن و افزایش میزان دلاوری خود برای حفظ جایگاه منطقه ای و همچنین ارتقاء جایگاه قدرت خود در جهان است.
تهاجم به ایران، بهانه و دلیل لازم به این کشور را برای گسترش مرزهای امنیتی و توان دفاعی خود تا اقیانوس هند را داده است. قدرتهای درحال ظهوری هچون ایران، تمام تلاش خود را خواهند کرد تا با مانع تراشی قدرت های مسلط درحال اوفول( آمریکا) ، مقابله کنند . از طرفی هم ایران به دنبال فرصت مناسبی همچون این جنگ بود تا با نمایش قدرت خود ، وارد نظام مختص به “قدرت های بزرگ” شود.
قدرت های درحال ظهور منطقه ای همچون ایران، در صورت مقابله و تاب آوری در بلند مدت، میتوانند قدرتهای مسلط درحال افول را به عقب رانده و منزلت جدیدی را برای خود تعریف کنند و برچرخۀ جدید جایگاه قدرت مسلط نیز تاثیر بگذارند.
نتیجه جنگ ایران و آمریکا به تلاش دو طرف در جهت ارتقاء منزلت و دفاع از عرت نفس خود بستگی خواهد داشت. ایران با مشاهده تهاجم به قلمرو خود، از روحیه دلاوری دوچندانی برخوردار شده است تا از این طریق هم منزلت قبلی خود را بازسازی کند و همچنین از فرصت پیش آمده در جهت بهره مندی از ضعف آمریکا و تبدیل به یک قدرت بزرگ منطقه ای استفاده کند.
ایران میکوشد تا با نمایش دفاع همه جانبه از خود و برچیدن حضور نظامی آمریکا و اسرائیل از منطقه، نظم جدیدی را ساماندهی کند که آن را تبدیل به یک قدرت بزرگ منطقه ای با منافع جدید سازد. آمریکا نیز با ظهور بازیگران جدیدِ قدرتمند در جهان، تلاش دارد تا با تهاجم بیشتر و در نهایت هزینه فراوان در مناطق دوردست جهان، جایگاه درحال افول خود را جبران کند.



