
غلامرضا نوری پژوهشگر حوزه زیارت و گردشگری در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:
اگر چارچوب پیشنهادی این مقاله را بپذیریم، آنگاه «رواق کشوردوست» دیگر صرفاً موضوعی برای مدیریت شهری یا برگزاری مراسمهای مناسبتی نخواهد بود؛ بلکه به نقطه آغاز بازاندیشی در سیاستگذاری فرهنگی جمهوری اسلامی ایران تبدیل میشود. اهمیت این موضوع در آن است که تاکنون، بخش قابل توجهی از سیاستهای مرتبط با اماکن زیارتی، یادمانهای ملی و فضاهای فرهنگی، بیش از آنکه بر «حیات اجتماعی مکان» استوار باشد، بر توسعه کالبدی و خدماتی تمرکز داشته است. هرچند توسعه زیرساخت ضرورتی انکارناپذیر است، اما تجربههای تاریخی نشان میدهد که زیرساخت، بهتنهایی قادر به خلق حافظه نیست.
از این منظر، الگوی ایرانی سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی، پیشنهاد میکند که نقطه آغاز سیاستگذاری، نه طراحی کالبد، بلکه فهم و تقویت فرآیندهای اجتماعی تولید معنا باشد. اگر حافظه جمعی، آیین و روایت در یک مکان شکل نگیرد، حتی باشکوهترین یادمانها نیز به مرور زمان به فضاهایی کماثر تبدیل خواهند شد. در مقابل، اگر حافظه زنده باشد، یک فضای ساده شهری نیز میتواند به یکی از مهمترین نقاط هویتی یک ملت بدل شود. این نگاه، پیامدهای مهمی برای حکمرانی فرهنگی دارد.
نخست آنکه باید میان «ساخت مکان» و «تولید مکان» تمایز قائل شد. ساخت مکان، فرآیندی مهندسی و عمرانی است؛ اما تولید مکان، فرآیندی اجتماعی و فرهنگی است. هانری لوفور در نظریه «تولید فضا» نشان میدهد که فضا، صرفاً محصول طراحی معماران نیست، بلکه در تعامل میان کنش اجتماعی، قدرت، فرهنگ و تجربه زیسته شکل میگیرد (Lefebvre, 1991). تجربه رواق کشوردوست نیز این گزاره را تأیید میکند. آنچه این مکان را متمایز کرده، پیش از هر چیز، حضور مستمر مردم، تکرار آیینها و شکلگیری یک روایت مشترک است. بنابراین، سیاستگذار باید خود را نه صرفاً سازنده فضا، بلکه تسهیلگر شکلگیری معنا بداند.
دوم آنکه، این الگو میتواند مبنای شکلگیری آن چیزی باشد که میتوان از آن با عنوان «حکمرانی حافظه» یاد کرد. حکمرانی حافظه به معنای مدیریت دستوری حافظه نیست؛ بلکه به معنای فراهم کردن شرایطی است که حافظه جمعی بتواند به شکلی اصیل، پایدار و میاننسلی استمرار یابد. در چنین رویکردی، نقش دولت یا نهادهای فرهنگی، جایگزین شدن با جامعه نیست؛ بلکه حمایت از فرآیندهای مردمی، حفظ اصالت روایتها و جلوگیری از گسست حافظه تاریخی است. حافظه زمانی ماندگار میشود که مردم خود را مالک آن بدانند، نه صرفاً مخاطب برنامههای رسمی.
سوم آنکه، این چارچوب میتواند سیاستگذاری گردشگری زیارت را نیز متحول کند. تاکنون، برنامهریزی گردشگری زیارت در ایران عمدتاً بر توسعه خدمات پیرامون حرمهای مطهر متمرکز بوده است؛ اما الگوی پیشنهادی، افق گستردهتری را پیش روی سیاستگذاران قرار میدهد. در این نگاه، «مکان حافظه زیارتی» نیز بخشی از جغرافیای زیارت است. البته این به معنای تجاریسازی یا توریستی کردن چنین مکانهایی نیست. برعکس، هرگونه سیاست گردشگری در این حوزه باید با حفظ شأن قدسی، اصالت تاریخی و کارکرد آیینی مکان همراه باشد. هدف، افزایش صرف تعداد بازدیدکنندگان نیست؛ بلکه تعمیق تجربه فرهنگی و معنوی زائران و بازدیدکنندگان است.
از این منظر، میتوان به طراحی «شبکه مکانهای حافظه زیارتی» در ایران اندیشید؛ شبکهای که در آن، مکانهای مرتبط با رخدادهای سرنوشتساز تاریخ معاصر، در کنار زیارتگاههای تاریخی، بهعنوان حلقههایی از یک منظومه فرهنگی دیده شوند. چنین شبکهای میتواند روایت پیوستهای از تاریخ، هویت، مقاومت، ایثار و فرهنگ ایرانی ـ اسلامی ارائه دهد و ظرفیتهای تازهای برای آموزش عمومی، دیپلماسی فرهنگی و گردشگری معنوی ایجاد کند.
چهارم آنکه، الگوی پیشنهادی میتواند به بازتعریف نسبت میان معماری و فرهنگ بینجامد. در بسیاری از پروژههای یادمانی، معماری نقطه آغاز است و فرهنگ در مرحله بعد به آن افزوده میشود. اما تجربه کشوردوست نشان میدهد که در فرهنگ شیعی، معماری باید «پاسخ» به حیات اجتماعی مکان باشد، نه «پیشفرض» آن. اگر معماری پیش از شکلگیری حافظه اجتماعی بر مکان تحمیل شود، این خطر وجود دارد که مکان به یک سازه نمادین اما فاقد زندگی اجتماعی تبدیل شود. در مقابل، اگر طراحی کالبدی از دل نیازهای آیینی و تجربه زیسته مردم برآید، معماری به تثبیت و تعمیق حافظه کمک خواهد کرد.
پنجم آنکه، این الگو ظرفیت مهمی برای تقویت دیپلماسی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران دارد. در جهان امروز، رقابت میان کشورها تنها بر سر اقتصاد یا فناوری نیست؛ بلکه بر سر روایتها و حافظهها نیز هست. کشورهایی که بتوانند روایت تاریخی خود را در قالب مکانهای معنادار، آیینهای زنده و تجربههای فرهنگی منتقل کنند، از سرمایه نمادین بیشتری در عرصه بینالمللی برخوردار خواهند شد. ایران، با پیشینهای طولانی در فرهنگ زیارت و شهادت، میتواند با اتکا به چنین الگوهایی، روایت ایرانی ـ اسلامی از نسبت میان حافظه، مکان و هویت را به ادبیات جهانی مطالعات حافظه و گردشگری معرفی کند.
البته این الگو، همانند هر چارچوب مفهومی دیگری، نیازمند آزمون و تکمیل است. این مقاله ادعا نمیکند که «الگوی ایرانی سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی» به نظریهای تثبیتشده تبدیل شده است؛ بلکه آن را بهعنوان یک پیشنهاد مفهومی برای پژوهشهای آینده مطرح میکند. اعتبار یا عدم اعتبار این چارچوب، نیازمند مطالعات میدانی، مقایسه با نمونههای تاریخی ایران و جهان و گفتوگوهای میانرشتهای در حوزههای مطالعات حافظه، جامعهشناسی دین، جغرافیای فرهنگی، برنامهریزی شهری، مطالعات گردشگری و سیاستگذاری فرهنگی است.
با این همه، تجربه رواق کشوردوست یک نکته مهم را پیش روی ما قرار میدهد: حافظه ملی را نمیتوان صرفاً با ساخت یادمانها حفظ کرد. حافظه، زمانی زنده میماند که مردم آن را در زندگی روزمره خود تجربه کنند؛ در آیینهایی که تکرار میشود، در روایتهایی که نسل به نسل منتقل میشود و در مکانهایی که به بخشی از هویت جمعی تبدیل میشوند.
اگر این تجربه با نگاهی آیندهنگر و مبتنی بر پژوهش هدایت شود، رواق کشوردوست میتواند فراتر از یک مکان مرتبط با یک رخداد تاریخی، به نقطه آغاز یک تحول در سیاستگذاری فرهنگی ایران تبدیل شود؛ تحولی که از مدیریت کالبدی مکانها فراتر میرود و به حکمرانی حافظه میاندیشد.
شاید مهمترین دستاورد این تجربه آن باشد که به ما یادآوری میکند در تمدن ایرانی ـ اسلامی، مکانهای ماندگار نه از دل سنگ و بتن، بلکه از دل پیوند میان شهادت، حافظه، آیین، زیارت و حضور مردم زاده میشوند. اگر این پیوند حفظ شود، رواق کشوردوست تنها نشانی یک خیابان در تهران نخواهد بود؛ بلکه میتواند به نخستین نمونه معاصر از یک «مکان حافظه زیارتی» و سرآغاز شکلگیری الگوی ایرانی سیاستگذاری مکانهای حافظه زیارتی بدل شود؛ الگویی که از دل تجربه ایرانی برآمده، اما میتواند در گفتوگو با ادبیات جهانی مطالعات حافظه، سهمی در توسعه نظریه نیز داشته باشد.



