اسلایدریادداشتها

تحلیل راهبردی تجربه آتش‌بس‌ در تجارب جنگی ایالات متحده و اسرائیل

سعید سالاری پژوهشگر حوزه اقناع افکار عمومی در یادداشتی برای اندیشکده رهیافت نوشت:

 

در زبان علمی علوم سیاسی روابط بین‌الملل، آتش‌بس[1]؛ به عنوان اقدامی فنی و نظامی برای توقف موقت خصومت‌ها تعریف می‌شود. هدف آن نیز فراهم‌سازی فضای تنفس و ایجاد بستر لازم برای مذاکرات صلح است. آتش‌بس بخشی از فرایند «مدیریت منازعه» است، نه «حل‌وفصل نهایی آن» (Fortna, 2004). بدین معنا که برخلاف صلح پایدار که مستلزم حل بنیادین ریشه‌های اختلافات است، آتش‌بس بیشتر معطوف به مهار خشونت و کاهش تلفات انسانی است تا فرصتی برای دیپلماسی فراهم شود. از دیدگاه حقوق بین‌الملل، آتش‌بس در چارچوب حقوق بین الملل بشردوستانه[2]جای می‌گیرد.

ضمانت اجرای آتش‌بس در نظام بین‌الملل عمدتاً بر اصل وفای به عهد استوار است؛ یعنی دولت‌ها مکلف‌اند تعهدات قراردادی خود را با حسن نیت اجرا کنند. با این حال، کارآمدی آتش‌بس به میزان اراده سیاسی طرف‌های درگیر و پشتیبانی قدرت‌های بزرگ وابسته است. در نبود چنین اراده‌ای، حتی دقیق‌ترین ترتیبات حقوقی نیز نمی‌تواند مانع از بازگشت خشونت شود. سابقه سیاسی، نظامی و حقوقی کشورها می تواند تا حد زیادی اراده آن ها نسبت به تضمین آتش بس را نشان دهد.

در آتش بس جنگ تحمیلی سوم آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و در راستای تحلیل راهبردی وضعیت آتش بس بین دو جبهه، لازم است تجربه آتش بس و پایبندی به آن در مورد ایالات متحده و اسرائیل به عنوان دو کنشگری که جنگ های کمی نداشته اند بررسی شود.

  1. تجربه آتش بس در تاریخ 50 ساله ایالات متحده

تجربه نگاری عملکرد ایالات متحده ایالات متحده در ۵۰ سال اخیر از الگوی «آتش‌بس به مثابه ابزار مدیریت بحران» استفاده کرده است. آتش‌بس به‌مثابه ابزار مدیریت بحران، رویکردی است که در آن توقف موقت خصومت‌ها نه با هدف پایان‌بخشیدن به منازعه، بلکه برای کنترل بحران و بازتنظیم شرایط سیاسی و نظامی به کار می‌رود. در این چارچوب، آتش‌بس نوعی «وقفه تاکتیکی» است که به قدرت‌ها امکان می‌دهد از شدت و سرعت درگیری بکاهند، هزینه‌های جنگ را مدیریت کنند، بر افکار عمومی یا فشارهای بین‌المللی غلبه کنند و زمان لازم برای بازبینی استراتژی یا ایجاد اهرم‌های دیپلماتیک جدید را به‌دست آورند. این نوع آتش‌بس معمولاً بخشی از «دیپلماسی بحران» به شمار می‌آید و می‌تواند پیش‌نیازی برای ورود به مذاکرات، اعمال فشار سیاسی، یا بازآرایی توازن قوا باشد. به بیان دیگر، آتش‌بس در این الگو پایان جنگ نیست، بلکه مرحله‌ای میانی در چرخه مدیریت بحران است که طی آن بازیگر قدرتمند تلاش می‌کند میدان درگیری را مهار، زمان را کنترل، و مسیر تحولات را به‌گونه‌ای شکل دهد که در مراحل بعدی؛ چه در مذاکره و چه در اعمال فشار، از موقعیت مطلوب‌تری برخوردار باشد.

تجربه جنگ ویتنام

در بسیاری از مطالعات مربوط به جنگ ویتنام و پیمان نامه صلح پاریس[3] به عنوان نمونه‌ای کلاسیک از کاربرد آتش‌بس در چارچوب مدیریت بحران و کنترل یک وضعیت راهبردی پیچیده تحلیل می‌شود. در این برداشت، آتش‌بس نه ابزاری برای حل‌وفصل بنیادی منازعه، بلکه سازوکاری انتقالی تلقی شده است که هدف آن ایجاد یک دوره مکث کنترل‌شده برای تغییر فاز درگیری و فراهم‌کردن شرایط گذار از حضور مستقیم نیروهای خارجی بوده است. طراحی آتش‌بس عمدتاً در جهت امکان‌بخشی به «خروج منظم و قابل مدیریت» صورت گرفت؛ خروجی که از نظر طراحان آن می‌بایست تبعات امنیتی و سیاسی را تا حد امکان محدود کند. با این حال و با توجه به روحیه استکباری و تمامیت خواه ایالات متحده، آتش‌بس نتوانست ساختار پایدار یا بازدارنده‌ای ایجاد کند. در نتیجه، شکاف میان مکانیسم آتش‌بس و واقعیت میدانی به‌تدریج افزایش یافت و روندی را رقم زد که نهایتاً به فروپاشی ترتیبات سیاسی موجود و سقوط سایگون در سال ۱۹۷۵ انجامید. این تجربه نشان می‌دهد وقتی آتش‌بس نه برای تحولِ منازعه، بلکه برای مدیریت یک نقطه‌عطف راهبردی طراحی شود، احتمال دوام و اثربخشی آن محدود خواهد بود.

 تجربه جنگ خلیج فارس

در مورد جنگ خلیج فارس[4] (۱۹۹۱)، توافق آتش‌بس که با قطعنامه ۶۸۷ شورای امنیت سازمان ملل متحد همراه شد، رویکردی متفاوت در مدیریت بحران را به نمایش گذاشت. این قطعنامه صرفاً به توقف خصومت‌ها بسنده نکرد، بلکه یک سازوکار نظارتی قوی و سخت‌گیرانه تحت عنوان UNSCOM (کمیسیون نظارت، بازرسی و تحقیقات سازمان ملل) را بر عراق تحمیل کرد. این سازوکار نظارتی که با اجماع قدرت‌های بزرگ در شورای امنیت پشتیبانی می‌شد، نشان‌دهنده پتانسیل بالای آتش‌بس در صورت همراهی با اجماع بین‌المللی و سازوکارهای الزام‌آور حقوقی بود. هدف از این سازوکار نظارتی، نه تنها اطمینان از پایبندی به آتش‌بس، بلکه محدودسازی توانایی‌های نظامی طرف مقابل؛ به‌ویژه در زمینه سلاح‌های کشتار جمعی و بازتعریف توازن قوا در منطقه بود.

از منظر «دیپلماسی قهری»، این تجربه می‌تواند نشانی راهبردی باشد که در آن، قدرت‌های بزرگ از آتش‌بس به‌عنوان نقطه‌ای برای تغییر یا تثبیت توازن قوا در جهت منافع خود و متحدانشان استفاده می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که مکث حاصل از آتش‌بس، امکان اعمال فشارهای سیاسی و اقتصادی را تسهیل کرده و چارچوب دیپلماتیک را به سمت اهداف مورد نظر سوق دهد. رویکرد ایالات متحده پس از آتش‌بس، معمولاً گذار به «دیپلماسی قهری» بوده است. در جنگ خلیج فارس، آتش‌بس برای آمریکا «فرصت» بوده تا توازن قوا را به نفع متحدان خود تغییر دهد.

  1. تجربه نگاری عملکرد اسرائیل در آتش بس

اسرائیل در جنگ‌های خود با حزب الله لبنان، آتش‌بس را نه به عنوان توقف نهایی، بلکه به عنوان «بازسازی بازدارندگی» نگریسته است. نگاه به آتش‌بس به‌عنوان «بازسازی بازدارندگی» به معنای درک آن نه به‌عنوان توقف نهایی درگیری، بلکه به مثابه یک فرایند استراتژیک فعال است که هدف آن ارزیابی، تقویت، و بازتعریف توانایی‌های بازدارنده طرفین درگیر است. این رویکرد شامل تحلیل مجدد نقاط ضعف و قوت خود و طرف مقابل، بازسازی مؤلفه‌های نظامی، دیپلماتیک، و اقتصادی، و بازتعریف مفهوم بازدارندگی برای ایجاد اهرم‌های جدید فشار و مدیریت انتظارات است؛ در نتیجه، آتش‌بس به ابزاری برای کسب موقعیت برتر در توازن قوا و جلوگیری از شکست‌های آتی تبدیل می‌شود، نه صرفاً یک وقفه موقت.

اسرائیل در کمتر 30 سال، چهار جنگ تمام عیار علیه لبنان و حزب الله به راه انداخته است. جنگ اول از سال 1982 تا 2000، جنگ دوم در سال 1996 به مدت 16 روز و جنگ سوم از 12 ژوئیه 2006 به مدت 33 روز که به جنگ 33 روزه شناخته می شود. اوج این درگیری ها در سال 2024 و شهادت سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان و قبل از آن، واقعه انجار پیجرها در لبنان بود.

  • تجربه جنگ 2006

پس از صدور قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۶ که به جنگ اسرائیل و حزب‌الله لبنان پایان داد، آتش‌بس برقرار شد. از دیدگاه راهبردی، اسرائیل در این تجربه به دنبال ایجاد یک «منطقه حائل» و تثبیت امنیتی در مرزهای شمالی خود بود. با این حال، تحلیل‌های پس از جنگ، نشان می‌دهند که این دوره آتش‌بس صرفاً به معنای توقف کامل عملیات نظامی نبوده است؛ بلکه اسرائیل از این فرصت استراتژیک برای تقویت جنبه‌های کلیدی توانایی‌های خود استفاده کرد. این امر شامل جمع‌آوری اطلاعات حیاتی در مورد ساختار نظامی، تاکتیک‌ها، و توانمندی‌های حزب‌الله، و همچنین بازسازی و ارتقاء زیرساخت‌های نظامی و لجستیکی خود بود تا آمادگی خود را برای مقابله با تهدیدات آتی به شکل مؤثری افزایش دهد. این رویکرد، ماهیت «بازسازی بازدارندگی» را که در آن آتش‌بس به مثابه فرصتی برای تقویت توانمندی‌های استراتژیک تلقی می‌شود، به خوبی منعکس می‌کند. اسرائیل از دوره آتش‌بس برای جمع‌آوری اطلاعات و تقویت زیرساخت‌های نظامی خود استفاده کرد. تجربه جنگ‌های اسرائیل با حزب‌الله لبنان نشان می‌دهد که آتش‌بس‌ها در این منطقه، «نقاط استراحت استراتژیک» هستند؛ نه راهکارهای سیاسی. در تمامی موارد، پس از آتش‌بس به جای حل منازعه، منجر به تشدید تسلیحاتی طرفین شده است.

  • تجربه شهادت سید حسن نصرالله

در اواخر سپتامبر سال 2024 و پس از گسترش درگیری های حزب الله لبنان با رژیم اسرائیل، اسرائیل از طریق واسطه و میانجیانی همچون فرانسه و قطر سعی کردند حزب الله را برای پذیرش آتش بس، متقاعد کنند. پس از پذیرش آتش بس توسط شهید نصرالله و تنها یک روز پس از آن، دبیر کل حزب الله با 80 بمب سنگرشکن یک تنی آمریکایی به شهادت رسید.

خبرگزاری روسی تاس به نقل از وزیر خارجه لبنان نوشت: بله او موافقت کرده بود. در پی تقاضای چندین کشور عرب و اروپایی، از جمله عربستان و قطر و فرانسه و آلمان و … مبنی بر آتش بس ۲۱ روزه، موضوع را از طریق نبیه بری به حزب الله اطلاع دادیم و سید حسن نصر الله موافقت کرد و موافقت حزب الله را به آمریکا و فرانسه اعلام کردیم. وزیر خارجه لبنان که با سی ان ان گفته گو کرده بود تصریح کرد: این توافق در ۲۶ سپتامبر روی داد، اما  روز ۲۷ سپتامبر، نتانیاهو دستور به ترور  سید حسن نصرالله داد و او را ترور کرد! و روز اول اکتبر فرمان حمله زمینی به لبنان را صادر کرد[5].

جمع‌بندی

برایند کلی عملکرد ایالات متحده و اسرائیل پس از آتش‌بس، نشان‌دهنده یک «دوگانگی کارکردی» است. آتش‌بس‌ها در این ۵۰ سال، به ندرت منجر به ثبات پایدار شده‌اند. در الگوی آمریکایی، آتش‌بس؛ ابزاری برای تثبیت هژمونی یا مدیریت خروج است و در الگوی اسرائیلی، آتش‌بس زمانی ابزار است که موازنه قوا تهدید شود. یافته‌های تحلیلی نشان می‌دهد که فقدان سازوکارهای جدیِ ناظر بر «ضمانت اجرا» و تقلیل آتش‌بس به ابزارهای تاکتیکی، باعث شده است که این توافقات در خاورمیانه صرفاً نقش «زمان‌خرید» برای دور جدیدی از منازعات را ایفا کنند.

با وجود تمام این ملاحظات و بررسی دقیق علمی وضعیت آتش بس جمهوری اسلامی و ایالات متحده و اسرائیل، به نظر می رسد این وقفه، فرصتی برای آسیب شناسی، تقویت و حتی یارکشی هی جدید دخواهد بود. در چنین شرایطی و با توجه به تجارب ایالات متحده و اسرائیل در موضوع آتش بس، جمهوری اسلامی علاوه بر سرمایه گذاری در موضوعات اقتصادی، پشتیبانی و نظامی باید توجه ویژه ای بر اجماع سازی کشورهای آزادی خواهی مانند اسپانیا، پاکستان و دیگر کشورهای همراه منطقه داشته باشد. این امر در جهت افزایش هزینه های آغاز مجدد جنگ برای آمریکا و اسرائیل و تلاش های فرهنگی و اجتماعی در راستای هدایت و تأثیرگذاری افکار عمومی بین المللی از اهمیت بالایی برخوردار است.

منابع

خبرگزاری شفقنا (12 مهر 1403)، سید حسن نصرالله با آتش بس موافقت کرده بود، تاریخ مراجعه: 20 فروردین 1405، بازیابی در: https://fa.shafaqna.com/news/1894994/

Fortna, V. P. (2004). Peace Time: Cease-Fire Agreements and the Durability of Peace. Princeton University Press.

 

[1] Ceasefire

[2] International Humanitarian Law

[3] پیمان نامه صلح پاریس که عنوان رسمی آن توافق پایان جنگ و بازیابی صلح در ویتنام بود در 27 ژانویه 1973 امضا شد

[4]  جنگ خلیج فارس، جنگی به رهبری ایالات متحده آمریکا و با همکاری ائتلافی از ۳۵ کشور مختلف بود که علیه عراق بعثی در واکنش به اشغال کویت توسط عراق انجام گرفت.

 

[5]به نقل از خبرگزاری بین المللی شفقنا به آدرس:  https://fa.shafaqna.com/?p=1894994

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا